حکایت شمارهٔ ۱۸
شیخ بونصر روایت کرد از حسن مؤدب کی گفت در نشابور روزی استاد امام درویشی را خرقه برکشید و بسیاری برنجانید و از شهر بیرون کرد بسبب آنک مگر آن درویش را بخواجه اسمعیلک دقاق نظری بودو این اسمعیلک از نزدیکان استاد امام بود، مگر آن درویش از محبی درخواست کرده بود که امشب میباید کی دعوتی سازی و قوّالان را بخوانی و اسمعیلک را حاضر گردانی کی در کار او سوختهایم. آن محب آرزوی درویش بجای آورد،، دیگر روز خبر باستاد امام رسید، آن درویش را خرقه برکشید و مهجو کرد و از شهر بیرون کرد. چون خبر بخانقاه شیخ آوردند درویشان رنجور شدند، پس شیخ حسن مؤدب را گفت امشب میباید کی دعوتی نیکو بسازی با همه تکلفی و جملۀ جمع شهر را طلب داری و استاد امام را بخوانی و شمعهای بسیار فراگیری. حسن گفت برفتم و آنچ شیخ فرموده بود راست کردم و استاد امام را خبر کردم و اهل شهر را حاضر کردم، استاد امام بیامد و شیخ او را شبانگاه بر تخت نشاند با خویشتن بهم، و صوفیان در پیش تخت شیخ سه صف بنشستند، در هر صفی صد مرد، و ما سفره بنهادیم، و صاحب سفره خواجه بوطاهر بود، و هنوز امرد بود و سخت با جمال، نیم جبۀ پوشیده، بر سر سفره میگشت، چون شمعی روشن. چون وقت شیرینی رسید جامی لوزینه پیش شیخ و استاد امام نهادم، چون ایشان پاسی چند بکار بردند و دست باز کشیدند، شیخ گفت یا باطاهر بیا و این جام بردار و پیش آن درویش شو، بوعلی ترشیزی، و یک نیمه میخور و یک نیمه در دهان آن درویش مینه. خواجه بوطاهر آن جام لوزینه برداشت و پیش درویش شد و بحرمت بدو زانو بنشست و یک نیمۀ لوزینه خود بخورد و یک نیمه در دهان درویش نهاد و دیگری همچنین کرد. آن درویش فریاد برداشت و جامه خرقه کرد و لبیک زنان از خانقاه بیرون رفت و میدوید و نعره میزد. شیخ خواجه بوطاهر را گفت یا باطاهر ترا بخدمت آن درویش وقف کردیم. برو، عصا و ابریق او بردار و از پس او میشو، و خدمت او بجای میآور و هر کجا کی او فرود آید مغمزیش میکن تا به کعبه. خواجه بوطاهر عصا و ابریق آن درویش برداشت و از پس او برفت، بوعلی بازپس نگریست خواجه بوطاهر را دید کی از پس وی میدوید، چون بوی رسید گفت کجا میآیی؟ گفت پدرم مرا بخدمت تو فرستادست و احوال بگفت. بوعلی بازگشت و پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ از برای خدای بوطاهر را از من بازگردان. شیخ بوطاهر را بازخواند. آن درویش خدمت کرد و برفت. چون بوعلی بشد شیخ روی سوی استاد امام کرد و گفت ای استاد، درویشی را کی بنیم لقمۀ لوزینه از شهر برون توان کرد و به حجاز افگند، چندین رنجانیدن و خرقه بر کشیدن و رسوا کردن چرا؟ و این ما را از برای تو پیش آمد والا چهار سال بود کی آن درویش در کار بوطاهر ما بود و ما آشکارا نمیکردیم، وگرنه به سبب تو بودی هم بکسی بازنگفتمی. استادبرخاست و استغفار کرد و وقت خوش گشت و صوفیان را حالتها ظاهر شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این داستان از شیخ بونصر روایت میکند که چگونه استاد امام، یک درویش را از شهر نشابور بیرون کرد. درویش از یکی از دوستان شیخ درخواست کرده بود که در یک مراسم شبنشینی او را دعوت کند. شیخ حسن مؤدب به خواسته درویش پاسخ مثبت داد و مراسمی باشکوه برگزار کرد.
در مراسم، شیخ بوطاهر، یکی از میهمانان، تصمیم میگیرد که به درویش یک لقمه از شیرینیاش بدهد. وقتی درویش این کار را مشاهده میکند، به شدت خوشحال میشود و از خانقاه بیرون میرود. سپس متوجه میشود که شیخ بوطاهر او را دنبال میکند و پیغام میدهد که پدرش او را به خدمت درویش فرستاده است.
در نهایت، پس از مذاکره، درویش به خانقاه برمیگردد و شیخ به استاد امام میگوید که این عمل باید به خاطر خدا انجام میشد و نه به خاطر منفعت شخصی. این روایت نشاندهنده روحیه ایثار و خدمت به دیگران در میان صوفیان است.
هوش مصنوعی: در نشابور، شیخی به نام بونصر از حسن مؤدب داستانی را نقل میکند. روزی، استاد امام درویشی را که به خاطر رابطهاش با شخصی به نام اسمعیلک، از شهر بیرون کرده بود، خرقهاش را برکشید و او را اخراج کرد. این درویش از یکی از دوستانش خواسته بود که شب دعوتی ترتیب دهد و استاد امام را به جشن فرابخواند زیرا او به شدت از وضعش گریه کرده بود. دوست درویش درخواست او را انجام داد و بعداً خبر به استاد امام رسید که درویش اخراج شده است. زمانی که خبر به خانقاه شیخ رسید، درویشان از این موضوع ناراحت شدند. شیخ حسن به حسن مؤدب گفت که امشب باید جشنی باشکوه برپا شود و از استاد امام دعوت شود. حسن به جمعآوری مهمانان پرداخت و جشنی ترتیب داد. در این مراسم، خواجه بوطاهر، جوانی خوشاخلاق و زیبا، سفره را برپا کرد. وقتی زمان شیرینی خوردن رسید، شیخ به خواجه بوطاهر دستور داد که جامی از لوزینه را به درویش دهد. بوطاهر این کار را انجام داد و بعد از این کار درویش شاد و خوشحال شد و از خانقاه بیرون رفت و شروع به فریاد زدن کرد. شیخ با شنیدن این فریاد بوطاهر را به دنبال درویش فرستاد تا او را همراهی کند. وقتی بوطاهر به درویش رسید، درویش از او پرسید که چرا دنبالش آمده است. بوطاهر توضیح داد که پدرش او را به خدمت درویش فرستاده است. درویش به خانقاه برگشت و از شیخ خواست تا بوطاهر را پس نگیرد. شیخ پس از بازگشت درویش، به استاد امام گفت که چرا باید درویش را که به خاطر یک لقمه از شهر رانده شده، به این سختی برنجاند و رسوا کند. استاد امام با شنیدن این گفتار، توبه کرد و فضا در بین صوفیان تغییر کرد و حالتی خوش در بین آنها پدید آمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.