حکایت شمارهٔ ۸۹
خواجه ابوبکر مؤدب گفت کی من در میهنه بودم در خدمت شیخ، روزی بارانی عظیم آمد با سیل قوی شیخ گفت صلاء آب بازی! و نماز دیگر به صحرا بیرون آمد. من در پیش شیخ رفتم تا به لب رود، و گفت آب بازی کنید جمله جمع درآب جستند و من به خدمت شیخ ایستاده بودم با جامهای پاکیزه و در شیخ مینگریستم. تا درین بودم حسن مؤدب درآمد از پس من و سر بمیان دو پای من برد و مرا برداشت و آورد تا لب رود و در آب انداخت. آب از سر من درگذشت و من شناوندانستم، آب دستارو کفشم برد و من بیهوش شدم. مرا از آب برآوردند و سر زیر بداشتندو آب از گلوی من بزیر آمد. شیخ گفت صلاء نماز جنازه! مرا بیاوردند و در پیش شیخ بنهادند، شیخ سجاده برروی من پوشید و جماعت صف کشید و شیخ چهار تکبیر بر من نماز جنازه گزارد و بر سر پای بنشست و گوشۀ سجاده از روی من باز گرفت و مرا گفت یا بابکر بعد از مردگی برخیز و سخن گوی. چون. چون شیخ برفت من همچنان با میزری در میان با شیخ برفتم و جمع را آنجا گذاشتم، شیخ باسرای آمد و آن شب بسفره بیرون نیامد، دیگر روز برتخت نشست تا مجلس گوید، پس از آنک به سخن درآمد حسن مؤدب را گفت برپای خیز، برخاست گفت ترا بجانب بلخ. به دوازده روز بروی و بدوازده روز بیایی و یک روز به بلخ باشی و بوعمرو خشکویه از نشابور آنجاست. سلام ما بوی رسانی و بگویی سه من عود میباید جهت صوفیان و صد دینار وامست، بستانی و بیاری حسن مؤدب برفت، چون به موضع زردک رسید وقت ترکمان تاز بود حسن را بگرفتند و بزدند و استخفافها کردند کی تو جاسوسی و یک شبانه روز در بند نگاه داشتند. حسن گفت من درآن سرما و رنج بر خویشتن حدث کرده بودم، نیم شب به شیخ التجا کردم گفتم ای شیخ مرا فریادرس! چون بگفتم این سخن سالار ترکمانان از خانه بیرون آمد و دستم از بند بگشاد و مرا در خرگاهی فرستاد و آب گرم آوردند تا من خویشتن را بشستم و مرا بخرگاه خویش برد و مراگفت کی تو جاسوسی چه کسی میکردی؟ گفتم من شاگرد زاهد میهنهام کی او را شیخ بوسعید گویند. صفت شیخ دادم. سالار گفت این پیر برین صفت کی تو میگویی بخواب دیدم با تیغی کشیده، و مرا گفت آن مرد را بگذار و اگر نه ترا هلاک گردانم. بترسیدم و ترا خلاص دادم، هرکجاخواهی برو. من به بلخ شدم، بوعمرو خشکو به غزنین رفته بود، بازگشتم و بیست و پنجم بامداد را به کنار میهنه بودم. شیخ بامداد بر سر منبر گفت حسن آمد او را استقبال کنید. فرزندان شیخ مرا استقبال کردند و به خدمت شیخ آمدم. شیخ گفت مرحبا ای حسن تو گویی یا ما؟ گفتم شیخ گوید نیکوتر. گفت ما دانستیم که تو بوعمرو را نبینی و لکن رفتی و در راه ترا ترکمانان گرفتند و بند کردند و رنجها دیدی بما التجا کردی، ترا خلاص دادیم و به بلخ رفتی و بوعمرو را ندیدی. حسن گفت چون دانستی کی چنین خواهد بود رنج بیچاره چرا طلبیدی؟ شیخ گفت ای حسن آن چنان نفسی کی آن روز بوبکر را در آب انداخت ما نرم نتوانستیم کرد، چماق ترکان میبایست تا آنرا نرم کند. این همه تعبیه برای من بوده است.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه ابوبکر مؤدب روایت میکند که در زمانی که در میهنه بود، روزی باران شدید و سیلی آمد و شیخ از او خواست تا در آب بازی کنند. او در حالی که در خدمت شیخ ایستاده بود، ناگهان حسن مؤدب او را به داخل آب انداخت و او غرق شد. شیخ به جماعت گفت نماز جنازهاش را بگزارند و پس از چهار تکبیر برای او دعا کرد. خواجه ابوبکر به حالت بیهوشی از آب بیرون آورده شد و هنگامی که هوش خود را به دست آورد، شیخ به او گفت که پس از مرگ میتواند صحبت کند.
در ادامه، شیخ حسن مؤدب را به سفری به بلخ فرستاد، ولی او در راه به دست ترکمانان گرفتار شد و مورد اذیت قرار گرفت. حسن به شیخ شکایت کرد و شیخ از خواب دیدن او که با تیغی به او کمک کرده بود، یاد کرد. این داستان نشان میدهد که برنامهریزیها و پیشبینیهای شیخ از طریق تجربیات و مشاهدات معنوی او انجام میشود و نشاندهنده اهمیت اعتماد به نفس و نقش تجارب سخت در زندگی است.
هوش مصنوعی: خواجه ابوبکر مؤدب به داستانی جالب اشاره میکند. او زمانی در میهنه در خدمت شیخی بود و روزی باران شدیدی آمد و آب به قدری زیاد شد که شیخ با صدای بلند گفت که نماز صبح را در آب برگزار کنند. همه به سمت رودخانه رفتند و او نیز در کنار شیخ ایستاده بود. ناگهان حسن مؤدب از پشت او آمد و او را به داخل آب انداخت. آب او را به زیر برد و او بیهوش شد. بعد از آن که او را از آب بیرون آوردند، شیخ بر بالین او آمد و نماز جنازهاش را برگزار کرد. سپس شیخ با او صحبت کرد و گفت که میتواند بعد از مردن دوباره برخواست و سخن بگوید. شیخ در روز بعد به او گفت که حسن مؤدب باید به بلخ برود و پیغامهایی را به دیگران برساند. اما در مسیرش با گروهی از ترکمانان روبرو شد و به اشتباه او را به جاسوسی متهم کردند و شبانه روزی در بند نگاهش داشتند. حسن در آن شرایط به شیخ پناه آورد و با درخواست کمک از او نجات پیدا کرد. او در نهایت به بلخ رسید اما بوعمرو را ندید. وقتی به میهنه برگشت، شیخ از او استقبال کرد و از ماجراهایش پرسید. در نهایت، شیخ توضیح داد که تجربههایی که حسن داشت، هدفی عمیقتر داشت و چیزی فراتر از یک آزمایش ساده بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.