حکایت شمارهٔ ۹۱
قاضی سیفی از جملۀ قضاة و ایمۀ معتبر بوده است در سرخس، و از جملۀ اصحاب رأی و جملۀ صوفیان را و شیخ را به غایت منکر. در آن وقت کی شیخ ما به سرخس بود قاضی ولایت او بود و سخت منعم و با حرمت تمام بود و چندبار کسان راست کرد و نعمتها قبول کرد تا شیخ را هلاک کند، کس را زهره نبود که این اندیشه بخاطر درآوردی و شیخ فارغ بود. تا روزی کسی اجابت کرد وقاضی او را مبلغی مال قبول کرد و بعضی نقد بداد، روزی قرار دادند که شیخ را هلاک گرداند و این روز شیخ مجلس میگفت و همین روز نوبت قاضی سیفی بود و بر منارها منادی میکردند کی قاضی سیفی به فلان موضع مجلس خواهد گفت. چون شیخ ما آواز منادی بشنید گفت بسازید تا بر قاضی نماز کنیم. مردمان تعجب کردند. شیخ چون این کلمه بگفت با سر سخن رفت و قاضی سیفی به حمام بود تا غسل کند و مجلس گوید و پیش از آن به چند روز روستایئی که سوگند طلاق خورده بود و مدتی در زندان کرده و کابین و مهر از وی ستده و او را زده. آن روستایی به شهر آمده بود و داسی بآهنگر آوردو تیز کرده بروستا میشد. قاضی را دید کی از حمام تنها بیرون میآمد، دل پرکینه داشت از قاضی، درحال داس بزد و بر شکم قاضی آمد و شکم قاضی بدرید. آوازه برآمد کی قاضی را کشتند و شیخ هنوز مجلس میگفت. شیخ گفت او حکم کرد ما را، او که بود؟ ما را، ما حکم کردیم اورا، او کی بود؟ خدارا.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: قاضی سیفی یکی از قضات معتبر در سرخس بود و در زمان خودش به شدت مورد احترام قرار داشت. او به دنبال نابودی شیخی بود که در آن زمان در سرخس زندگی میکرد. قاضی به دلیل برخی حسادتها و کینهها تلاش کرد تا شیخ را از میان بردارد. اما در روزی که شیخ جلسهای داشت، قاضی در حالی که در حمام بود، توسط فردی که از او کینه به دل داشت مورد حمله قرار گرفت. این فرد، که داس تیزی به همراه داشت، به قاضی حمله کرده و او را کشت. در همین حال، شیخ در جلسهاش بود و بدون اینکه از حادثه آگاه باشد، به قاضی اشاره کرد و گفت که کسی که حکمش را اجرا کرده، اکنون کشته شده است.
هوش مصنوعی: قاضی سیفی یکی از قضات و شخصیتهای معتبر در منطقه سرخس بود که به شدت مخالف صوفیان و شیخ آن زمان بود. در زمان حضور شیخ در این منطقه، قاضی مسئولیت ولایت را بر عهده داشت و بسیار محترم و با احترام بود. او چند بار تلاش کرد تا از طریق ایجاد محافل و قبول هدایا، شیخ را به هلاکت برساند، اما هیچکس جرأت نکرد به این فکر برسد و شیخ از این موضوع بیخبر بود. تا اینکه یک روز فردی به قاضی پاسخ مثبت داد و مقداری پول از او دریافت کرد، و در روز معین، قاضی تصمیم به کشتن شیخ گرفت. در آن روز، شیخ در حال سخنرانی بود و قاضی نیز باید در جمع مردم حرف میزد. وقتی شیخ صدای اعلامکننده را شنید، به مردم گفت که باید برای قاضی نماز بخوانند و آنها را شگفتزده کرد. در همان حال، قاضی در حمام بود تا غسل کند. چند روز قبل، قاضی یک روستایی را که به او سوگند طلاق داده بود، زندانی کرده و دست به ضرب و شتم او زده بود. آن روستایی حالا به شهر آمده و داسی به آهنگر داده بود تا تیز کند. زمانی که او قاضی را دید که به تنهایی از حمام بیرون میآید، به شدت از او کینه داشت و با داس به قاضی حمله کرد و او را زخمی کرد. خبر به قتل قاضی منتشر شد، در حالی که شیخ هنوز در حال سخنرانی بود. شیخ گفت: "او ما را محکوم کرد، او چه کسی بود؟ ما او را محکوم کردیم، او چه کسی بود؟"
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.