گنجور

 
مشتاق اصفهانی

منم آنکه هر نفسم به دل ستمی ز عشوه‌گری رسد

غم دلبری نشود کهن که ز تازه تازه‌تری رسد

به سریر سلطنت آن صنم زند از نشاط و سرور دم

به امید این من و کنج غم که ز یوسفم خبری رسد

منم آنکه می‌کشدم به خون ز خدنگ رشک شهید خود

ز کمان ناز تو ناوکی به غلط چو بر جگری رسد

همه زخم حسرتم از لبت من خسته‌دل نبود روا

نمکی ز شهد تبسمت به جراحت دگری رسد

شده روز من چه شب سیه ز ندیدنت چه خوش آن زمان

که ز چهره پرده برافکنی و شب مرا سحری رسد

رهم از محیط غمت چه سان که ز سخت‌گیری آسمان

نه به ساحلی گذرم فتد نه به کشتی‌ام خطری رسد

چه کنم اگر من خسته جان به ره وفا نکنم فغان

نه نسیمی از طرفی وزد نه ز جانبی خبری رسد

چه حذر ز خصم قوی مرا که اگر رسد مددی ز تو

سپه عدو شکند به هم به شکستگان ظفری رسد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد

ز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد

نزنم دمی به هوای او که مرا ز خوان عطای او

نه حوالهٔ المی شود نه نوالهٔ جگری رسد

به زلال وصل خود از دلم بنشان حرارت شوق را

[...]

محتشم کاشانی

خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسد

پس از انتظاری و مدتی خبری به بی‌خبری رسد

شب محنتم نشده سحر مگر آفتاب جهان سپر

بدر آید از طرفی دگر که شب مرا سحری رسد

نبود در آتش عشق او حذر از زبانه دوزخم

[...]

بیدل دهلوی

همه راست زین چمن آرزو، که به کام دل ثمری رسد

من و پرفشانی حسرتی‌، که ز نامه گل به سری رسد

چقدر ز منت قاصدان‌، بگدازدم دل ناتوان

به بر تو نامه‌بر خودم‌، اگرم چو رنگ پری رسد

نگهی نکرده ز خود سفر، ز کمال خود چه برد اثر

[...]

مشتاق اصفهانی

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد

که ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد

طلبی نگین وصال او به کف اینقدر ز چه مدعی

گهری چنین نه سزا بود که به چون تو بدگهری رسد

همه بلبلان و سرود خوش من و ناله‌ای که درین چمن

[...]

قائم مقام فراهانی

نکشم قدم ز راه طلب من بی دل این نبود عجب

که بدست مفلس بی نوا چو تو قیمتی گهری رسد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه