گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۶

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خموشیت گره افکند در دل همه کس

بگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس

بدان که هر نظری قابل جمال تو نیست

مکن چو آینه خود را مقابل همه کس

رخی که بال ملک را خطر ز شعلهٔ اوست

روا بود که شود شمع محفل همه کس

عداوتم به دل کاینات داده قرار

محبتی که سرشتست در دل همه کس

زمانه گشت پرآشوب و من به این خوش دل

که از خیال تو خالی شود دل همه کس

زرشک مایل مرگم که از غلط کاریست

به غیر محتشم آن سرو مایل همه کس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام