گنجور

 
میلی

گر از نوروز، نوشد ماتمم،‌ خاطر مجوییدم

درین ماتم، به مرگ نو، مبارکباد گوییدم

چنان زین گلشن بی‌برگ، بوی مرگ می‌آید

که هر گل با زبان حال می‌‌گوید: مبوییدم

چو با صد آرزو در سینه، جان دادم به ناکامی

دل پر حسرتم را یاد آرید و بموییدم

هم‌آغوش است یاد آن قد و رخسار در خاکم

پی افشای راز ای سرو و گل،‌ از گل مروییدم

کس از بانگ جرسهای دل، آگاهی نمی‌یابد

ره سخت طلب هرچند می‌گوید بپوییدم

مرا هم پوشش نوروز، رنگ‌آمیز می‌باید

شهید تیغ عشقم، خاک و خون از تن مشوییدم

ز شوق روی او گر همچو گل از گل برآرم سر

ز من بوی محبت خواهد آمد گر ببوییدم

ز دلسوزی گر از بهر مبارکباد نوروزی

مرا خواهید، بر درگاه شاهین‌شاه جوییدم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

بدو بودم شبی، افسانه آن شب بگوییدم

وگر میرم به تعظیم سگان او بموییدم

مرا امروز در دار بلا جلوه ست بهر او

سرود جلوه کان در نوحه گویند آن مگوییدم

شهید خنجر عشقم به خون دیده آلوده

[...]

مشتاق اصفهانی

به کنج بی‌کسی شادم مجوییدم مجوییدم

خوشم با درد از درمان درمان مگوییدم مگوییدم

کفن جز خون نشاید کشته تیغ محبت را

شهید خنجر عشقم مشوییدم مشوییدم

گلی کو روید از خاک شهید عشق می‌گوید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه