گنجور

 
محتشم کاشانی

آه کامسال اندرین بستان سرای

دهر هر گل را که بهتر دید چید

واندرختی را که خوش‌تر بود پار

چرخ ناخوش خوی از بی‌خش برید

وانکه در برداشت تشریف قبول

دست مرگ اول لباس او برید

لاجرم زان پیشتر کاید ز شیب

شاه راه عمر را پایان پدید

پیک مرگ از دشت آفت بی‌محل

بر سر حافظ محمد جان رسید

وه چه حافظ آن فرید روزگار

کایزدش در عهد خود فرد آفرید

آن که بود از پرتو انفاس او

گرمی هنگامهٔ شاه شهید

وانکه دوران انتظار شغل او

از محرم تا محرم می‌کشید

واندرین ماتم سرا گل‌بانگ او

گوش حوران جنان هم می‌شنید

عندلیب روحش از بستان دهر

از صدای کوس رحلت چون رمید

بهر تاریخش یکی از غیب گفت

عندلیبی باز ازین بستان پرید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

کوس ملک آواز نصرت بر کشید

کفر و شرک از هول آن سر در کشید

فخر شاهان جهان بهرامشاه

شد سوی هندوستان لشکر کشید

چتر او را فتح بر تارک نهاد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

لشکر شب رفت و صبح اندر رسید

خیز و مهرویا فراز آور نبید

چشم مست پر خمارت باز کن

کز نشاطت صبرم از دل بر پرید

مطرب سرمست را آواز ده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه