گنجور

بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل دوستکام

هر غلامی را بیاورد ارمغان

هر کنیزک را ببخشید او نشان

گفت طوطی ارمغان بنده کو

آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

گفت نه من خود پشیمانم از آن

دست خود خایان و انگشتان گزان

من چرا پیغام خامی از گزاف

بردم از بی‌دانشی و از نشاف

گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست

چیست آن کین خشم و غم را مقتضیست

گفت گفتم آن شکایتهای تو

با گروهی طوطیان همتای تو

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد

زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود

لیک چون گفتم پشیمانی چه سود

نکته‌ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر

بند باید کرد سیلی را ز سر

چون گذشت از سر جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند نبود شگفت

فعل را در غیب اثرها زادنیست

و آن موالیدش بحکم خلق نیست

بی‌شریکی جمله مخلوق خداست

آن موالید ار چه نسبتشان به ماست

زید پرانید تیری سوی عمرو

عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مدت سالی همی زایید درد

دردها را آفریند حق نه مرد

زید رامی آن دم ار مرد از وجل

دردها می‌زاید آنجا تا اجل

زان موالید وجع چون مرد او

زید را ز اول سبب قتال گو

آن وجعها را بدو منسوب دار

گرچه هست آن جمله صنع کردگار

همچنین کشت و دم و دام و جماع

آن موالیدست حق را مستطاع

اولیا را هست قدرت از اله

تیر جسته باز آرندش ز راه

بسته درهای موالید از سبب

چون پشیمان شد ولی زان دست رب

گفته ناگفته کند از فتح باب

تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب

از همه دلها که آن نکته شنید

آن سخن را کرد محو و ناپدید

گرت برهان باید و حجت مها

بازخوان من آیة او ننسها

آیت انسوکم ذکری بخوان

قدرت نسیان نهادنشان بدان

چون به تذکیر و به نسیان قادرند

بر همه دلهای خلقان قاهرند

چون بنسیان بست او راه نظر

کار نتوان کرد ور باشد هنر

خلتم سخریة اهل السمو

از نبی خوانید تا انسوکم

صاحب ده پادشاه جسمهاست

صاحب دل شاه دلهای شماست

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک

پس نباشد مردم الا مردمک

من تمام این نیارم گفت از آن

منع می‌آید ز صاحب مرکزان

چون فراموشی خلق و یادشان

با ویست و او رسد فریادشان

صد هزاران نیک و بد را آن بهی

می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی

روز دلها را از آن پر می‌کند

آن صدفها را پر از در می‌کند

آن همه اندیشهٔ پیشانها

می‌شناسند از هدایت خانها

پیشه و فرهنگ تو آید به تو

تا در اسباب بگشاید به تو

پیشهٔ زرگر بهنگر نشد

خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد

پیشه‌ها و خلقها همچون جهاز

سوی خصم آیند روز رستخیز

پیشه‌ها و خلقها از بعد خواب

واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح

هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح

چون کبوترهای پیک از شهرها

سوی شهر خویش آرد بهرها

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل دوستکام

به نظر من بجای دوستکام شادکام باید استفاده شود

پاسخ: متن مطابق نسخ چاپی است.

نیکی نوشته:

این بیت لطفا درست شود:
پیشه ی زرگر به آهنگر نشد
خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

نیکی نوشته:

این بیت هم لطفا درست شود:
آن همه اندیشه ی پیشان ها
می‌شناسند از هدایت جان ها

پاسخ: در نسخهٔ چاپی در اختیار اینجانب (مطابق نسخهٔ قونیه به کوشش دکتر برزگر خالقی) «خانها» آمده (مطابق متن)، تغییری اعمال نشد.

مجید نوشته:

این دو بیت را اصلاح کنید
خلتم سخریة اهل السمو

از نبی خوانید تا انسوکم
………….
زید پرانید تیری سوی عمرو

عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مجید نوشته:

پیشه‌ها و خلقها همچون جهاز

سوی خصم آیند روز رستخیز

بیت بالا هم نیاز به تصحیح دارد

ارشاد نوشته:

خذتموا سخریه اهل السموا
درست است

رضا نوشته:

زید پرانید تیری سوی عمر
عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
(عمر بر وزن ابر)

رضا نوشته:

پیشه‌ها و خلقها همچون جهیز
سوی خصم آیند روز رستخیز

محمد امین مروتی نوشته:

دخل و تصرف اولیا در عالم اسباب
محمدامین مروتی
Amin-mo.blogfa.com

مولانا ضمن داستان طوطی و بازرگان، از قول بازرگانT خود و زبان خود را نفرین می کند که این چه پیغامی بود که رساندم و موجب هلاک طوطیان شدم. مولانا سخن گفتن و تبعات مهارنشدنی آن را مانند رها شدن بی بازگشت تیر از چلة کمان و جاری شدن سیل می داند:
نکته‌ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر، ای پسر بند باید کرد سَیلی را ز سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت گر جهان ویران کند، نبود شگفت
اما از اینجا به بعد وارد یک بحث کلامی در باب جبر و اختیار می شود. مولانا همانند اشاعره معتقد است خالق آثار و تبعات فعل(موالید فعل)، خداست نه بشر، ولی ما در عرف عامه آن هارا به خود نسبت می دهیم:
فعل را در غیب، اثرها زادنی ست و آن موالیدش به حکم خلق نیست
بی‌شریکی، جمله مخلوق خداست آن موالید؛ ار چه نسبت شان به ماست
اما در ادامه و علیرغم اشاعره، در میان افراد بشر، اولیا را استثناء می کند و می گوید ایشان به نیابت از خدا، توان تصرف در خواطر انسان ها را دارند و به عبارتی با این تصرف، انسان های عادی گمان می کنند که تیر رفته، به کمان بازگشته و درهای بستة تبعات یک فعل، دوباره باز شده اند. یعنی اولیاء توابع فعل را بی اثر می کنند یا مشیت خدا را به اذن خدا تغییر می دهند تا به ظاهر درهای مسببات باز و مفتوح بماند و نه سیخ بسوزد نه کباب. یعنی مردم گمان کنند اختیاری در کار است :
اولیا را هست قدرت از اله تیر جسته باز آرندش ز راه
بسته درهای موالید از سبب چون پشیمان شد ولی زان دست رب،
گفته، ناگفته کند از فتحِ باب تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب
از همه دل ها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید
چنان که خدا در قرآن می فرماید آیاتی را نسخ یا به نسیان می سپاریم :
گرت برهان باید و حجت، مها ! بازخوان مِن آیة او˙ نُنسِها
اولیا نیز به نیابت خدا در دل های مردم تصرف می کنند ؛ چنان که در شب، همة خواطر وارده در روز را به فراموشی می سپاریم و در روز بعد، دوباره در عالم مسببات وارد می شویم و افعال را باز به خود نسبت می دهیم:
چون به تذکیر و به نسیان قادرند بر همه دل های خلقان قاهرند
چون به نسیان بست او راهِ نظر کار نتوان کرد، ور باشد هنر
صاحبِ ده، پادشاه جسم هاست صاحب دل، شاه دل های شماست
مولانا می گوید همه چیز به نگاه ما بستگی دارد و عمل، فرع بر نگاه است و اولیاء الهی این قدرت را دارند که در نگاه ما به عالم دخل و تصرف کنند:
فرعِ دید آمد عمل˙ بی‌هیچ شک پس نباشد مردم، الا مردمک
صد هزاران نیک و بد را آن بَهی می‌کند هر شب ز دل هاشان تهی
روز دل ها را از آن پُر می‌کند آن صدف ها را پر از دُر می‌کند
پیشه و فرهنگ تو آید به تو تا درِ اسباب بگشاید به تو
پیشه‌ها و خُلق ها از بعد خواب واپس آید هم به خصم خود شتاب
پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح
در واقع مولانا می گوید تصرف اولیا در خواطر و خیالات بشر است و فعل در عالم واقع، کماکان فعل خداست. به همین دلیل ما گمان می کنیم فعل، فعل ماست.
پیداست که مولانا در این ابیات، برای توجیه ترکیبی از اشعری گری و تصوف، گرفتار نوعی آسمان ریسمان متکلفانه شده در حالی که می توانست بدون آن که اولیا را تا حد خدا بالا ببرد و بدون آن که خود را به اندیشة جبر و اشعری گری دچار سازد، بگوید عامه مردم به نیابت خدا و به اذن او مختارند و به سبب همین اختیار است که سوال و جواب و بهشت و دوزخ هم ، معنا پیدا می کنند. اما مقامی که اولیاء نزد مولانا دارند، او را به این تناقض گویی ها می کشاند. در فرازهای دیگر مثنوی مولانا بسیار قوی تر از پسِ مسئلة جبر و اختیار بر آمده است. اما از آنجا که این مسئله همیشه ذهن او را درگیر می سازد و به عناوین مختلف در آن ورود می کند. ۱/۱۲/۹۳

مهدی کاظمی نوشته:

کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل دوستکام

بازرگان قصه ما سفر و تجترتش رو بپایان رساند و برگشت بمنزلش

هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان

واسه هرکسی یه سوغاتی وهدیه ای بهمراه داشت و بهر کدوم سوغاتی آورد

گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

پرنده قصه از بازرگان پرسید پس سوغاتی من کو و هرچیزی که دیدی و شنیدی بازگو کن

گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان

بازگان گفت نگو من خودم پشیمونم از رسوندن پیغامت و از ندامت هنوز انگشت به دهان میگزم

من چرا پیغام خامی از گزاف
بردم از بی‌دانشی و از نشاف

من چرا به حرفت گوش کردم و بیهوده بردم پیغام تورو از روی دیوونگی(نشاف)

گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن کین خشم و غم را مقتضیست

طوطی در جواب گفت :ای خواجه پشیمونیت از چیه که باعث خشم و رنج تو شده

گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو

من گفتم از گلایه های تو در جمعی از پرندگانی مثل خودت ….

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد

یکی از طوطی ها تا قصه تورو شنید و از درد ورنج توآگاه شد زهره اش ترکید وافتاد ولرزید وبمرد .

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود

من از گفتن این پیغام پشیمون شدم که این چه حرفی بود که من زدم ولی بخودم گفتمکه دیگه ئشیمونی سودی نداره

نکته‌ای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان

حرفی رو که زده شد و از زبون پرید… مثل تیری بدون که ازکمان شلیک شده و کار از کار گذشته

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر

تیر رها شده برنمیگرده …برای بستن راه سیل باید از ابتدای راه برایش چاره اندیشید و سد ساخت

چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت

وقتیکه حرف مثل اون سیل سرریز بشه میتونه جهانی رو بگیره و خرابی ببار بیاره …جهانی به وسعت دنیای دیگری و خودمون ….

مهدی کاظمی نوشته:

فعل را در غیب اثرها زادنیست
و آن موالیدش بحکم خلق نیست

انجام دادن هرکاری توسط ما آثاری در پرده غیب بوجود میاره و این بوجود آمدن(موالید :زاییده شدن) و تاثیر داشتن دست ما نیست و دخالتی دراین نداریم

بی‌شریکی جمله مخلوق خداست
آن موالید ار چه نسبتشان به ماست

انجام و فعل کارها ازان خداست و بدون داشتن شریکی همگی از خدا صادر میشود اگرچه انجام کارها بما نسبت داده میشود … این نوع نگرش بسیار نیکوست که هرچه هست از اوست انکه عاشق است دست یار را در تمام کارهای روزمره میبیند و حتی در کسب و درآمد روزانه خدارا شکر میگوید.. ودر هر اتفاهی خواست اورا میبیند این است تفاوت با معشوق زندگی کردن و یا او را دور دانستن ….

زید پرانید تیری سوی عمرو
عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مثلا تیری که زید پرانید سوی عمرو مانند پلنگ(نمر) اورا زخمی کرد …. یعنی فعل کار و ثمره آن ازان خالق است …

مدت سالی همی زایید درد
دردها را آفریند حق نه مرد

این درد حاصل از پرتاب تیر مدتی مدید باعث درد کشیدن عمرو میشه ولی آفریننده این دردها خداست نه زید ….

زید رامی آن دم ار مرد از وجل
دردها می‌زاید آنجا تا اجل

زید رامی اگرچه انموقع که تیر را رها کرد از ترس بمیرد(وجل) ولی باعث زاییده شدن دردهای بسیاری در عمرو شده تا لحظه مرگ عمرو با اینکه خودش همون دم شلیک جان داده ولی تاثیر کارش باقی میمونه…پس نتیجه میگیره اینجا دردهای بوجود اومده زایید فعل حق است نه عمل زید چونکه زید دیگر وجود ندارد
زان موالید وجع چون مرد او
زید را ز اول سبب قتال گو

ولی ازون فعل بوجود اومده و (موالید )زاییده شده و درد(وجع:درد) حاصل ازون اگه عمرو بمیره زیدی که ابتدا مسبب شلیک بوده رو قاتل بدون ….

مهدی کاظمی نوشته:

آن وجعها را بدو منسوب دار
گرچه هست آن جمله صنع کردگار

اون همه درد رو به او منسوب بدون اگرچه همه چیز در این عالم در ید قدرت الهیست

همچنین کشت و دم و دام و جماع
آن موالیدست حق را مستطاع

هچنین کشاورزی و نفس کشیدن و دامپروری و آمیزش کردن همگی اینها در ید قدرت خداست

اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته باز آرندش ز راه

مردان حق را هست قدرتشان از خدا و حتی آنها میتوانند تیر جسته از کمان را برگردانند … دعای آنان میتواند قضا را برگرداند

بسته درهای موالید از سبب
چون پشیمان شد ولی زان دست رب

خداوند حتی درهای آثارشو و موالیدش رو میبنده وقتی ولی او پشیمون بشه و ناراحت از بودن اون اثر و مولود خدایی ….

گفته ناگفته کند از فتح باب
تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب

آن اولیای خدا از فتح بابیکه (کشف اسرار حقایق ) در سینه خودشون دارند میتونن
حتی حرف گفته را ناگفته کنندتا ازون حرف و کار ایشان نه سیخ بسوزه نه کباب …
ادامه مثنوی

از همه دلها که آن نکته شنید
آن سخن را کرد محو و ناپدید

مردان حق و اولیای خدا حتی میتونن یاد و تاثیر کلام رو از دل و از ضمیر انسانها پاک کنند

گرت برهان باید و حجت مها
بازخوان من آیة او ننسها

آیت انسوکم ذکری بخوان
قدرت نسیان نهادنشان بدان

به نظر می رسد در این زمان کسی از مولانا دلیل و حجت این سخن را خواسته است ولذا مولانا با تاکید بر «مها=سرور» جواب می دهد.
ای سرور، اگر در این مورد بُرهان و حجتی نیاز دازی به آیة اَو نَنسِها رجوع بکن (سوره بقره آیه ۱۰۵)
هر چه از آیات نسخ کنیم یا حُکم آنرا متروک کنیم بهتر از آن بیاوریم و همچنین آیه «آیت اَنسوکُمُ ذکری» را نیز بخوان (سوره مومنون آیه ۱۰۹) در آن وقت شما کافران، آن بندگان خاص مرا تمسخر می کردید و بر خداپرستان ریشخند می زدید. معنای آخرین مصرع این ست که قدرت معنوی اولیاء را دریابید که چگونه دلها را به فرامشی می سپارند.

چون به تذکیر و به نسیان قادرند
بر همه دلهای خلقان قاهرند

چون به نسیان بست او راه نظر
کار نتوان کرد ور باشد هنر
این اولیا و کامل ها چون بر همه دلها چیره هستند و لذا می توانند هم (سخنها را) به یاد مردم بیاورند و یا باعث فراموشی آنها بشوند و چنانکه این انسان کامل بوسیله فراموشی راه فکر و نظر را بر کسی ببندد،
حتی هنرمند هم باشد …عاجز خواهد شد…

صاحب دِه پادشاه جسم هاست
صاحب دل شاه دلهای شماست

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک
پس نباشد مردم الا مردمک

کدخدای ده (یعنی حکام زمینی) تنها بر جسم پادشاهی می کند ولی آنکه حکومتش در قلمرو عالم معنا است، پادشاه دلهای شماست.

بیت دوم، تعبیری از این سخن است که «نسبت انسان به خدا، مثل نسبت مَردمک چشم به چشم است که مسئول نگاه کردن است » (از شیخ اکبر ابن عربی)
چون فراموشی خلق و یادشان
با وی است و او رسد فریادشان

صد هزاران نیک و بد را آن بهی
می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی

روز دلها را از آن پر می‌کند
آن صدفها را پر از دُر می‌کند

آن همه اندیشه ی پیشان ها
می‌شناسند از هدایت جان ها

پیشه و فرهنگ تو آید به تو
تا در اسباب بگشاید به تو

چون انسان کامل، مسئول ایجاد فراموشی در ضمیر مردم و تعلیم حقایق بر آنهاست، یعنی جانشین خداوند است به فریاد گمگشتگان و سالکان نیز می رسد. بیت های بعدی در تاکید همین نکته است.

پیشه ی زرگر به آهنگر نشد
خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد

مثلا: پیشه زرگر ی به پیشه آهنگری تبدیل نمی شود و اخلاق خوب یک فرد به فرد بدخو در نمی آید
یعنی کمالات و نقایص هر کس در خود او جایگزین است.

پیشه‌ها و خُلق ها همچون جِهیز
سوی خصم آیند روز رستخیز

پیشه‌ها و خُلق ها از بعد خواب
واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح
هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح

و در روز رستاخیز این عادات خوب و بد به هر کس به مثال اسب تندی که به طرف دشمن برگردد به سوی ما می آیند. به عبارت دیگر در روز رستاخیز ما با همان خوی و خلق زمینی برمی خیزیم.

چون کبوترهای پیک از شهرها
سوی شهر خویش آرد بهرها

مانند کبوتران نامه رسان که از شهرهای دیگر به شهر خویش باز می گردند.
مولانا عقیده دارد که روح آدمی پس از مرگ به جهانی دیگر می رود و در آن جهان تمام ناشناخته ها بر او مکشوف می شود و آدمی از این تجسم اعمال در حیرت می فتد چون تا کنون در حجاب نفس زندانی بوده و فاقد بینش است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام