گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۰

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زخم نگهت نهفته خوردم

پنهان نگهی دگر که مردم

شد عقل و زمان مستی آمد

خود را به تو این زمان سپردم

تیر نگهم زدی چو پنهان

راهی به نوازش تو بردم

می‌گشت لبم خضاب اگر دوش

دامن گه گریه می‌فشردم

از زخم اجل کشنده‌تر بود

از دست تو ضربتی که خوردم

دل بی‌تو شبی که داغ می‌سوخت

تا صبح ستاره می‌شمردم

ای هم دم محتشم در این بزم

صاف از تو که من حریف دردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام