گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۵

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم

به رندی سر برآوردم به رسوائی سمر گشتم

ز استغنا نمی‌گشتم به گرد کعبه لیک آخر

سگ شوخی شدم از شومی دل در به در گشتم

سرم چون گوی می‌باید فکند از تن به جرم آن

که عمری بر سر کوی تو بی‌حاصل به سر گشتم

ز دلدار دگر خواه دوای درد دل جستن

که هرچند از تو جستم چارهٔ بیچاره‌تر گشتم

اگر لعل تو جانم برد برکندم ازو دندان

وگر عشق تو دینم برد از آن هم نیز برگشتم

به زور حسن خودچندان مرا آزار فرمودی

که بیزار از جمال خوب رویان دگر گشتم

اگر چون محتشم پا از ره عشقت کشم اولی

که از پرآهست یک سان به خاک رهگذر گشتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام