کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند
که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت
بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت
ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت
ولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت
ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل
طریق دل همه دیدهست و ذوق و شهد و شکر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی نیکی و شر میپردازد و به مسألهای فلسفی اشاره میکند که آیا ریشه نیکیها و بدیها از خود انسان است یا از خداوند. او به خواجهای اشاره میکند که علیرغم تغییر ظاهریاش، همچنان دچار ناتوانی در درک حقیقت است و به لجاج و ستیزهجویی میپردازد. خواجه در تلاش است تا به درجهای برسد که گمان میکند بهتر شده، اما حقیقتاً در درک عمیقتر و ذوق معنویاش ناتوان است. شاعر از طریق دل و تجربههای معنوی سخن میگوید و به غفلت انسانها از عمق وجود میپردازد.
هوش مصنوعی: شخصی میگوید نیکی و بدی به ما بستگی دارد یا به او (خدای بزرگ)، اما هنوز خواجه (شخص بزرگ) در این زمینه دچار شک و تردید است؛ نگاه کن به ریش خواجه که سفید شده و نشان میدهد او پیر شده است.
هوش مصنوعی: عجب است که خواجه با وجود اینکه در کودکی رنگی خاص داشت، هنوز در بزرگسالی به آن رنگ ادامه میدهد؛ در حالی که ریشش سیاه است و رنگش تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: من به تو میگویم که چرا خواجه (مولانا به فردی با مقام و دانش اشاره دارد) از بالا و پایین صحبت میکند، زیرا خود او هرگز به تغییر و تحول نیفتاده و همچنان ثابت و پایدار مانده است.
هوش مصنوعی: خواجه با پاهای چهارگانه و دوگانهاش در دنیا گرد و خاک کرده و سفر کرده است، اما به عمق واقعی و معنوی زندگی نرسیده و قعر بحر، یعنی حقیقت و عمق وجود را درک نکرده است.
هوش مصنوعی: خواجه فکر میکند که در حالتی بهتر قرار دارد، اما در واقع مانند بیماری است که به تدریج ضعیفتر میشود و به تهیدستی نزدیکتر میگردد.
هوش مصنوعی: بحث و جدل به سراغ جان آمده و در این راه دلیلی نیافته است، اما او همچنان از طعم و لذتی که باید، بیخبر است.
هوش مصنوعی: راه جدل و ستیزه، لجاجت و نقایص خود را بهخود میبیند، ولی دل، همهچیز را با مشاهده و تجربهی شیرین و خوشایند درک کرده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر
که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر
طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق
بدین جهان نبود کار ازین مخالفتر
از آنکه عاشق نبوَد کسی که دل ندهد
[...]
فسانه گشت و کهن شد حدیثِ اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ
به کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیثِ آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد
[...]
بنوبهار جوان شد جهان پیر ز سر
ز روی سبزه بر آورد شاخ نرگس سر
خزان جهان را عهد ار چه کرده بود کهن
بهار عهد جهان باز تازه کرد ز سر
هوا نشاند ببرگ شکوفه در، یاقوت
[...]
پلی شناس جهانرا و نو رسیده براو
مکن عمارت و بگذار و خوش ازو بگذر
کرا شنیدی و دیدی که مرگ دادامان
ز خاص و عام و بدو نیک و از صغیر و کبر
اگر هزار بمانی و گر هزار هزار
[...]
بفال سعد و خجسته زمان و نیک اختر
نشسته بودم یک شب بباغ وقت سحر
ز باختر شده پیدا سر طلایۀ روز
کشیده لشکر شب جوق جوق زس خاور
فلک چو بیضۀ عنبر نمود و انجم او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.