گنجور

بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

ای برادر دانک شه‌زاده توی

در جهان کهنه زاده از نوی

کابلی جادو این دنیاست کو

کرد مردان را اسیر رنگ و بو

چون در افکندت دریغ آلوده روذ

دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ

تا رهی زین جادوی و زین قلق

استعاذت خواه از رب الفلق

زان نبی دنیات را سحاره خواند

کو به افسون خلق را در چه نشاند

هین فسون گرم دارد گنده پیر

کرده شاهان را دم گرمش اسیر

در درون سینه نفاثات اوست

عقده‌های سحر را اثبات اوست

ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست

حل سحر او به پای عامه نیست

ور گشادی عقد او را عقلها

انبیا را کی فرستادی خدا

هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا

رازدان یفعل الله ما یشا

هم‌چو ماهی بسته است او به شست

شاه زاده ماند سالی و تو شصت

شصت سال از شست او در محنتی

نه خوشی نه بر طریق سنتی

فاسقی بدبخت نه دنیات خوب

نه رهیده از وبال و از ذنوب

نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد

پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد

تا نفخت فیه من روحی ترا

وا رهاند زین و گوید برتر آ

جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر

نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر

رحمت او سابقست از قهر او

سابقی خواهی برو سابق بجو

تا رسی اندر نفوس زوجت

کای شه مسحور اینک مخرجت

با وجود زال ناید انحلال

در شبیکه و در بر آن پر دلال

نه بگفتست آن سراج امتان

این جهان و آن جهان را ضرتان

پس وصال این فراق آن بود

صحت این تن سقام جان بود

سخت می‌آید فراق این ممر

پس فراق آن مقر دان سخت‌تر

چون فراق نقش سخت آید ترا

تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

ای که صبرت نیست از دنیای دون

چونت صبرست از خدا ای دوست چون

چونک صبرت نیست زین آب سیاه

چون صبوری داری از چشمهٔ اله

چونک بی این شرب کم داری سکون

چون ز ابراری جدا وز یشربون

گر ببینی یک نفس حسن ودود

اندر آتش افکنی جان و وجود

جیفه بینی بعد از آن این شرب را

چون ببینی کر و فر قرب را

هم‌چو شه‌زاده رسی در یار خویش

پس برون آری ز پا تو خار خویش

جهد کن در بی‌خودی خود را بیاب

زودتر والله اعلم بالصواب

هر زمانی هین مشو با خویش جفت

هر زمان چون خر در آب و گل میفت

از قصور چشم باشد آن عثار

که نبیند شیب و بالا کور وار

بوی پیراهان یوسف کن سند

زانک بویش چشم روشن می‌کند

صورت پنهان و آن نور جبین

کرده چشم انبیا را دوربین

نور آن رخسار برهاند ز نار

هین مشو قانع به نور مستعار

چشم را این نور حالی‌بین کند

جسم و عقل و روح را گرگین کند

صورتش نورست و در تحقیق نار

گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار

دم به دم در رو فتد هر جا رود

دیده و جانی که حالی‌بین بود

دور بیند دوربین بی‌هنر

هم‌چنانک دور دیدن خواب در

خفته باشی بر لب جو خشک‌لب

می‌دوی سوی سراب اندر طلب

دور می‌بینی سراب و می‌دوی

عاشق آن بینش خود می‌شوی

می‌زنی در خواب با یاران تو لاف

که منم بینادل و پرده‌شکاف

نک بدان سو آب دیدم هین شتاب

تا رویم آنجا و آن باشد سراب

هر قدم زین آب تازی دورتر

دو دوان سوی سراب با غرر

عین آن عزمت حجاب این شده

که به تو پیوسته است و آمده

بس کسا عزمی به جایی می‌کند

از مقامی کان غرض در وی بود

دید و لاف خفته می‌ناید به کار

جز خیالی نیست دست از وی بدار

خوابناکی لیک هم بر راه خسپ

الله الله بر ره الله خسپ

تا بود که سالکی بر تو زند

از خیالات نعاست بر کند

خفته را گر فکر گردد هم‌چو موی

او از آن دقت نیابد راه کوی

فکر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست

هم خطا اندر خطا اندر خطاست

موج بر وی می‌زند بی‌احتراز

خفته پویان در بیابان دراز

خفته می‌بیند عطشهای شدید

آب اقرب منه من حبل الورید



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سیاوش مرتضوی نوشته:

در بیت ۳ 《چون برافکندن درین…》درست به نظر میرسد.

👆☹

دکتر صحافیان نوشته:

ادامه دریافتهای دفتر چهارم ۲۳ حکایت آرزوی پادشاه برای یگانه فرزندش
پادشاهی پسری جوان و هنرمند داشت.شبی به خواب دید که یگانه فرزندش مرده است.وحشت زده از خواب پرید؛از دیدن فرزند بسیار خشنود شد و تصمیم گرفت برای او همسری بگیرد تا از او یادگاری داشته باشد.
دختری زیبا روی از خانواده ای پارسا ولی فقیر و تهیدست انتخاب کرد.مادر شاهزاده با چنین ازدواجی مخالفت کرد؛اما شاه با اصرار تمام او را به عقد پسرش در آورد.

در این میان پیرزن جادوگری که عاشق پسر شاه بود با جادو احوال او را چنان تغییر داد که دختر زیبا را رها کرد و عاشق سینه چاک پیر زن شد.
هر چه طبیبان کوشش کردند نتوانستند او را به دختر زیبا علاقمند کنند.شاه پس از نا امیدی از سوز دل دعا کرد و ناگهان مردی وارسته و بیرون از خویشتن که به رموز جادوگری آشنا بود در مقابل شاه ظاهر شد.او گفت:سحرگاهان به قبرستان برو قبری سفید در کنار دیوار است آن را کاملا بکن تا ریسمانی پیدا کنی ،بر آن ریسمان گره های زیادی است .همه گره ها را باز کن.

شاه چنین کرد و با باز شدن گره ها شاهزاده از دام جادو جست و زندگی تازه ای با دختر زیباروی آغاز کرد.پیر زن جادوگر نیز از غصه مرد.

شاهزاده تمثیل آدمی است که جانشین خداست.
پیر زن جادوگر دنیای فریبنده و جادوگر است که از هیچ و دروغ همه چیز می سازد.
مرد وارسته و بیرون از خویش عارفان و اولیا هستند که هیچ زمانی از آنها خالی نیست.

در این حکایت مولانا دریافتهای زیبای خود را از جهان و صلح با هستی به ما ارزانی می کند.

ادامه دریافتهای دفتر چهارم مثنوی ۲۴ حکایت آرزوی پادشاه برای یگانه فرزندش ۲
ای برادر دان که شه زاده توی
در جهان کهنه،زاده از نوی۳۱۸۹

کابلی جادو این دنیاست کو
کرد مردان را اسیر رنگ و بو۳۱۹۰

تو شاهزاده هستی که در این دنیای فریبنده کهن ،تازه به دنیا آمده ای .

و این پیرزن جادوگر کابلی دنیای فریبنده است که انسان های بزرگی را اسیر ظاهر زیبا و دروغین خود کرده است.

هین فسون گرم دارد گنده پیر
کرده شاهان را دم گرمش اسیر

این جادوگر فریب های کاری و گیرا دارد.و شاهان را نیز اسیر خود کرده است.

ساحره دنیا قوی دانا زنی است
حل سحر او به پای عامه نیست

ور گشادی عقد او را عقل ها
انبیا را کی فرستادی خدا ۳۱۹۷

مولانا حکمت ارسال انبیا را آگاهی ازین دروغ و فریب بزرگ و زیرکانه می داند.

هین طلب کن خوش دمی عقده گشا
رازدان یفعل الله ما یشا

پیری و مرادی انتخاب کن که این گره های جادوی دنیا را با نفس گرمش باز کند.

همچو ماهی بسته استت او به شست
شاهزاده ماند سالی و،تو شصت

تمثیل آدمی در اسارت پیر زن جادوگر دنیا :
ماهی در قلاب ماهیگیر است.
اما شاهزاده یک سال بیشتر در اسارت جادو نبود .مواظب باش که تو شصت سال اسارت او خواهی بود.

نفخ او،این عقده ها را سخت کرد
پس طلب کن نفخه خلاق فرد

گرچه در این گره های جادو می دمد اما تو نفخه خداوند یگانه را جستجو کن.

تا نفخت فیه من روحی تو را
وا رهاند زین و،گوید برتر آ

مولانااشاره می کند که دمیدن خداوند در انسان در هر لحظه ای است؛زیرا آفرینش انسان هم لحظه به لحظه نو می شود.

جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهرست این و، آن دم،نفخ مهر۳۲۰۴

تنها راه رهیدن از دمیدن جادوگر دنیا باز کردن این گره با دمیدن مهر آمیز خداوند است.همان نفخه مهربانانه که در آغاز خلقت پس از آن فرشتگان را امر به سجده بر ما کرد.( آیه ۲۹ سوره حجر)

کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید