حکایت شمارهٔ ۵۴
خواجه امام ابوعلی فارمدی قدس اللّه روحه العزیز گفت کی من در ابتداء جوانی به نشابور بودم به طالب علمی در مدرسۀ سراجان. مدتی برآمد خبر در شهر افتاد که شیخ از میهنه آمده است و مجلس میگوید و کرامات او در میان خلق ظاهر شده. من برفتم تا او را ببینم. چون چشمم بر جمال وی افتاد عاشق او شدم و محبت این طایفه در دل من زیادت شد. و همه روزه گوش میداشتم تا شیخ بیرون آید به مجلس و من از ملازمان شدم بنهان، چنانک پنداشتم که شیخ مرا نمیداند. تا یک روز در مدرسه در خانۀ خویش بنشسته بودم، مرا هوای شیخ در دل افتاد و وقت آن نبود که بمعهود شیخ بیرون آید، خواستم کی صبر کنم نتوانستم، برخاستم و بیرون آمدم،چون بسر چهارسو رسیدم شیخ را دیدم با جماعتی بسیار میرفتند، بر اثر ایشان رفتم بیخویستن، شیخ را بدعوتی میبردند چون بر آن در سرای رسیدند شیخ در رفتند و من نیز در رفتم و در گوشۀ بنشستم چنانک شیخ مرا نمیدید، چون به سماع مشغول شدند شیخ را وقت خوش شد و وجدی بروی ظاهر شد و جامه مجروح کرد. چون از سماع فارغ شدند شیخ جامه برکشید، و پاره کردند، شیخ یک آستین با تیریز بهم جدا کردو آواز داد که یا بوعلی طوسی کجایی، آواز ندادم، گفتم شیخ مرا نمیداند مگر از مریدان شیخ کسی، را بوعلی طوسی نامست. شیخ دیگر بار آواز داد، هم جواب ندادم، جمع گفتند مگر شیخ ترا میگوید، برخاستم و پیش شیخ رفتم، آستین و تیریز بمن داد و گفت تو ما را همچو این آستین و تیریزی. جامه بستدم و بوسیدم و پیوسته به خدمت شیخ میآمدم و روشناییها میدیدم. چون شیخ از نشابور برفت من به خدمت استاد امام ابوالقسم قشیری میشدم و حالتها که پدید میآمد با وی میگفتم. او میگفت برو ای فرزند و به علم آموختن مشغول شو. سالی دو سه به تحصیل مشغول شدم تا یک روز قلم از محبره برکشیدم، سپید برآمد، تا سه بارکی بکشیدم سپید برمیآمد، برخاستم و پیش استاد امام رفتم و حال بگفتم. استاد گفت چون علم دست از تو بداشت تو نیز دست از وی بدار و به معامله مشغول شو. من برفتم و رختها از مدرسه بخانقاه کشیدم و به خدمت استاد امام مشغول شدم. روزی استاد امام رفته بود در گرمابه تنها، من برفتم و دلوی چند آب در گرمابه ریختم. استاد برآمد و نماز بگزارد و گفت این کی بود کی آب در گرمابه ریخت؟ با خود گفتم مگر بیادبی کرده باشم. خاموش شدم. دیگربار بگفت، من هم جواب ندادم. چون سه بار گفت گفتم من بودم. استاد گفت ای بوعلی هرچ بوالقسم بهفتاد سال نیافت تو بیک دلو آب بیافتی. پس مدتی در خدمت او به مجاهدت مشغول بودم. یک روز حالتی به من درآمد که در آن حالت گم شدم، آن واقعه باز گفتم. گفت ای بوعلی حد روش من ازین فراتر نیست هرچ ازین فراتر بود ما راه بدان نبریم. با خود اندیشه کردم کی مرا پیری بایستی کی مرا راه نمودی و ازین مقام پیشتر بردی و آن حالت زیادت میشد، و من نام بوالقسم گرگانی شنوده بودم، برخاستم و روی بطوس نهادم و من جایگاه او نمیدانستم. چون به شهر رسیدم جای او بپرسیدم، گفتند به محلت رودبار نشیند، در مسجدی با جماعت مریدان، من رفتم تا بدان مسجد، شیخ بوالقسم نشسته بود، من دو رکعت نماز گزاردم و پیش او شدم، او سر در پیش داشت، سر از پیش برآورد و گفت بیا ای بوعلی تا چه داری. سلام کردم و وقایع خویش بگفتم. شیخ بوالقسم گفت مبارک باد! هنوز ابتدا میکنی، اگر تربیت یابی به مقامی. برسی با خویشتن گفتم که پیر من اینست، به خدمت او مقام کردم. شیخ ابوالقسم بعد مدت دراز بر من اقبال کرد و عجوزۀ خویش بنام من عقد فرمود و بعد مدتی شیخ بوسعید بطور رسید و من پیش او رفتم، مرا گفت زود باشد ای بوعلی که چون طوطیک ترا در سخن آرند! بسی برنیامد سخن بر من گشاده شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه امام ابوعلی فارمدی در جوانی به نشابور رفته و با شیخ از میهنه آشنا میشود. او به شیفته شیخ میشود و از او پیروی میکند. بعد از مدتی، شیخ او را در جمع میبیند و به او توجه میکند. ابوعلی به خدمت شیخ میپردازد و از او درس میآموزد. او سپس به خدمت استاد امام ابوالقسم قشیری میرود و در تحصیل علم مشغول میشود. بعد از مدتی، به دلیل عدم موفقیت در تحصیل، به خدمت استاد برگشته و مشغول تجارت میشود. در ادامه، ابوعلی به دنبال شیخ بوالقسم گرگانی میرود و بعد از ملاقات با او، به درک عمیقتری از تربیت و مقامات عرفانی میرسد. در پایان، او به محبت و آموزش شیخ بوسعید نیز میرسد و به اهمیت گفتوگو و سخن گفتن پی میبرد.
هوش مصنوعی: خواجه امام ابوعلی فارمدی در دوران جوانیاش به نشابور رفته بود تا علم بیاموزد. در آنجا شنیده بود که شیخی از میهنه آمده و کراماتش در بین مردم منتشر شده است. برای دیدن او به مجلس او رفت و با دیدن جمال وی عاشقش شد. روزها منتظر بود تا شیخ به مجلس بیاید و خود را در خدمت او قرار میداد، طوری که فکر میکرد شیخ او را نمیشناسد. یک روز به دلیل اشتیاقش به دیدن شیخ، برخاست و به دنبال او رفت و به جمعی از مریدان او پیوست. در مجلس سماع، شیخ به وجد آمد و لباسش را پاره کرد. سپس او را صدا زد، اما خواجه نمیخواست پاسخ دهد. در نهایت به خود گفت که شاید نامش را فقط یکی از مریدان میشناسد، اما وقتی جمع گفتند که شیخ او را صدا میزند، به جلو رفت. شیخ به او گفت که او همانند آستین و تیریز است که او به او داده است. بعد از آن خواجه به طور مرتب در خدمت شیخ میآمد و درکهای روشنی مییافت. زمانی که شیخ به جایی دیگر رفت، به استاد امام ابوالقسم قشیری مراجعه کرد و از حالتی که برایش پیش آمده بود، بازگو کرد. استاد به او گفت که به علم مشغول شود. بعد از مدتی که به تحصیل علم پرداخت، روزی متوجه شد که علم از او رها شده است و استاد به او گفت که در این صورت بهتر است به کار دیگری مشغول شود. خواجه بعد از آن به خانقاه رفت و در خدمت استاد مشغول شد. روزی استاد به تنهایی به گرمابه رفت و خواجه مقداری آب به آنجا ریخت. بعد از آنکه استاد از گرمابه بیرون آمد و متوجه این کار شد، از او پرسید که چه کسی این کار را کرده است. خواجه ابتدا سکوت کرد ولی بعد به استاد گفت که خودش بوده است. استاد به او گفت که او به اندازهای از علم بهرهمند شده که دیگر نیازی به آب ریختن نیست. خواجه بعد از مدتی به حالتی رسید که در آن گم شده بود و وقتی این حالت را با استاد در میان گذاشت، استاد به او گفت که او را بیشتر از این نمیتواند راهنمایی کند. او با فکر به اینکه باید معلمی داشته باشد که او را پیش ببرد، به سمت طوس حرکت کرد تا شیخ بوالقسم گرگانی را بیابد. پس از رسیدن به شهر، سراغ شیخ را گرفت و به مسجد او رفت. بعد از نماز دو رکعتی، به شیخ نزدیک شد و وقایع خود را برای او تعریف کرد. شیخ به او گفت که هنوز در ابتدای راه است و اگر تربیت یابد، به مقامی خواهد رسید. خواجه بعد از مدتی با اولاد شیخ بوالقسم آشنا شد و به خدمت او پرداخت. همچنین شیخ بوسعید نیز به او گفت که به زودی نامش مانند طوطی در زبانها خواهد افتاد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.