گنجور

 
محتشم کاشانی

ای عطا پیشه که دریای سخا و کرمت

در تلاطم همه گوهر به کنار اندازد

محتشم کیست که مثل تو گران مقداری

بروی از خلق سبک روح گذار اندازد

چون به این لطف سرافراز شد اکنون آن به

کانچه دارد به رهت بهر نثار اندازد

لیک از نظم گران سنگ مناسب‌تر نیست

آن چه در پای تو ای کوه وقار اندازد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد

مرد را از زبر تخت به دار اندازد

عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند

همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد

عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب

[...]

ناصر بخارایی

بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد

دست من گیرد و در گردن یار اندازد

وقت آن است که بحر کرمت موج زند

کشتی هستی ما را به کنار اندازد

پای بوس تو نیابم مگر آنگه که صبا

[...]

نسیمی

گر سعادت نظری بر من زار اندازد

بر سرم سایه سرو قد یار اندازد

دور از آن یار و دیارم نظر سعد کجاست

تا مرا باز بدان یار و دیار اندازد

آن که شد مست غرور از می پندار امروز

[...]

صائب تبریزی

باد اگر پرده ز رخساره یار اندازد

لرزه بر دست نگارین بهار اندازد

آب آیینه ز شرم خط او چون خس و خار

هر نفس جوهر خود را به کنار اندازد

شرم رخسار تو صد پرده خونین از گل

[...]

واعظ قزوینی

میرود فکر جهانم، که ز کار اندازد

مگر این بار ز دوشم غم یار اندازد

دل که بی عشق شد، از رحمت حق دور شود

مرده را موجه دریا، بکنار اندازد

نتوانم نفسی زنده بمانم بی او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه