حکایت شمارهٔ ۹۳
هم از وی شنودم که گفت روزی شیخ به شهر طوس میشد براه سرداوه تا بدیه رفیقان منزل کند. درویشی پیشتر روانه شد تا اهل دیه را خبر کند کی شیخ میرسد و بنگرد تا خانقاهی هست کی آنجا نزول توان کرد. چون آنجا رسید هیچ خانقاه نبود کی اهل دیه همه راه زن بودند، معلمی بود در آن دیه کی او حج کرده بودو مردی مصلح، و نفقۀ او از سیمی کی کودکان را تعلیم دادی حاصل میشد. چون شنید به خدمت شیخ آمدوآن درویش را با خود بازگردانید و گفت اینجا همه مردمان راه زن و مفسد باشند و خانقاهی نباشد شیخ گفت ما بخانۀ رئیس فرود خواهیم آمدن معلم گفت او از همه بدتر است و سیم او حرام تر است و پیوسته خمر خورد. پس معلم بازگشت و رئیس را گفت کی شیخ بوسعید میرسد. رئیس چون بشنید درحال فرمود تا خانه را جامه انداختند و پاکیزه کردند و دل مشغول میبود کی چیزی حلال نمیدید کی پیش شیخ نهد. والدۀ داشت پیر، گفت ترا چه بوده است کی چنین دل مشغولی؟ گفت شیخ بوسعید از میهنه میرسد و اینجای فرود میآید و و من در همه ملک خویش چیز حلال نمییابم والدۀ اوزنی صالحه بوده است جفتی دست و رَنجن ازدست بدر کرد و پیش پسر نهاد و گفت بگیر کی این از میراث حلال والدۀ منست و او از والدۀ خویش به میراث یافته بودو شیخ بخانۀ تو بر بصیرت این لقمۀ حلال میآید. رئیس آن میزبانی شیخ و اصحابنا در میان نهاد و خرج کرد و از والدۀ او چیزی در دل او متمکن گشت و چون شیخ را بدید و سخن شیخ بشنید بر دست شیخ توبه کرد و بیشتر اهل دیه توبه کردند و رئیس حساب نگاه میداشت کی ازوجوه دست و رنجن چند میشودو هیچ درباید یا زیادت آید. چون آن وجوه به آخر آمد شیخ را عزیمت افتاد، چندانک رئیس درخواست کرد کی روزی دو سه شیخ مقام کند قبول نکرد و براند، بعد از آن بمدتی نظام الملک رفیقان بخرید و بر فرزندان استاد ابواحمد که بوالده از فرزندان شیخ مااند وقف کرد و همچنان بماند به برکت لفظ شیخ.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: روزی شیخ بوسعید به شهر طوس میرفت و در راه درویشی ناگفتهخبر رسید که دنبال او آمده تا مردم را از آمدن شیخ آگاه کند. در این مسیر معلمی که قبلاً حج کرده بود، گفت که در این دیه خانقاهی نیست و اهل دیه فاسد هستند. شیخ پیشنهاد کرد به خانهی رئیس فرود بیایند، اما معلم گفت که او هم انسان خوبی نیست. رئیس برای استقبال از شیخ خانهاش را آماده کرد، اما نگران بود که چیزی حلال برای پذیرایی نیابد. مادر رئیس به او میراثی حلال داد تا به شیخ هدیه کند. وقتی شیخ به خانهی رئیس رسید، با سخنانش موجب توبه و بازگشت اهل دیه به مسیر درست شد. رئیس نیز از ذریعہی حلال حساب و کتاب کرد و به شیخ عزیمت کرد. در نهایت، شیخ تاثیر مثبتی بر مردم گذاشت و آنجا به برکت سخنانش مکان خوبی برای تعالیم دینی شد.
هوش مصنوعی: روزی شیخ به سمت شهر طوس در حال سفر بود تا به نزد دوستانش برود. درویشی قبل از او به راه افتاد تا اهل ده را خبر کند که شیخ میرسد و برای او مکانی برای اقامت پیدا کند. وقتی درویش به آنجا رسید، هیچ خانقاهی نیافت و فهمید که همه اهل ده در حال راهزنی هستند. معلمی که در آنجا بود و حج کرده بود، مردی مصلح بود و زندگیاش را از تدریس کودکان میگذرانید. وقتی معلم خبر رسیدن شیخ را شنید، به سمت او آمد و درویش را با خود بازگرداند و گفت که در اینجا مردم بد هستند و خانقاهی وجود ندارد. شیخ پیشنهاد داد که به منزلی از رئیس ده برویم، اما معلم هشدار داد که رئیس بدتر از بقیه است و پولش حرام است و همواره مشروبات الکلی مینوشد. بنابراین معلم بازگشت و به رئیس گفت که شیخ بوسعید میرسد. رئیس با شنیدن این خبر، برای پذیرایی از شیخ خانهاش را آماده کرد اما نگران بود که چیزی حلال برای پذیرایی نداشته باشد. مادر رئیس که زنی صالحه بود، از میراث حلالش یک لقمه به او داد و گفت که این از میراث من است و شیخ باید با این لقمه حلال پذیرایی شود. رئیس از شیخ و همراهانش میزبانی کرد و با توجه به لقمه حلال مادرش، دلش آرام گرفت. بعد از دیدن و شنیدن سخنان شیخ، او و بسیاری از اهل ده توبه کردند. رئیس همچنین در نظر داشت که حساب و کتابی از هزینهها داشته باشد و هیچ چیزی کم یا زیاد نشود. وقتی هزینهها به پایان رسید، شیخ قصد رفتن کرد، اما رئیس از او خواست که بیشتر بماند. بعد از مدت زمانی، نظامالملک دوستانش را دعوت کرد و بر نسل فرزندان استاد ابواحمد واقف کرد و این روند با برکت نام شیخ ادامه داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.