گنجور

شمارهٔ ۱۲۵ - به غرابی شاعر فرستاده

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات
 

ای غرابی غریب نظمی تو

آن غرابی که اهل دام نه ای

گر تمامی ء آدمی به فناست

تو بدین نکته خود تمام نه ای

نیستی اهل لاف و کم سخنی

کهنه پوشی و مرد لام نه ای

نیستی بوالفضول چون راوی

نیز چون یار بوالکلام نه ای

بد کنند این دو به تو نکنی

زانکه با حقد و انتقام نه ای

ور چو ایشان نه ای لئیم ظفر

شکر این کن که از لئام نه ای

نیستی نیک تنگ چشم به خرج

کدیه را بس فراخ کام نه ای

فلکی را همی بری با خود

تات گویند بی دوام نه ای

خوش حدیثی و نیستی بدخو

جلف طبع گران سلام نه ای

به شراب و مقامری و زنا

تازه و تر و شادکام نه ای

در خور خود تو را حلالی هست

زین سبب راغب حرام نه ای

دوستان را تو نیک واسطه ای

گر چه خواهان رود و جام نه ای

پاره فحش را که بر تو کنند

نیک تندی و هیچ رام نه ای

ور به اندام طیبتی خیزد

نیز نوزین و بد لگام نه ای

سوخته روی تو همی گوید

که تو در هیچ کار خام نه ای

غول شبهی چو شد نه ای الحق

برده زنگی چو شد غلام نه ای

هر کسی گویدت که شو نبری

پس چرا هیچ پی به کام نه ای

شفق سرخ رنگ شد چشمت

که تو جز تیره چهرشام نه ای

اختران سپید در خنده

چه نمایی اگر ظلام نه ای

تو چو عنبر سیاه رو

که چو صابون سپید فام نه ای

گر چو خیری کبود رویی تو

نیست غیبی که زشت نام نه ای

شکر کن کردگار عالم را

که چو لاله سیاه کام نه ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام