حکایت شمارهٔ ۵۵
خواجه امام بو نصر عیاضی سرخسی گفت من بنشابور بودم بتفقه، پیش خواجه امام بومحمد جوینی مدتی رنج بردم، و خلاف و مذهب تعلیق آموخته، بشنودم کی شیخ بوسعید از مهنه آمده است و مجلس میگوید. بر سبیل نظاره به مجلس اورفتم. چون نظرم بروی افتاد از هیبت وسیاست او تعجب کردم و چون در سخن آمد و راه خدا اینست مرا هم بدین راه باید رفت. در دلم این اندیشه بگذشت شیخ در حال از سر منبرگفت درباید آمدن. من از سخن شیخ بشگفت ماندم تا از کجا گفت. در دل خویش شبهتی درآوردم کی مگر اتفاق چنین افتاد. دیگر بار آن در خاطرم در آمد. شیخ گفت این حدیث تأخیر برنتابد. چون کرامت شیخ مکرر شد شبهت برخاست.
چون مجلس تمام کرد برخاستم و به مدرسه شدم تا رختها بردارم و بخدمت شیخ آیم کسی خبر به خواجه بومحمد جوینی برد کی چنین حالی هست. او در حال نزدیک من آمد و گفت کجا میروی؟ حال با وی بگفتم، او گفت من ترا از خدمت شیخ باز ندارم و لکن تو درمجلس شیخ شده باشی، مردی دیده باشی محتشم و نیکو لهجه و صاحب کرامات ظاهر، آن حال را از علم خویش زیادت یافته باشی. اگر میپنداری که تو شیخ بوسعید توانی شد غلط کردۀ که آنچ او از ریاضت ومجاهدت کرده است تو خبر نداری، ما دانیم که او چه کرده است تا آن درجه یافته است بدین طمع کار علم خویش فرو گذاری، از علم دور افتی و بحال او نرسی. چون آن اعتقاد در حقّ شیخ بماند و من پیوسته در تحصیل بودم و بخدمت شیخ میرسیدم و از خدمتش فوایدها میرسید و در حقّ من لطفها میفرمود.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه امام بو نصر عیاضی سرخسی دربارهٔ تجربهاش در بنشابور و درسآموزی از خواجه امام بومحمد جوینی صحبت میکند. او به مجلس شیخ بوسعید که از مهنه آمده بود رفت و تحت تأثیر هیبت و سخنرانیاش قرار گرفت. شیخ بوسعید به او الهام بخشید که راه خدا را باید دنبال کند و این باعث شد که عیاضی دچار تردیدهایی شود. پس از پایان مجلس، او به مدرسه رفت تا آماده سفر به خدمت شیخ شود، اما خواجه بومحمد به او هشدار داد که نباید به آرزوی رسیدن به مقام شیخ بوسعید دل ببندد، زیرا او برای این مقام زحمات زیادی کشیده و مقامش به سادگی به دست نیامده است. عیاضی بر این باور است که باید در تحصیل علم و خدمت به شیخ ادامه دهد تا از فوائد او بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: خواجه امام بو نصر عیاضی سرخسی میگوید که وقتی در بنشابور بودم و در کنار خواجه امام بومحمد جوینی تحصیل میکردم، با زحمت زیادی علوم دینی را فراگرفتم و مسائل و مذاهب مختلف را آموختم. روزی شنیدم که شیخ بوسعید از مهنه به مجلس آمده و سخنرانی میکند، بنابراین با هدف تماشای او به آن مجلس رفتم. وقتی نگاهی به او انداختم، از وقار و جدیت او شگفتزده شدم و زمانی که شروع به صحبت کرد، احساس کردم که او به درستی راهی را که باید بروم، نشان میدهد. در آن لحظه در دلم این فکر گذشت که شیخ در حال صحبت از آمدن است. از کلام او حیرت کردم و از خودم سوال کردم که این حرف از کجا ناشی شده است. همچنین این فکر دوباره به ذهنم آمد که شیخ گفت این حدیث نباید به تأخیر بیفتد. با توجه به کرامتهایی که از او مشاهده کردم، تردیدهایم افزایش یافت.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه جلسه به پایان رسید، من برخاستم و به سمت مدرسه رفتم تا لباسهایم را بردارم و خدمت شیخ برسم. کسی خبر به خواجه بومحمد جوینی رساند که چنین حالتی وجود دارد. او نزدیک من آمد و از من پرسید که به کجا میروم. من حال خود را برایش توضیح دادم و او گفت که من را از خدمت شیخ بازنمیدارد، اما تو در محضر شیخ نشستهای و مردی با وقار، خوشزبان و صاحب کرامات را دیدهای که بر علم خود افزوده است. اگر خیال میکنی که به مقام شیخ بوسعید خواهی رسید، در اشتباه هستی، زیرا آنچه او از تلاش و مجاهدت کرده، تو از آن بیخبری. ما میدانیم که او چه کرده است تا به این مرحله رسیده، نباید به علم خود تکیه کنی و از علم دور بیفتی و به حال او نرسی. وقتی آن باور نسبت به شیخ در من باقی ماند، من به تحصیل علم ادامه دادم و به خدمت شیخ میرفتم و از او بهرهمند میشدم و او نسبت به من لطفهای زیادی داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.