حکایت شمارهٔ ۳۴
هم درآن وقت که شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود او را منکران بودند و ازآن جمله یکی قاضی صاعد بود کی ذکر او رفته است و اگرچ بظاهر انکار نمینمود از باطنش بیرون نمیشد کی اصحاب رأی کرامت اولیا را منکر باشند و او مقدم ایشان بود. روزی قاضی را گفتند کی بوسعید میگوید کی اگر همه عالم خون طلق گیرد ما جز حلال نخوریم. او گفت من امروز این مرد را بیازمایم. فرمود تا دو برۀ فربه یکسان آوردند و هر دو رابها دادند یکی از وجه حلال دیگر از حرام و هر دو را بیک شکل بیاراستند و بیک رنگ بریان کردند و بر دو طبق بنهادند و گفت من بسلام شیخ میروم شما این بریانها بر اثر من بیارید خدمتکاران بریانها بر سر نهادند و میآوردند چون بسر چهار سوی رسیدند غلامان ترک مست بدیشان باز خوردند و تازیانها در نهادند و کسان قاضی را بزدند وآن برۀ که حرام بود در ربودند. ایشان از در خانقاه درآمدند و یک بریان درآوردند و بخدمت بنهادند. قاضی بخشم در ایشان نگاه کرد و در اندرون اوصفرا بشورید. شیخ روی بوی کرد و گفت ای قاضی مردار سگانرا و سگان مردار را وحرام به حرام خوار رسد و حلال به حلال خوار رسید تو صفرا مکن. قاضی از حال خود بشد و آن انکار که در باطن داشت برداشت و توبه کرد و عذرها خواست و از خدمت شیخ معتقد بازگردید.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در زمان شیخ قدس الله روحه العزیز در نیشابور، برخی افراد به خصوص قاضی صاعد او را انکار میکردند. قاضی که به کرامت اولیا ایمان نداشت، تصمیم گرفت بوسعید را آزمایش کند. او دو برهی یکسان، یکی حلال و دیگری حرام، آماده کرد و به خدمت شیخ آورد. وقتی که غلامان به خانقاه رسیدند، برهی حرام را دزدیدند و فقط برهی حلال را به شیخ تقدیم کردند. شیخ به قاضی گفت که حرام و حلال به یکدیگر نخواهد رسید. این سخن قاضی را تحت تاثیر قرار داد و او از انکار خود دست برداشت، توبه کرد و به شیخ اعتقاد پیدا کرد.
هوش مصنوعی: در زمانی که شیخ قدس الله روحه العزیز در نیشابور بود، عدهای او را انکار میکردند و یکی از آنها قاضی صاعد بود. اگرچه او به صورت ظاهری انکار نمیکرد، اما در باطن به کرامت اولیا نگاهی منفی داشت و پیشتاز این نظر بود. یک روز به قاضی گفتند که بوسعید میگوید حتی اگر تمام دنیا خون بگیرد، ما تنها حلال میخوریم. قاضی تصمیم گرفت او را امتحان کند. او دستور داد دو بره یکسان و فربه بیاورند؛ یکی از حلال و دیگری از حرام. هر دو بره را به یک شکل تزئین و کباب کردند و بر دو سینی گذاشتند. قاضی به شیخ گفت که میروم و شما این غذاها را به دنبال من بیاورید. کارگران هم غذایی را به دنباله او آوردند. وقتی به در خانقاه رسیدند، غلامان ترک به آنان حمله کردند و بره حرام را ربودند. گروه قاضی با یک کباب به خدمت شیخ رسیدند. قاضی با عصبانیت به آنها نگاه کرد و در دلش خشمگین شد. شیخ به او گفت: ای قاضی، مردار سگها و سگهای مردار حرام است، و حلال به حلالخوار میرسد، تو خشمگین نباش. قاضی از حال خود به شدت متاثر شد، و آن انکاری که در باطن داشت را کنار گذاشت و توبه کرد و از خدمت شیخ پیروی نمود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.