دلا چو ابر بهاری به نوحه و زاری
به بار اشگ جگر گون ز دیده پرنم
که بهر تعزیه خواجه شاه منصور است
لباس چرخ کبود از مصیبت و ماتم
فغان که زود همای وجود او فرمود
ز باغ دهر توجه به آشیان عدم
کسی ز اهل کرم چون نبود بهتر ازو
درین زمانه به لطف خصال و حسن شیم
به لوح تربت وی از برای تاریخش
نوشت کلک قضا بهترین اهل کرم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر به شدت از مرگ خواجه شاه منصور و مصیبت آن ناراحت است. او خود را چون ابر بهاری میداند که از غم میبارد و اشکهایش مانند باران جاری است. این مصیبت به قدری سنگین است که لباس آسمان نیز به رنگ غم و ماتم در آمده است. شاعر از ویژگیهای خوب او میگوید و او را بهترین اهل کرم میشناسد، همچنین اشاره میکند که زمانه هیچکدام از افراد نیکوکار تر از او را ندیده است. در انتها، شاعر به یادگار او در تاریخ اشاره میکند و تأکید میکند که تقدیر او را به عنوان بهترین اهل کرم ثبت کرده است.
هوش مصنوعی: ای دل، مانند ابر بهاری، غم و اندوه خود را با فریاد و ناله بیان کن و با بارش اشکهای غمانگیزت، چشمانت را پر کن.
هوش مصنوعی: برای مراسم سوگواری، لباس آبی تیرهای که به نشانه غم و اندوه است، به خواجه شاه منصور اختصاص داده شده است.
هوش مصنوعی: آه و فریاد که به سرعت، پرنده وجود او از باغ دنیا به سوی آشیانه عدم پرواز کرد.
هوش مصنوعی: کسی در بین افراد نیکوکار در این زمان به اندازهی او با خوبیها و صفات نیک وجود ندارد.
هوش مصنوعی: بر روی خاکمزار او، قلم سرنوشت، بهترین افراد کرم و generosity را برای ثبت تاریخ او نوشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم
بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم
لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد
دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم
مشعبد است غم عشق هر کجا باشد
[...]
همی روم سوی معشوق با بهار بهم
مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم
همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست
بهار من دو شود چون رسم به روی صنم
مرا بتیست که بر روی او به آذرماه
[...]
خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم
کنون ببخت ملک متفق شدند بهم
چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران
از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم
ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف
[...]
نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم
کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم
چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ
مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم
بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست
[...]
گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم
گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم
گهی زندگره زلف او سر اندر سر
گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم اندر خَم
رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.