حکایت شمارهٔ ۷۶
شیخ بوعمرو بشخوانی سخت عزیز و بزرگوار بودست، و سی سال مجاور مکه بوده. او گفت حکم این خبر را کی الیدالیمنی لاعالی البدن والیدالیسری لاسافل البدن، سی سالت تا دست راست من زیر ناف من نرسیده است الا به سنت، و او را معاملههاء باحتیاط مثل این بسیارست. او گفت چون آوازۀ شیخ بوسعید از خراسان به حرم مکه رسید اهل حرم ما را کسی باید کی از احوال او خبری آرد تا چه مردیست.، همگنان بر شیخ بوعمرو اتفاق کردند که ترا بمیهنه باید رفت و از احوال شیخ خبری آوردن. شیخ بوعمرو آمد، تا به طوس و از طوس بمیهنه آمد، هفده بار غسل کرده بود، از هر خاطر دنیاوی کی او را در آمدی، غسلی برآوردی. چون به کنار میهنه آمد نماز پیشین بود، و جماعت سنت گزارده و مؤذن منتظر اشارت شیخ بود تا قامت گوید. شیخ مؤذن را گفت توقف کن که زنده دلی اینک میرسد شیخ بوعمرو چون بیک فرسنگ میهنه رسید پایها برهنه کرده بود، شیخ فرزندان را گفت پایها برهنه کنید و استقبال کسی کنید که قدم هیچ کس بمیهنه نرسیده است عزیزتر از وی. جمع با فرزندان استقبال نمودند و شیخ بوعمرو درآمد و سنت بگزارد و شیخ را خدمت کرد و نماز به جماعت بگزاردند و بنشستند با یکدیگر سه شبانروز بخلوت، و سخنها گفتند و بعد از آن شیخ بوعمرو دستوری خواست تا بازگردد. شیخ گفت با بشخوان باید رفت کی نایب مایی در آن ولایت و در فراق تواند همه، پس بوعمرو بحکم اشارت بجانب بشخوان بازگشت. بوقت وداع شیخ ما سه خلال بوی داد که بدست خویش تراشیده بودو گفت اگر یکی ازین سه خلال بده دینار خواهند مفروش و اگر به بیست دینار خواهند هم مفروش و اگر بسی دینار خواهند... اینجا بایستاد. شیخ بوعمرو شیخ را وداع کرد و برفت. چون ببشخوان رسید به خانقاه نزول کرد و مردمان بشخوان و ولایت نسا بدو تقربها کردند و او در خانقاه ختمی بنهادی چون از ختم فارغ شدندی شیخ بوعمرو کوزۀ آب خواستی و یک خلال از آن خلالها کی شیخ بوی داده بود به آب بشستی و آن بیماران ولایت ببردندی، حقّ سبحانه و تعالی به برکۀ آن هر دو شیخ بیمار شفا فرستادی. رئیسی بود کی او را پیوسته قولنج برنجانیدی شبی رئیس بشخوان را آن علت برنجانید یکی نزدیک شیخ بوعمرو آمد و گفت کی میگویند کی ترا خلالی است که آنرا میشویی و از آن آب بیمار شفا مییابد. از آن آب پارۀ بده تا پیش رئیس برم، شیخ بوعمرو قدری آب بفرستاد، چون رئیس آب بخورد شفا یافت. دیگر روز بامداد رئیس پیش شیخ آمد و گفت چنان معلوم شد کی ترا سه چوب پاره است، یکی را بمن فروش. شیخ گفت بچند خری؟ رئیس گفت بده دینار، گفت به ارزد، گفت به بیست دینار، گفت نفروشم، گفت بسی دینار. شیخ یک خلال بوی داد به حکم اشارت شیخ ابوسعید و بنیادخانقاهی کرد کی اکنون بجای است از آن زر بود و آن خلال دو خلال دیگر وصیت کرد که با او در خاک نهادند.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ بوعمرو بشخوانی مردی بزرگوار و محترم بود که سی سال در کنار مکه زندگی کرد. او به دیگران یادآوری کرد که دست راست او هیچگاه به زیر نافش نرسیده و زندگیاش مطابق سنت بوده است. وقتی خبر شیخ بوسعید از خراسان به حرم مکه رسید، دیگران تصمیم گرفتند که بوعمرو به میهنه برود تا درباره او خبر بگیرد. بوعمرو بعد از سفر هفده بار غسل کرد و با پاهای برهنه به استقبال شیخ بوسعید رفت.
پس از آن، شیخ بوعمرو در میهنه اقامت کرد و بعد از ملاقات با شیخ بوسعید، به بشخوان بازگشت و خانقاهی تأسیس کرد. او از خلالهایی که شیخ بوسعید به او داده بود برای شفای بیماران استفاده کرد. یکی از بیماران، رئیس بشخوان، با نوشیدن آب شفا یافت و از بوعمرو خواست که یکی از آن خلالها را به او بفروشد. بوعمرو با توجه به ارادتش به شیخ بوسعید، یکی از خلالها را به او داد و در نهایت یک خانقاه دیگر نیز بنیاد نهاد و دو خلال دیگر را وصیت کرد که در خاک نهادند.
هوش مصنوعی: شیخ بوعمرو مردی بسیار عزیز و محترم بود که سی سال در کنار مکه زندگی کرده بود. او دربارهی مسألهای دربارهی دست راست و چپ گفت که تجربهاش نشان داده در طی سی سال، هیچگاه دست راست او به چیزی غیر از سنت نرسیده است و در این مورد احتیاطهای زیادی داشت. وقتی خبر شیخ بوسعید از خراسان به مکه رسید، اهل حرم خواستند کسی را بفرستند تا از احوال او خبری بیاورد. در نتیجه همه برای مأموریت به شیخ بوعمرو توافق کردند. او سفرش را آغاز کرد و در مسیر، هفده بار غسل کرد. وقتی به میهنه رسید، نماز پیشین برگزار شده بود و مؤذن منتظر اشاره او بود تا اذان بگوید. شیخ به مؤذن گفت که صبر کند زیرا انسانی زنده و محترم در راه است. او که به میهنه رسید، فرزندانش را به استقبال فرامیخواند و به همه گفت که پایشان را برهنه کنند. پس از ورود به میهنه، نماز را جماعتاً خواند و با یکدیگر سه روز به گفتوگو پرداختند. در پایان، شیخ بوعمرو خواست تا برگردد و شیخ او را به سمت بشخوان فرستاد و در هنگام وداع، سه خلال که خود تراشیده بود به او داد و گفت که اگر برای فروش برود، میتواند قیمتهای بالایی بگیرد. وقتی به بشخوان رسید، در خانقاه سکونت کرد و مردم به او نزدیک شدند. پس از اتمام مراسم ختم، شیخ بوعمرو مقداری آب گرفت و یک خلال را در آن شست و با آن به بیماران کمک کرد و به برکت آن، بیماران شفا یافتند. رئیس بشخوان که همیشه از درد رنج میبرد، وقتی متوجه شد، خواست تا از آب بگیرد. پس از نوشیدن آب، او نیز شفا یافت. روز بعد رئیس پیش شیخ آمد و خواست یک خلال از آن سه خلال به او بفروشد. شیخ با پیشنهادهای او پاسخ داد و در نهایت یکی از خلالها را به احترام شیخ ابوسعید به او داد و از آن خلالها با خود به خاک بردند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.