گنجور

 
مشتاق اصفهانی

ز آن رخ افروخته و آن قامت افراخته

در فغان گل همچو بلبل سرو همچون فاخته

در قمار عشقبازی دین و دل از من مجوی

داده‌ام سرمایه از کف چون حریف باخته

گشته پر از بوالهوس کویت خوشا وقتی که بود

این گلستان چون بهشت از خاروخس پرداخته

از خرد نبود زجور بخت سرکش ایمنی

زخم را آماده باید شد ز تیغ آخته

هم شود معشوق دل‌نشناس دلبر گر کسی

جوهری گردد ز هم سنگ و گهر نشناخته

با تو از یاد توام سوی منت گو کس میار

کارسازی نیست حاجت بهر کار ساخته

سرو من مشتاق افرازد اگر قامت به باغ

سرو را بر خاک افتد رایت افراخته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته

جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته

تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز

کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته

بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای

[...]

انوری

ای همای همتت سر بر سپهر افراخته

کس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته

دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقاب

باز هنگام هنر گردن چو باز افراخته

طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نوا

[...]

مولانا

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته

جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت

وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی

[...]

حکیم نزاری

ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته

وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته

لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان

هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته

این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را

[...]

ناصر بخارایی

ای لوای مهتری بر لامکان افراخته

غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته

شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق

از زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته

چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه