گنجور

شمارهٔ ۸۸ - هم در ستایش او

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

شاهی که پیر گشته جهان را جوان کند

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان کند

وان نامه کان به نام ملک ارسلان بود

دست شرف از آن به تفاخر نشان کند

آن شهریار عدل کانصاف او همی

عون روان روشن نوشیروان کند

آن شاه گنج بخش که از بیم جود او

در کوه زر و سیم طبیعت نهان کند

از هول زخم او دل گیتی سبک شود

گر در مصاف دست به گرز گران کند

کمتر ز ذره آید در پیش قوتش

گر کوه را به بازوی زور امتحان کند

روزی که آسمان شود از گرد چون زمین

از بس که گرد قصد سوی آسمان کند

وان پاره زعفران را در لاله زار خویش

نیلوفر حسامش چون ارغوان کند

هر تیردار کو جهد از جان خصم راست

آن شست او به تیر دلش تیردان کند

شبدیزوار مرکب او را به کر و فر

دولت رکاب سازد و نصرت عنان کند

بر باد پیشی آرد و بر چرخ برزند

هر باره ای که روز شغب زیر ران کند

وقت درنگ بودن و گاه نشاط تگ

نسبت به کوه بیند و باد بزان کند

وان باره را طبیعت گویی در آن زمان

چرمش چو کرک بر تن برگستوان کند

سرها گران شود چو عنانش شود سبک

دل ها سبک شود چو رکابش گران کند

هر ترک او به روز نبرد آن کند به رزم

کان نه هژیر تند و نه پیل ژیان کند

تیره کند به تیر جهانگیر چشم روز

چون گاه زخم دست به تیر و کمان کند

چون از برای رزم کمر بست بر میان

فرسنگ ها مخالف او در میان کند

در نهروان به تیغ کند نهرها روان

گر جنگ را روانه سوی نهروان کند

گردد ز گرد رخشش چو قیر قیروان

گر هیچ گونه قصد سوی قیروان کند

ای کرده روزگار دست تو حکم ملک

این کرد و او بر این نه همانا زیان کند

بر ملک تو ز مهر سپهر آن کند همی

کز مهر با پسر پدر مهربان کند

رای تو عادلست و کند جور دست تو

وان جور دست تو همه با گنج و کان کند

سوی تو سرکشان را چندان کشد امید

تا راه سرکشان چو ره کهکشان کند

هر شاه را ز عفو تو بر جای ماند جان

واکنون همی فدای تو ای شاه جان کند

ای شاه فضل فضل وزیر مبارکت

صد معجزه همی به کفایت عیان کند

مشکل شود همی صفت کلک او که آن

هر مشکلی که دارد گیتی بیان کند

دشمنت را بریده زبان و بریده سر

زان خامه بریده سر دو زبان کند

ای شاه می ستان به نشاط و طرب که طبع

هر خارسان که هست همی گلستان کند

نوروز و نوبهار همی باغ و راغ را

از بهر بزم تو سلب بهرمان کند

چون رای تست باغ و طرب عندلیب آن

بر گل چو مدح خوانت همی مدح خوان کند

اکنون چو بلبلست خطیب ای عجب مرا

گلبن ز گل همی همه شب طیلسان کند

تا حشر کرد دهر به ملکت ضمان از آنک

جودت همی به روزی خلقان ضمان کند

مژده تو را ز چرخ که چرخ ای ملک همی

بر ملک و عمر تو رقم جاودان کند

صاحب قران شدی و تویی تا بر آسمان

از حکم کردگار دو اختر قران کند

گر نهمتی سگالی و اندیشه ای کنی

گیتی همان سگالدو گردون همان کند

جشنی خجسته کردی و این تهنیت تو را

خورشید نورگستر و چرخ کیان کند

وان جشن را بدان به حقیقت که روزگار

در داستان فخر سر داستان کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام