گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۵۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن

آستین را می فشاند در اشارت سوی من

همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او

وز شراب عشق او این جان من بی‌خویشتن

زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقام

در صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن

مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویش

تا قفس را بشکند اندر هوای آن شکن

از فلک آمد همایی بر سر من سایه کرد

من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن

در سخن آمد همای و گفت بی‌روزی کسی

کز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن

گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست

من جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن

آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید

از من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن

میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست

از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

این غزل می‌‌رساند که تمام عرفان و سلوک جلال دین در شمس خلاصه می‌‌شود

حتی مرحله فنا که زیبا‌ترین با شکوه‌‌ترین و توانا‌ترین است در شمس صورت میگیرد

شمس یک واسطه نیست بلکه خود معشوق است

همین حال را حافظ با پیر خرابات دارد

در حقیقت این انسان است که آغاز و پایان است و راه است که باید پیموده شود

و خود سعادت است که اگر اینگونه نباشد دویی است و وصال نا ممکن و خیالی
او شمس را می‌‌بیند و شمس هم به او اشاره می‌‌کند

این شکوه‌ تنها می‌‌تواند میان دو انسان صورت گیرد که دل‌ هاشان یکی‌ گردیده و بر هم منطبق

که این در سفری زیبا‌ترین روی می‌‌دهد و جلال دین گزارشگر زبردست این سفر

کانال رسمی گنجور در تلگرام