گنجور

 
محیط قمی

تهی زخویشم و سرشار آن چنان از دوست

که گر زپوست برآیم هر آن چه بینی اوست

زمن مپرس بد و نیک وضع عالم را

که هرچه در نظر آید مرا تمام نکوست

نکو است هرچه درآید مرا به پیش نظر

که هیچ پیش نظر نایدم به جز رخ دوست

زعشق روی توام منع می کند زاهد

بیا و روی نگه کن که سخت تر از روست

حدیث دوستی زلف تو روزی زدم و می خواران

چو خوب در نگری داستان سنگ و سبوست

به چنین زلف تو روزی به شوخی دست

گذشت عمری و دستم هنوز غالیه بوست

به چین زلف تو دل رفت و روزگاری شد

خبر ندارم ازو در کدام حلقه ی موست

مرا تلق خاطر به سرو بالایی است

که بنده ی قد او هر چه سرو بر لب جوست

مرا تبی است که هر چیز او بود نیکو

نکوتر از همه این یک بود که نیکو خوست

غلام حلقه بگوشان ان بتم که سپهر

فتاده در خم چوگان قدرتش چون گوست

ولی ایزد بی چون علی شه مردان

که مظهر حق و دست و زبان و دیدهٔ اوست

«محیط» ترک ولای علی نخواهد گفت

به جرم عشق اگر بر کنندش از سر پوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

که زندگانی او در هلاک بودن اوست

مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است

که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست

مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده‌ست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست

چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست

خیال بین که مرا بر خیال می‌‌دارد

من آن نی‌ام که بدانستمی خیال از دوست

چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
ابن یمین

یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسب

ولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست

یکیست ناکس و بد اصل و بد رگ و مردود

بهر کجا که رود صدهزارش نیکو گوست

سئوال کردم ازین سر ز پیر دانائی

[...]

سلمان ساوجی

درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست

که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست

دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی

به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست

تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است

[...]

جهان ملک خاتون

فراغتیست مرا از جهان و هرچه در اوست

چه باک دارم از اندیشه‌های دشمن و دوست

مرا اگر چو سخن خلق در دهان گیرند

غریب نیست صدف دایماً پر از لولوست

کسی که از بد و نیک زمانه دست بشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه