گنجور

 
مشتاق اصفهانی

گرنه از وصل تو در هجر گهی یاد کنم

به چه تقریب دگر خاطر خود شاد کنم

کودک مکتب عشقم بجفا خوش دارم

هرگز اندیشه کی از سیلی استاد کنم

گر ز جور تو خموشم ز شکیبائی نیست

نیست آن قوتم از ضعف که فریاد کنم

من نه آنم که بود طالع وصل تو مرا

از نگاهی بخیالی دل خود شاد کنم

خود بدام افکنم از ذوق اسیری خود را

نیم آن صید که خون در دل صیاد کنم

از خرابی شده آن گنج نهان را مسکن

دل ویران شده را بهر چه آباد کنم

هیچ باک از ستم یار ندارم مشتاق

بلبلم کی ز گل اندیشه بیداد کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم

خانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم

شرم بی‌حاصلی عمر نمی ساز نکرد

تا جبینی ز ندامت عرق آباد کنم

بر نمی‌داردم از خاک تلاشی که مراست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه