گنجور

بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

عبرتست آن قصه ای جان مر ترا

تا که راضی باشی در حکم خدا

تا که زیرک باشی و نیکوگمان

چون ببینی واقعهٔ بد ناگهان

دیگران گردند زرد از بیم آن

تو چو گل خندان گه سود و زیان

زانک گل گر برگ برگش می‌کنی

خنده نگذارد نگردد منثنی

گوید از خاری چرا افتم بغم

خنده را من خود ز خار آورده‌ام

هرچه از تو یاوه گردد از قضا

تو یقین دان که خریدت از بلا

ما التصوف قال وجدان الفرح

فی الفؤاد عند اتیان الترح

آن عقابش را عقابی دان که او

در ربود آن موزه را زان نیک‌خو

تا رهاند پاش را از زخم مار

ای خنک عقلی که باشد بی غبار

گفت لا تاسوا علی ما فاتکم

ان اتی السرحان واردی شاتکم

کان بلا دفع بلاهای بزرگ

و آن زیان منع زیانهای سترگ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

میترا نوشته:

عجیب است این داستان بسیار مهم و سخن مولانا شگفت آور است درباب نیکو گمانی و خوش بینی و حسن ظن جتی در بدترین و ناگوارترین شرایط که همه از بیم ضرر و زیان رنگ رخ می بازند با ایمان به این که هرچه ویا هرکه از دست تو رفته تردید نکن که ضرر و زیانی بزرگ و سترگ بوده که از تو دور شده است. در روزگاری که گویی همه برای ارسال و انتقال خبرهای ترسناک برهم سبقت می گیرند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام