گنجور

 
محیط قمی

آن شاهد مقصود که در پرده نهان بود

دوشینه ی بر دیده ی من، جلوه کنان بود

نوشین لب و رخشان رخ و زلف به خم او

نور بصر و تاب دل و قوت روان بود

خواندم مه و مهرش به نکویی چو بدیدم

بهتر ز مه و مهر، نه این بود و نه آن بود

می خواندمیش ماه اگر، ماه سخنگو

می گفتمیش سرو، اگر سرو روان بود

بیدار شد از خواب چو چشمان تو شد باز

هر فتنه ی خوابیده که در ملک زمان بود

خود را نگه از فتنه ی ایام، توان داشت

وز نرگش فتان تو، ایمن نتوان بود

هر سود که گفتند به بازار جهان هست

دیدیم به جز سود غمت جمله زیان بود

معذور همی دار اگر بی خود و مستیم

هشیار به دور لب لعلت نتوان بود

گر زلف و بناگوش ترا خلق نمی کرد

ایزد، نه زدین نام و نه از کفر نشان بود

در حلقه ی نوشین دهنان، هرکه بدیدم

این ملطع جان بخش منش ورد زبان بود

روزی که نه از ماه نه از مهر نشان بود

روشن زتجلی علی کون و مکان بود

وجه الله باقی که عیان شد زشهودش

آن شاهد غیبی که پس برده نهان بود

موسی ار نی گوی، چه در طور درآمد

نوری که تجلی بر آن بود، همان بود

با کشتی خود خود نوح زحملش سخنی گفت

زان روی زطوفان حوادث، به امان بود

آتش به خلیل الله از آن برد سلامت

گردید که حبّ علیش جوشن جان بود

صوت خوش داود که بردی دل عالم

یک شمه اش از فیض لب و لطف میان بود

از شادی قرب حرمش از دل آدم

رفت آن غم و اندوه که از بعد جنان بود

چون یافت مدد از دم او عیسی مریم

جان بخش دمش غیرت آب حیوان بود

چون نام علی نقش نگین کرد سلیمان

حکمش چو قضا بر همه ی خلق روان بود

تنها نه همین بود معین، ختم رسل را

بر خیل رسل یار، به هر عهد و زمان بود

در منقبتش هر چه «محیط» از دل و جان گفت

صدق است و یقین دان، نه دروغ و نه گمان بود

شاهی که تولاش بود معنی ایمان

کافر بود آن کس که بگوید، نه چنان بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود

پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود

آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود

وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود

بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بود

دادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود

چون دیدمش از دور بدانشکل و بدان قد

گفتم که جفاکار بود راست چنان بود

فی الجمله مرا زیروزبر کرد که در عشق

[...]

خواجوی کرمانی

دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود

وز ناله ی من مرغ صراحی بفغان بود

همچون قدحم تا سحر از آتش سودا

خون جگر از دیده ی گرینده روان بود

با طلعت آن نادره ی دور زمانم

[...]

کمال خجندی

زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود

عکس رخ دلدار در آئینه جان بود

از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار

در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود

آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود

در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود

بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال

هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود

عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه