حکایت شمارهٔ ۷۵
از جدم شیخ الاسلام ابوسعد رحمه اللّه روایت کردند کی گفت: روزی شیخ ابوسعید مجلس میگفت، در میان سخن گفت: العلماء ورثةالانبیاء. به حکم این خبر سخنی خواهم گفتن: درین ساعت کسی بمیهنه میآید که خدای و رسول او را دوست دارند و او خدای و رسول را دوست دارد. یک ساعت بود، گفت یا باطاهر برخیز و یحیی ما را استقبال کن. خواجه ابوطاهر برخاست و جمع باوی برخاستندو باستقبال میرفتند. درویشی از سر کویی درآمد، جامهای گردآلود خَلَق پوشیده، باانبانی و کوزۀ بردوش، و شیخ همچنان برتخت میبود، یحیی ماورالنهری چون چشم بر شیخ انداخت خدمت میکرد تا بکنار دکانی که بر در مشهد مقدس هست، و تخت شیخ بر دکانی بود، چون بدکان رسید شیخ اشارت کرد کی بنشین. درویش بنشست و جملۀ جمع مجلس را چشم بر وی مانده. چون شیخ مجلس بآخر رسانید گفت غسلی بباید کرد، یحیی را به کنار آب بردند تا غسل برآورد و شیخ فرمود تا جامه بردند تا وی درپوشید و سه روز پیش شیخ مقام کرد. هر روز در خدمت شیخ بنشستی و شیخ در میان سخن روی بوی آوردی و سخنی دیگر بگفتی و یحیی خدمتی بکردی. روز چهارم بر پای خاست و گفت اندیشۀ فرو سوی میباشد یعنی حج، شیخ گفت مبارک باد! سلام ما بدان حضرت برسان. وی خدمتی کرد و برفت و بپس باز میرفت تا نظرش از شیخ منقطع گشت، آنگاه راست برفت. شیخ جمع را و فرزندان را اشارت فرمود کی بوداع او بیرون روند، فرزندان و جمع برخاستندو برفتند. خواجه بوبکر مؤدب کی ادیب فرزندان شیخ بود گفت شیخ مرا گفت چون فرزندان برفتند تو نیز برو و جهد کن که قدم بر قدمگاه وی نهی و این سعادت دریابی. من بشتافتم و خدمتش را دریافتم و قدم بر قدم او مینهادم و آخرین کسی کی او را وداع کرد و ازو بازگشت من بودم. دیگر سال همان فصل بود و همان وقت کی شیخ در میان مجلس گفت یحیی ما را استقبال کنید. خواجه بوطاهر باجملۀ جمع استقبال کردند یحیی را دیدند کی میآمد همان انبان و کوزه بر دوش گرفته، چون فرزندان شیخ را بدید خدمتها کرد و خدمت کنان بخدمت آمد و دست شیخ بوسه دادو شیخ بوسی بر سر وی داد چون بنشست شیخ گفت یا یحیی فتوح چنان حضرتی با جمع در میان باید نهادو ایشانرا فایدۀ داد. یحیی سر بر آورد و گفت: یا شیخ رفتیم و شنیدیم و دیدم و یافتیم و یار آنجا نه، شیخ نعرۀ بزد و گفت دیگر باربگوی! دیگرباره همچنین بگفت. شیخ نعرۀ بزد و گفت دیگربار گوی! سدیگر بارگفت. شیخ نعرۀ بزد. پس شیخ روی به جمع آورد وگفت ورای صدق این مرد صدقی نیست. ازوی بشنوید. پس گفت یا یحیی این چنین فتوحی بیشکرانه نبود به شکرانۀ مشغول باید بود این جمع را حسن مؤدب و خواجه بوطاهر و یحیی هر سه برخاستند و متفکر میرفتند که در میهنه چنین چیزی ساختن دشخوار باشد حسن گفت چون بسر بازار رسیدیم یکی دیگری را میگفت که خادم شیخ و صوفیان را که میجستی اینک آمدند. برنایی فرا پیش آمد و سلام گفت و گفت ما از پوشنگ هری میآمدیم با کاروانی بزرگ، دزد برما افتادند من نذر کردم که اگر از دست ایشان خلاص یابم یک خروار میویز بصوفیان میهنه دهم. اکنون ازان بلاخلاص یافتم بیایید و ببرید. ما باوی رفتیم تا بستانیم. دیگری فراز آمد و سلام کرد و گفت من نیز نذر کردهام که ده من فانید دهم و بیاورد. دیگری فراز آمد و گفت من نیز عهد کردهام که پنج دینار نیشابوری دهم پس زر و میویز بستاندیم و از آنجا بازگشتیم. خواجه حمویه را دیدیم، که رئیس میهنه بود پرسید از کجا میآیید ما قصۀ شکرانه گفتیم او نیز دویست من نان و حوایج آن بداد دعوتی بساختیم برحکم اشارت شیخ و وقت خوش گشت و یحیی سه روز آنجا مقام کرد و بعد از آن بماورالنهر رفت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام ابوسعد از شیخ ابوسعید روایت کرده که روزی در مجلس خود درباره علمای اسلام صحبت میکرد و اشاره کرد که فردی به نزد وی میآید که خدا و پیامبر او را دوست دارند. در این حین، درویشی با ظاهری ساده و جامههای گردآلود وارد شد و پس از سلام و احترام به شیخ، در خدمت او قرار گرفت. درویش به نام یحیی سه روز در کنار شیخ ماند و از او یاد میگرفت. پس از این مدت، یحیی به سفر رفت و از شیخ خواست که سلامش را به حضرت برساند.
سال بعد، یحیی دوباره به مجلس شیخ آمد و دوباره به شیخ احترام گذاشت. شیخ به او گفت که باید از تجاربش با دیگران بگوید و یحیی قصههایی از سفرش و نذرهایی که در راه برآورده شده بود بیان کرد. او گفت که با کاروانی در خطر دزدان بوده و نذر کرده که به صوفیان چیزی بدهد که پس از نجات، به اجرا گذاشته بود.
دیگران نیز به یاری یحیی آمده و نذری خود را به صوفیان تقدیم کردند. در نهایت، یکی از مقامهای محلی نیز نانی و نیازمندیها را به جشن دعوت کردند و بدین ترتیب اتفاقی خوش در کنار شیخ و یحیی رقم خورد. یحیی پس از این رویداد به منطقه خود برگشت.
هوش مصنوعی: روایتی از جد شیخ الاسلام ابوسعد وجود دارد که روزی شیخ ابوسعید در جمعی صحبت میکرد و گفت: "دانشمندان وارثان انبیاء هستند." او در ادامه گفت: در این لحظه کسی به میهن میآید که خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسول را دوست دارد. پس شیخ از خواجه ابوطاهر خواست که برآید و یحیی را برای استقبال بفرستد. یحیی به استقبال درویشی رفت که با لباسهای گرد و غبارآلود و کاسهای به دوش آمده بود. این درویش در بین جمع نشسته بود و همه نگاهش میکردند. بعد از اتمام سخنان شیخ، او درخواست کرد که درویش غسل کند و یحیی او را به کنار آب برد. پس از غسال، درویش سه روز به شیخ نزدیک ماند و هر روز در خدمت او بود. روز چهارم درویش به شیخ گفت که در فکر حج است و شیخ به او تبریک گفت و خواست که سلامش را به آن حضرت برساند. یحیی به سفر رفت و پس از مدتی که از شیخ دور شد، سرش را به راه خود ادامه داد. شیخ به جمع اشاره کرد که از او وداع کنند و فرزندانش نیز با او وداع کردند. خواجه بوبکر به من گفت که باید از او پیروی کنی تا از برکاتش بهرهمند شوی. من نیز از او پیروی کردم و آخرین کسی بودم که از او وداع کردم. سال بعد، در زمانی مشابه، شیخ دوباره از جمع خواست که یحیی را استقبال کنند. یحیی دوباره با همان لباس و کاسهی خود بازگشت و به محض دیدن فرزندان شیخ به آنها احترام گذاشت و به خدمت شیخ آمد. سپس شیخ به یحیی گفت که باید او را در جمعی بزرگ معرفی کنند. یحیی در جواب گفت که به سفر رفته و چیزهای بسیاری را دیده، اما در آنجا یاری پیدا نکرده است. شیخ از او خواست که باز هم این سخنان را تکرار کند و یحیی این کار را کرد. شیخ به جمع گفت که به صداقت یحیی گوش سپارند. سپس به او گفت که در این پیروزی، باید شکرگزاری کرد. در نهایت، پس از شنیدن قصهای از یک مسافر که وعده داده بود، همه با هم به جمعآوری نذورات پرداختند و یحیی سه روز دیگر را نیز در میهن گذراند و بعد به ماورالنهر رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.