حکایت شمارهٔ ۷۸
در آن وقت که آل سلجوق از نور بخارا خروج کردند و بخراسان آمدند و بطرف با ورد و میهنه بنشستند و مردم بسیار برایشان جمع آمدند و بیشتری از خراسان بگرفتند سلطان مسعود مثالی فرستاد به تهدید بدیشان، ایشان جواب نبشتند که این کار بخدایست، آن باشد که او خواهد. شیخ را از آن حال خبر بود به کرامات، چون هر دو برادر، جغری و طغرل، به زیارت شیخ آمدند و سلام گفتند و دست شیخ را بوسه دادند و بخدمت شیخ بیستادند. شیخ لحظۀ سر در پیش افگند پس سر برآورد و گفت جغری را که ما ملک خراسان بتو دادیم و ملک عراق به طغرل دادیم هر دو خدمت کردند و بازگشتند. بعد از آن سلطان مسعود لشکر برگرفت و بجنگ ایشان آمد، چون بمیهنه رسید بر در حصار بنشست و شیخ و مردمان به حصار شدند و در میهنه خلق بسیار چنانک در کاروان سرای بیاع چهل کپان آویخته بودست و در حصار چهل و یک مرد حکم انداز بودند. این جماعت بسیار از معارف لشکر سلطان هلاک و مجروح کردند. حسن مؤدب گفت یک شب نماز خفتن بگزاردیم، شیخ مرا گفت ببادنه باید شد و آن دیهیست بر دو فرسنگی میهنه و فلان پیرزن را سلام ما برسانی و بگویی کی آن خنبرۀ روغن گاو که برای ما نگاه داشتۀ بفرست. حسن گفت مرا برسن از دیوار برون گذاشتندو از میان ایشان بیرون شدم چنانک کسی مرا ندید و ببادنه شدم و روغن آوردم. سحرگاه بپای حصار آمدم و مرا برکشیدند. بخدمت شیخ آمدم، شیخ نماز بامداد گزارد و بیرون آمد و بر کرسی نشست و بفرمود که در میان کوی آتشدانها کردند و دیکها نهادند و در هر یکی پارۀ روغن در انداختند و میجوشنیدند و هیچ کس ندانستند که مقصود شیخ از آن چیست و مردمان جنگ میکردند، در میان جنگ سخن صلح پدید آمد و صلح کردند و رئیس میهنه بیرون آمد، او را تشریف دادند و این چهل و یک مرد حکم انداز را بیرون آورد، سلطان بفرمود تا هر چهل و یک را دست راست ببریدند. ایشان میآمدند و دستهای بریده بران روغن جوشان میزدند و شیخ میگریست، میگفت مسعود دست ملک خویش ببرید. چون سلطان این سیاست نمود و کوچ کرد و بسوی مرو رفت و آل سلجوق از آمدن سلطان خبر یافت بجانب مرو رفت چون سلطان آنجا رسید مصاف کردند و سلطان را بشکستند و ملک از خاندان مسعود بآل سلجوق افتاد و جغری به پادشاهی خراسان بنشست و طغرل به پادشاهی عراق. و در میان مجلسی بر زفان شیخ رفته است که روزی این امیر طغرل بمیهنه آمده بود و بدان بیابان نزول کرده بالش او زین بودو فراشش نمد زین بود، کسی بدیه فرستاد کی ما مردمانیم غریب، اینجا افتاده، مهمانان شماییم، جهت ما پارۀ آرد فرستید، چون آرد آوردند از آنجا برگرفت و بسوی سرخس رفت، گروهی از آن او بسرخس بودند، گفت نخست از آن خویش درگیریم هرک پیش اوآمد همه را پیاده میکرد و اسب فرامیگرفت، دیگران منقاد شدند. آنگه سوری وی را پیغام فرستاد که این چرا میکنید؟ ما را بدان میآرید که بیاییم و شما را بگیریم ایشان کس فرستادند که این کار نه بماست و نه بشما، به خداوند است عزو جل، آن باشد که او خواهد. ما گفتیم این مرد را دولت دنیاوی در پیش خواهد شد، اکنون چنان شد که همۀ خراسان بگرفت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در زمانی که آل سلجوق از نور به بخارا آمدند و به سمت خراسان و میهنه پیش رفتند، مردم زیادی برای پیوستن به آنان جمع شدند. سلطان مسعود با فرستادن پیامی آنها را تهدید کرد، اما آنها پاسخ دادند که این کار تحت اراده خداست. سپس شیخ، که از کرامات خود آگاه بود، به ملاقات برادران جغری و طغرل رفت و هر دو را به خدمت پذیرفت.
سلطان مسعود بعد از آن لشکری به جنگ آل سلجوق فرستاد و در میهنه محاصره کرد. در این محاصره، جنگی خونین رخ داد و بسیاری از لشکریان سلطان کشته شدند. در این میان، شیخ حسن مؤدب را به دیهی فرستاد و روغن آورد. او پس از آوردن روغن، شیخ مظاهر دینی را در میان قوم برپا کرد و به جوشانیدن روغن اقدام نمود.
بعد از مدتی، صلحی برقرار شد، اما سلطان مسعود به اعدام چهل و یک مرد حکم انداز پرداخت که باعث گریه شیخ شد. در نهایت، پس از نبردی دیگر، آل سلجوق بر سلطان مسعود پیروز شدند و جغری به پادشاهی خراسان و طغرل به پادشاهی عراق رسیدند.
هوش مصنوعی: در زمانی که آل سلجوق از نور به بخارا آمده و به سوی باورد و میهنه رفتند، مردم زیادی دور آنها جمع شدند و قلمروی زیادی از خراسان را تحت کنترل خود درآوردند. سلطان مسعود برای تهدید آنها پیامی ارسال کرد، اما آنها پاسخ دادند که این امر به خداوند بستگی دارد و آنچه او بخواهد، همان میشود. شیخ از این موضوع آگاه بود و وقتی جغری و طغرل، دو برادر، به دیدن او آمدند و سلام کردند، شیخ دست یکی از آنها را گرفت و به او گفت: «ما سلطنت خراسان را به تو دادهایم و عراق را به طغرل.» آنها خدمت کردند و سپس بازگشتند. سپس سلطان مسعود با لشکرش به جنگ آنها آمد. وقتی به میهنه رسید، در دروازه قلعه مستقر شد و در قلعه، مردم زیادی حضور داشتند. در آنجا، تیراندازان زیادی آماده بودند و از میان سپاهیان سلطان آسیب و تلفات زیادی به وجود آوردند. حسن مؤدب گفت که یک شب برای خواب به نماز ایستاده بودند و شیخ به او گفت که باید به دیهای نزدیک برود و پیامی را به یک پیرزن برساند. حسن با کمک دیگران از دیوار قلعه خارج شد و روغنی را که شیخ خواسته بود، آورد. صبح روز بعد به پای قلعه آمد و مورد پذیرایی شیخ قرار گرفت. شیخ نماز صبح را خواند و دستور داد که در وسط خیابان آتش روشن کنند و دیگهایی را گذاشته و روغن در آن بریزند. مردم نمیدانستند که هدف شیخ چیست، اما در میان جنگ، صحبت از صلح پیش آمد و رئیس میهنه به بیرون آمد و از طرف او چهل و یک تیرانداز را به بیرون آوردند. سلطان دستور داد که دستهای آنها را قطع کنند. آنها در حالیکه دستهای بریده خود را به روغن داغ میزدند، به آرامی پیش میآمدند و شیخ گریه میکرد و میگفت که مسعود دست ملک خود را قطع کرده است. وقتی سلطان این کار را انجام داد و به مرو رفت، آل سلجوق از آمدن او باخبر شدند و به سمت مرو رفتند و در آنجا با سلطان جنگیدند و او را شکست دادند. در نتیجه، سلطنت به آل سلجوق منتقل شد و جغری به پادشاهی خراسان و طغرل به پادشاهی عراق منصوب شدند. داستانی روایت شده که روزی طغرل به میهنه آمد و در بیابانی استراحت کرد. کسی به او پیغام فرستاد که ما مسافران غریب هستیم و درخواست آرد داریم. وقتی آرد برای او فرستاده شد، او به سمت سرخس حرکت کرد و کسانی که با او بودند، گفتند که ابتدا ما باید با او درگیر شویم. اما آنها این کار را برعهده خداوند نهاده و امیدوار بودند که اراده او برآورده شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.