گنجور

بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

بود گبری در زمان بایزید

گفت او را یک مسلمان سعید

که چه باشد گر تو اسلام آوری

تا بیابی صد نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آنک دارد شیخ عالم بایزید

من ندارم طاقت آن تاب آن

که آن فزون آمد ز کوششهای جان

گرچه در ایمان و دین ناموقنم

لیک در ایمان او بس مؤمنم

دارم ایمان که آن ز جمله برترست

بس لطیف و با فروغ و با فرست

مؤمن ایمان اویم در نهان

گرچه مهرم هست محکم بر دهان

باز ایمان خود گر ایمان شماست

نه بدان میلستم و نه مشتهاست

آنک صد میلش سوی ایمان بود

چون شما را دید آن فاتر شود

زانک نامی بیند و معنیش نی

چون بیابان را مفازه گفتنی

عشق او ز آورد ایمان بفسرد

چون به ایمان شما او بنگرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی همدانی نوشته:

فاتر بمعنی سست و کاهل
مفازه : اسم بی مسمایی است بیابان را به جهت امن بودن آن ولی چیز دیگری نیز درآن یافت نمیشود.

محمد امین مروتی نوشته:

اسم و مسمای اسلام

دینداری عارفانه معطوف به معنا و مسماست و نه هر کس به اسم و رسم مسلمان بود، به واقع و به معنا هم مسلمان است. مولانا در دفتر پنجم حکایت مسلمانی را می گوید که گبری را به اسلام دعوت می کند. جواب می شنود که اگر مسلمانی آن است که بایزید دارد، طاقت آن ندارم و اگر این است که امثال تو دارند، رغبتی بدان ندارم:
بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید
که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخ عالم؛ بایزید
من ندارم طاقت آن، تاب آن کان فزون آمد ز کوشش های جان
مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان
باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میل استم و نه مُشتهاست
شما آن را هم که مایل به ایمان باشد، از ایمان آوردن پشیمان و دچار سستی و فتور می کنید. چرا که نان مومن را یدک می کشید و نه معنایش را. همان گونه که عرب به بیابان، “مفازه” (یعنی جای رستگاری و فوز) می گویند. یعنی ایمان و اسلام شما مانند “مفازه” اسمی است بی مسما:
آنکه صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود
زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی
عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد
ایمان و اسلام شما مانند ایمان آن موذن بدصدایی است که در میان کافران اذان می خواند و کسانی را که هم ذره ای میل به اسلام داشتند، سرد می کرد:
یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز
او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز
کافری که پیش از خواندن آن موذن، دخترش میل به ایمان آوردن داشت، بهر موذن بدآواز هدیه آورد:
خلق خایف شد ز فتنه ی عامه‌ای خود بیامد کافری با جامه‌ای
پرس پرسان کین مؤذن کو، کجاست که صلا و بانگ او راحت‌فزاست؟
دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می‌بود او رامؤمنی
هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش پندها می‌داد چندین کافرش
هیچ چاره می‌ندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان
گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ
من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت
خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان
چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد
راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر، آن مرد کو؟
مولوی از قول آن گبر نتیجه می گیرد:
هست ایمان شما زرق و مجاز راه‌زن هم‌چون که آن بانگ نماز
لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد

کانال رسمی گنجور در تلگرام