گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۹۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن

مردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن

قوت بده قوت ستان ای خواجه بازارگان

صرفه مکن صرفه مکن در سود مطلق گام زن

گر آب رو کمتر شود صد آب رو محکم شود

جان زنده گردد وارهد از ننگ گور و گورکن

امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدی

هین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن

درسوختم این دلق را رد و قبول خلق را

گو سرد شو این بوالعلا گو خشم گیر آن بوالحسن

گر تو مقامرزاده‌ای در صرفه چون افتاده‌ای

صرفه گری رسوا بود خاصه که با خوب ختن

صد جان فدای یار من او تاج من دستار من

جنت ز من غیرت برد گر درروم در گولخن

آن گولخن گلشن شود خاکسترش سوسن شود

چون خلق یار من شود کان می نگنجد در دهن

فرمان یار خود کنم خاموش باشم تن زنم

من چون رسن بازی کنم اندر هوای آن رسن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

غزل سماع
مضمون زیبا که با دف و کف زدن به اوج می‌‌برد و همه با آن نیرو می‌‌دهند و نیرو می‌‌گیرند
در دنیای عشق همه سود است به ویژه که هر چه داری به بازی، هر چه بیشتر می‌‌بازی بیشتر سود می‌‌کنی و بالا تر می‌‌روی
از این ریسمان به آن ریسمان چون بند بازی رها و پرنده و چیره دست
تنها جایی‌ که سود بردن را بی‌ معنی‌ می‌‌کند و جمع کردن را مسخره سرزمین عشق است
همان طور که انسان روز بروز به مسخره بودن پول دار‌ها بیشتر آگاه و واقف می‌‌گردد
حال آن که در گذشته چنین نبود و پول دار‌ها و مالکین از اشراف و نجبا بودند
عشق نقطه مقابل گدایی و جمع کردن و سود جوئی است و مقام انسان را به جایی‌ می‌‌رساند که
حتی خانه فیزیکی‌ و جسمانی را هم دیگر نیاز ندارد، چنان به یار و معشوق خود نزدیک می‌‌شود که از جنس او می‌‌گردد
و به چیزی که اصلا نمی اندیشد همانا مرگ و نابودی است زیرا عشق از تبار بودن و نبودن نیست بلکه نور محض و زیبائی مطلق است
بی‌ آنکه نیازی به قد و قواره و چشم و ابرو باشد و انسان را چنین قابلیت و توانائی‌ای هست که آنرا ببیند و در درون خود لمس کند و در کنار گیرد و شیرینی‌ آنرا به چشد که از هیچ آغوشی و دهانی بر نمی آید
چنین سُروری و چنین ‌سَروری شایسته انسان است اگر مقام او دریافته شود، بهشت به او رشک می‌‌برد و می‌‌خواهد انسان را در خود داشته باشد ولی انسان به آن راضی‌ نیست و با شادی و سماع و نیروی عشق بالا و بالا می‌‌رود و تمام هستی‌ را در خود می‌‌گیرد و ورای آن قرار می‌‌گیرد که صحبت مقدار و اندازه نیست نه زمان و نه مکان بلکه فرمانی است که تنها به انسان داده می‌‌شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام