گنجور

 
محتشم کاشانی

ز ارباب دنیا که دارد جهان

به ذات جهاندارشان افتخار

اجل را پی غارت نقد جان

چو با میرزا احمد افتاد کار

در آن ماتم از دست غم چاک شد

لباس سکون بر تن روزگار

چو از نامجویان نزد خیری

به آیین او نبوت اشتهار

برای زمان سفر کردنش

ازین دار فانی بدارالقرار

شود تا دو تاریخ یکسان عدد

در آحاد اخوات آن آشکار

بگو آه از آن خیر نامجو

بگو وای از آن تاجر تابدار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مرا جود او تازه دارد همی

مگر جودش ابر است و من کشتزار

«مگر» یک سو افکن، که خود هم چنین

بیندیش و دیدهٔ خرد برگمار

ابا برق و با جستن صاعقه

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
عنصری

به از عید نشناسم از روزگار

نه از مدح خسرو به آموزگار

خداوند عالم کزو وقت ما

همه ساله عیدست لیل ونهار

یمین و امین اختر یمن و امن

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بدین خرمی و خوشی روزگار

بدین خوبی و فرخی شهریار

چنان گشت گیتی که ما خواستیم

خدایا تو چشم بدان دور دار

خداوند گار جهان فرخست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه