سپیده چو پیدا شد از چرخ پیر
چو سیماب شد روی دریای قیر
تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه
چو برزوی از خواب سر برکشید
خروشیدن بوق رویین شنید
بپوشید جامه برآمد بر اسب
بیامد به کردار آذر گشسب
چو آمد به درگاه افراسیاب
جهان دید مانند دریای آب
سپه بود یکسر همه روی دشت
خروش تبیره ز مه بر گذشت
بدید آن سیه چتر تابان ز دور
ستاده به زیرش سپهدار تور
پیاده شد و پیش اسبش دوید
چو افراسیابش پیاده بدید،
به باره بفرمود تا برنشست
گرفت آن زمان دست برزو به دست
بفرمود تا گرگ پیکر درفش
سرش پیل زرین غلافش بنفش
سپهبد بیاورد با ده هزار
سوار دلاور گو کارزار
به برزو سپردند بر پهن دشت
سپه پیش او یک به یک برگذشت
دو پیل گزیده به برگستوان
چنان چون بود در خور پهلوان
بدو گفت رو پیش لشکر خرام
به مردی برآور ز بدخواه کام
سپه (را) تو باش این زمان پیشرو
دلارای جنگی سپهدار نو
شب و روز در جنگ هشیار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
برون کش طلایه ز پیش سپاه
به روز سپید و شبان سیاه
تو را یار هومان بس و بارمان
که هستند در جنگ شیر دمان
من اینک پس تو هم اندر زمان
بیارم سپاهی چو ابر دمان
ازین مرز تا پیش دریای چین
کنم روی دریا همی آهنین
ز چین و ماچین سپاه آوریم
جهان پیش خسرو سیاه آوریم
چو بشنید دلی پر زکین
بیامد دمان تا به ایران زمین
چو برزو سپه سوی ایران کشید
خبر زو به شاه دلیران رسید
به کیخسرو آمد خبر درزمان
که آمد سپاهی چو باد دمان
سر افراز، جنگی سوار دلیر
خروشان و جوشان چو درنده شیر
سپاهی ست با این دلاور، به جنگ
یکی گرگ پیکر درفشی به چنگ
فرخ سینه ترکی ست گردن قوی
به بازو سطبر و به تن پهلوی
به بازی شمارد همی روز رزم
بود رزم بر چشم او همچو بزم
دلاور ز ایران و توران چنوی
ندیده ست هرگز یکی جنگ جوی
سپاهی ز نام آوران بی شمار
سپهبد درختی ست ز آهن به بار
پس او سپاهی چو دریای آب
سپهدارشان شاه افراسیاب
سپاهی به توران سراسر نماند
که توران شه آن را به ایران نراند
سر مرز را آتش اندر فکند
بن و بیخ آباد و ویران بکند
بیامد یکی کودک شیر خوار
ز تیغش به جان خسروا زینهار
چو خسرو ز کارآگهان این شنید
به ایران سپه سر به سر بنگرید
به ایرانیان گفت تا کی درنگ
فراز آمد آن روز پیکار و جنگ
من ایدون شنیدم ز دانا سخن
که یاد آورد روزگار کهن
که چون مر کسی را سر آید زمان
پذیره شود مرگ را بی گمان
که هرگز خود افراسیاب این نکرد
کزین سان به گردون برآورد گرد
کنون آمد آن روز خون ریختن
به شمشیر دشمن برآویختن
نبینی که چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند
دبیر نویسنده را پیش خواند
فراوان زهر در سخن ها براند
به هر مهتری نامه کردش گسی
ز هر در سخن ها بدو در بسی
به هر کشوری نزد هر مهتری
کجا بود در پادشاهی سری
به یک هفته چندان سپاه آورید
که کس روی گیتی گشاده ندید
چو مهبود رازی چو شیدوش گرد
منوشان خوزی ابا دست برد
سپه بود چندان که در هفت میل
زمین بود یکسر همه رود نیل
جهاندار بر پشت پیل سپید
ستاده به گردش سپه پر امید
چو طوس و چو گیو و چو شیدوش شیر
چو گودرز و رهام و گرد دلیر
ز شه زادگان سیصدو شصت گرد
دلیران و گردان با دست برد
به پیش اندرون اختر کاویان
بزرگان ایران به گردش دوان
به ساقه سپاهش جهان پهلوان
تهمتن، کزو خیره گشتی روان
سواران زابل ده ودو هزار
چو شیران جنگی گه کارزار
ز بس سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش
هوا شد چو روی زمین از بهار
جهانی سراسر گو نامدار
ز رایت هوا همچو برگ رزان
درفشان و جوشان چو باد خزان
ز نعل ستوران زمین پر ز ماه
مه ومهر از گرد اسبان سیاه
ز بانگ تبیره شده گوش کر
عو کوس از کوهه پیل نر
چو خسرو سپه را بدان گونه دید
دل و پشت بدخواه وارونه دید
بخندید و شادان شد از بخت خویش
فریبرز را خواند بر تخت خویش
دگر نامور طوس نوذر بخواند
از آن نامدارانش برتر نشاند
بدیشان چنین گفت فردا پگاه
چو خورشید تابان برآید ز گاه
بیازید بر سان شیران دو چنگ
همه کینه جویید همچون پلنگ
برهنه کنید تیغ ها از نیام
به زوبین و خنجر بجویید کام
طلایه همه طوس باشد به جای
که دشمن نیاید بدین سو پای(؟)
من از پس به زودی بیارم سپاه
سپاهی به کردار ابر سیاه
چو خسرو چنین گفت آن هر دوان
زمین بوسه دادند پیرو جوان
چنین گفت با شاه طوس سوار
که ای پر هنر شیر دل شهریار
به فرخنده پیروزی بخت شاه
کنم روز بدخواه چون شب سیاه
بر ایشان به ناگه شبیخون کنم
خبر زی تو آید که من چون کنم
نمانیم یک تن از ایشان به جای
که یابد رهایی ز تیغ و سنان
چو از طوس بشنید خسرو سخن
بخندید از گفت مرد کهن
ببودند آن شب ابا می به هم
به می تازه کردند جان دژم
چو خورشید بنمود از چرخ روز
جهان گشت چون لعبت دلفروز
تبیره برآمد ز درگاه شاه
خروش سوارانش از بارگاه
بر آن سان که فرمود خسرو پگاه
سپه بر نشاندند و رفتند به راه
دلیران ایران ده و دو هزار
سواران همه از در کارزار
ازین سان سپاهی به توران کشید
خروشان به نزدیک ترکان رسید
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند
جهان پهلوان طوس باره براند
فریبرز را گفت ایدر بمان
من اینک شدم همچو باد دمان
ببینم سپه را که چند است و چون
چگونه توانیم کردن فسون
بر ایشان چو باد بزان بگذریم
سپه را یکایک همی بشمریم
ز من بشنو اکنون یکایک سخن
ز تن جامه رزم بیرون مکن
فریبرز چون این سخن بشنوید
به کردار دریا ز کین بردمید
بدو گفت من با تو آیم به هم
بدان تا سپه بیش و کم بنگرم
تو تنها به توران سپه چون شوی
به ویژه گمانم که در خون شوی
سپاهی چو دریای جوشان به جنگ
همه تیز کرده به کینت دو چنگ
شکست اندر آید به ایران سپاه
کنی روز فرخنده بر ما سیاه
در این داوری بود کز روی دشت
خروشی برآمد که مه تیره گشت
دو لشگر به ناگه به هم باز خورد
به پروین بر آمد خروش نبرد
جهانجوی برزو، سپهدار تور
همی رزمگاه آمدش جای سور
به گردن برآورد گُرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران
چو هومان و چون بارمان دو سوار
به جنگ اندرون همچو شیر شکار
ز پیکان هوا همچو چنگال شیر
ز کشته شده شیر بر دشت سیر
وز آن روی طوس و فریبرز گرد
نموده به دشمن یکی دست برد
ز خون دلیران شده خاک تر
بسی کشته افکنده بی دست و سر
همه دشت از آن کشته چون پشته گشت
به خون و به خاکش در آغشته گشت
ستوران ز بس تک شده ناتوان
به خون و به خوی غرقه برگستوان
فرو ماند بازوی ترکان زکار
ز بس زخم شمشیر زهر آبدار
به فرجام ترکان شدند چیره دست
به ایران سپاه اندر آمد شکست
شکستی کز آن گونه دیده ندید
نه گوش زمانه بر آن سان شنید
چنان شد به ایرانیان روی دشت
که گردون گردان از آن خیره گشت
چو شب روز شد کس از ایشان نماند
که منشور شمشیر توران نخواند
ز خسته به هر ده یکی تن نزیست
و گر زیست بر جانش باید گریست
هم آن گه سپیده دمان بردمید
سرا پرده قیر گون بر کشید
نگه کرد طوس و فریبرز شاه
جهان گشت بر چشم هر دو سیاه
همه دشت سر بود بی دست و پای
دلیران به دشمن سپردند جای
شکسته شده نامداران همه
پدید آمده باز گرگ از رمه
پراکنده لشکر، دریده درفش
ز خون یلان روی ایشان بنفش
سپهدار ترکان و هومان به هم
به هر گوشه تازان چو شیر دژم
به مردی بریده سر سروران
به گردن برآورده گُرز گران
فریبرز را طوس گفت ای پسر
چگونه توان برد ازین سان به سر
شگفتی بدین سان ندیده ست کس
همانا سیه شد مرا روز پس
در آمد تو را روز سختی به سر
نباشی تو در جنگ پیروز گر
ز گردان ایران و گودرزیان
به زشتی گشایند بر ما زبان
شود تازه زین، کام گودرز پیر
چو گردون دل ما ببارد به تیر
بیا تا بکوشیم هر دو به جنگ
مگر بفکنیم از تن خویش ننگ
تن خویش برمرگ خرسند کن
به دانش دلت را یکی پند کن
چو بر دشت ما را سر آید زمان
از آن به که دشمن شود شادمان
نرفته ست کس زنده بر آسمان
به جنگ اندرون به که آید زمان
کنون من شوم سوی برزو به جنگ
تو شو سوی هومان به کین چون پلنگ
اگر تو شوی زنده نزدیک شاه
به خسرو بگو کای سزاوار گاه
روان تو همواره بی درد باد!
دل بد سگالانت پر گرد باد!
به فرمان شه سوی ترکان به جنگ
برفتیم و کردیم جنگ پلنگ
نکردیم سستی به جنگ اندرون
بر این برگوا بس بود رهنمون
بکردیم جنگی که تا رستخیز
نبیند کسی آن چنان جنگ نیز
به فرجام بخت سیه تیره شد
همی روز بر چشم ما خیره شد
به شمشیر دشمن بدادیم سر
چنین بود فرمان پیروز گر
به مینو بباشیم شادان به هم
بگوییم آنجای از بیش و کم
و گر من شوم زنده هم زین نشان
بگویم بدان شاه گردن کشان
که کردار چون بود و پیکار چون
سر جنگ جویان کجا شد نگون
فریبرز چون آن سخن بشنوید
بزد دست و گُرز گران برکشید
مر او را غریوان به بر درگرفت
ز جان و تن خویش دل برگرفت
بدو گفت بدرود تا جاودان
تو زی سال و مه شاد و روشن روان
بگفت این و باره برانگیخت زود
به جایی که هومان پیروز بود
چو افکند بر وی سپهدار چشم
بر آشفت چون شیر غران ز خشم
همی رفت چو پیل کف افکنان
سر جنگ جویان ز تن برکنان
برین سان همی رفت تا قلبگاه
به جایی کجا بد درفش سیاه
چو هومان ویسه مر او را بدید
بزد دست و گُرز از میان برکشید
بیامد به پیش سپهبد به جنگ
خروشان و جوشان به سان پلنگ
دو گرد گران اندر آویختند
یکی گرد تیره برانگیختند
چو برزو چنان دید آمد دوان
به نزد فریبرز و طوس آن زمان
بزد دست و بگرفت هر دو به کش
یکی زور کرد آن گو شیرفش
ز جا در ربود و به هومان سپرد
جهان پهلوان مرد با دست برد
بیامد سپه را به هم بر شکست
شکستی که آن را نشایست بست
فریبرز را با جهان جوی طوس
ببردند و برخاست آوای کوس
خبر شد به خسرو هم اندر زمان
که گشتند بسته به بند گران
به رستم فرستاد خسرو خبر
که شد کار گردان ایران به سر
اگر تو نیازی بدین کین دو چنگ
که دارد مرین را دل و توش جنگ
به زودی بدین کین میان را ببند
نباید که این کار گردد بلند
چو پیغام خسرو به رستم رسید
به کردار دریا دلش بر دمید
جهان پهلوان شد شکسته روان
از اندیشه آن دو روشن روان
نهیبی در آمد به دلش اندرون
رخش گشت از درد دینارگون
به رخش اندر آمد به کردار باد
بیامد بر شه زبان برگشاد
به خسرو چنین گفت کای شهریار
چه افتاد کار گو نامدار
که بوده ست این جنگ را پیشرو
که کرده ست این کار بازار نو
کجا دید هومان چنین کارزار
که طوس و فریبرز گیرد شکار
نه تور و پشنگ و نه افراسیاب
ندیدند این روز هرگز به خواب
چنین گفت دهقان دانش پژوه
که گه گاه آتش جهد هم ز کوه
چو بشنید از پهلوان لشکر این
یکی گفت کای نامدار گزین
ز هومان و ز بارمان باک نیست
دل ما ازین هر دوان چاک نیست
سواری بیامد ز ترکان به جنگ
که از بیم گُرزش بلرزد نهنگ
(تو گویی که گرشاسپ با گُرز جنگ
به میدان بیامد گشاده دو چنگ)
(که پیکار و کین پیش دو چشم اوی
چنین است که در پیش خارا سبوی)
زدیدار و کردار او بیش از این
چه گوییم با پهلوان زمین
بر آورد چندان که گوشت شنود
مر آن هر دو تن را ز زین در ربود
همی برد در زیر کش هر دوان
چو باد بزان سوی هومان دوان
همانا نباشد به توران زمین
چو او نامداری به ماچین و چین
چو بشنید رستم بپژمرد سخت
به گستهم گفت ای گوی نیکبخت
ز بهر برادر میان را ببند
نباید که بر جانش آید گزند
نباید که آن شاه بی هوش و رای
برد مرورا اهرمن دل ز جای
مر آن هر دو تن را به شمشیر تیز
به مستی برآرد یکی رستخیز
که من از پی پور کاوس شاه
فریبرز با ارز، زیبای گاه
روان خوار گیرم ببندم میان
بدین تیره شب همچو شیر ژیان
بیایم بدین رای با تو به راه
سری پر ز کینه دلی کینه خواه
بدان لشکر شاه توران شویم
به کردار ارغنده شیران شویم
ببینیم تا چون توان کرد کار
که تا رسته گردند هر دو سوار
بگفت این و از رخش آمد به زیر
ببستش میان را چو شیر دلیر
ز رستم چو گستهم این بشنوید
سر شکش ز دیده به رخ برچکید
بدان کار رستم ببستش میان
ابا گستهم شاه گند آوران
بر آیین ترکان جهان پهلوان
بیامد بدان جای روشن روان
کمان کیانی به بازو فکند
به بند کمر بر زدش تیر چند
به دست اندرون گُرزه گاو سار
بدان سان که باشند مردان کار
به خسرو چنین گفت پس پهلوان
که شاها انوشه بدی جاودان!
که من بنده از فر و از بخت تو
به پروین رسانم سر تخت تو
اگر شان نکشته ست افراسیاب
به چنگ نهنگ اندرند اندر آب
وگر چون ستاره به گردون برند
وگر چو نهنگان به بحر اندرند
بیارم بر تو به کردار باد
برفتند از آنجای پیروز و شاد
درفش و سپه با برادر سپرد
به جز گستهم هیچ کس را نبرد
شب تیره بر سان آشفته دد
همی شد تهمتن یل پر خرد
نهانی همی راه بی ره گرفت
به کردار شیری گمین گه گرفت
همی رفت تازان تهمتن ز جای
به جایی کجا بود پرده سرای
طلایه به یک سو مر او را ندید
بدین سان به نزدیک لشکر رسید
ز شب نیمه ای پیش تر رفته بود
دو بهره ز توران سپه خفته بود
دگر نیمه شادان نشسته به می
روانشان فروزان چو آتش ز نی
بزرگان لشکر سران رمه
نشسته ابا شه به خیمه همه
جهاندار بر تخت زرینه سای
ستاده بزرگان به پرده سرای
به یک دست برزو و هومان به هم
به دست دگر شیده و پیلسم
فریبرز و طوس آن دو برگشته بخت
به خیمه به پای اندرون پیش تخت
شده مست افراسیاب دلیر
خروشان بدان هر دو مانند شیر
ز شادی دو رخسار چون گل به بار
همه بزمگاهش سران سوار
ز برزو همه تخت بد یال ودوش
به دیدار وی رفته از هر دو هوش
تو گفتی که گرشاسپ آمد ز رزم
ابا شاه بنشست با می به بزم
همی دید رستم مر اورا ز دور
چنین گفت کاین نیست از تخم تور
به ایران و توران چنین نامدار
همانا نباشد جز این یک سوار
سپهدار ترکان زکین و ز خشم
چو خون کرد از درد مر هر دو چشم
به طوس و فریبرز گفت آن زمان
که امروز آمد به سرتان زمان
چنان چون سیاوخش و نوذر سران
بریدیم، شما را ببرم چنان
کنون چون بر آرد سپهر آفتاب
سر مرد خفته در آید ز خواب،
شود روی هامون پر از گفت و گوی
دو لشکر به روی اندر آرند روی،
بگویم که تا پیش لشکر دو دار
زنند این دلیران خنجر گزار
کنم هر دو را زنده بر دار من
بر آرم به کینه یکی کار من
(بگفت این و دژخیم تابید روی
وزان کینه بر زد گره را به روی)
(مر آن هر دو را برد هومان به بند
ز دلشان یکی بیخ شادی بکند)
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، روایت نبردی عظیم بین سپاهیان ایران و توران به تصویر کشیده شده است. با طلوع سپیده، شاه افراسیاب به میدان میآید و سپاه خود را آماده نبرد میکند. برزو، قهرمان ایرانی، به میدان جنگ میرود و با سایر پهلوانان مانند طوس و فریبرز به نبرد دشمن میپردازند. نبردی fierce و خشن به وقوع میپیوندد که در آن تعداد زیادی از دلاوران کشته میشوند.
با این حال، در نهایت سپاه توران بر سپاه ایران پیروز میشود و شمار زیادی از دلاوران ایرانی به خاک میافتند. فریبرز و طوس، پیش از نبرد، درباره سرنوشتشان با یکدیگر گفتگو میکنند و در نهایت هردو به خواست الهی و حکم مقدر سرنوشت، به مبارزه میپردازند و نزدیک به شکست میشوند.
این داستان نمایانگر قدرت، شجاعت و در عین حال بازیابی نیروهای انسانی در شرایط سخت جنگ است. همچنین بر طالع محتوم و سرنوشت که نمیتوان از آن فرار کرد، تأکید میکند.
هوش مصنوعی: با ظهور سپیدهدم، همچون نقره، سطح تیرهی دریا به روشنایی میرسد.
هوش مصنوعی: تشکیلاتی از دربار شاه بیرون آمد و گروهی کلاههای خود را به احترام برداشتند.
هوش مصنوعی: وقتی برزوی از خواب بیدار شد، صدای نعرهی بوقی آهنین را شنید.
هوش مصنوعی: به خود جامهای بر تن کنید و سوار بر اسب شوید، همانطور که آذرگشسب میآید.
هوش مصنوعی: وقتی به درب افراسیاب رسید، دنیا را چون دریای وسیع آب مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: سپاهی تمام در دشت به راه افتاده و صدای خروش آنها مانند طوفانی است که از پشت ابرها میگذرد.
هوش مصنوعی: او دید که یک چتر تاریک و درخشان از دور نمایان شده و زیر آن، فرماندهی ایستاده است.
هوش مصنوعی: او از سوارکاری پیاده شد و به سمت اسبش دوید، همانطور که افراسیاب وقتی دید پیاده است، به سرعت به سوی اسبش رفت.
هوش مصنوعی: به دستور او، بر روی آن چیز نشسته شد و در همان زمان، دست برزو به دست گرفت.
هوش مصنوعی: فرمان داد که پرچم به شکل گرگ ساخته شود و سر آن را از طلا قرار دهند و غلافش به رنگ بنفش باشد.
هوش مصنوعی: سردار، با ده هزار سوار شجاع بیاید تا آماده نبرد باشد.
هوش مصنوعی: برزو را به دشت وسیع سپردند و سپاه مقابلش یک به یک از برابرش عبور کردند.
هوش مصنوعی: دو فیل که با قدرت و شجاعت در کنار هم ایستادهاند، مانند این است که برای یک پهلوان مناسب و شایسته باشد.
هوش مصنوعی: به او گفت که با اعتماد به نفس به سوی لشکر برو و به خاطر مردانگیات، بر دشمنت پیروز شو.
هوش مصنوعی: تو اکنون پیشتاز جنگ هستی و سپهسالار جدید را رهبری میکنی.
هوش مصنوعی: در هر لحظه از شب و روز همیشه بیدار و هوشیار باش و مراقب سپاه و دشمنانت باش.
هوش مصنوعی: طلایهدار سپاه را به جلو فرستادند، صبح روشن و شب تاریکی بود.
هوش مصنوعی: تو شریک و همراه هومن باش و بار ما را بر دوش بکش، زیرا در زمان جنگ باید همچون شیر قوی و نیرومند باشیم.
هوش مصنوعی: من هم اکنون به خاطر تو در زمان مناسب سپاهی میآورم، مانند ابرهایی که در زمان باران ظاهر میشوند.
هوش مصنوعی: از این سرزمین تا دریاهای چین، میخواهم با زور و قدرت روی دریا حرکت کنم.
هوش مصنوعی: ما از سرزمین چین و ماچین سربازان و نیروها را جمعآوری میکنیم تا جهان را به خدمت پادشاه سیاهچهره درآوریم.
هوش مصنوعی: زمانی که دلی پر از عشق و اشتیاق شنید، به سرعت به سمت سرزمین ایران آمد.
هوش مصنوعی: زمانی که برزو سپاه خود را به سمت ایران حرکت داد، خبر آن به شاه دلیران رسید.
هوش مصنوعی: کیخسرو خبر دریافت کرد که سپاهی بهسرعت و ناگهانی به سوی او میآید.
هوش مصنوعی: یک سوار شجاع و پرشور که مانند شیر درنده میتازد و در میدان جنگ با افتخار خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: یک دلاور با سپاهی به جنگ میرود، در حالی که در دستش درفشی دارد و مقابل او یک گرگ بزرگ قرار دارد.
هوش مصنوعی: فرخ سینه ترکی فردی است با شانههای قوی و بازوهای زورمند و بدنی تنومند.
هوش مصنوعی: او روز جنگ را به بازی میگیرد و برای او جنگ، مانند یک جشن و بزم به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: شجاعتی که در ایران و توران پیدا میشود، هرگز در هیچ جنگجویی مشاهده نشده است.
هوش مصنوعی: یک سپاه بزرگ از جنگجویان نامی وجود دارد که مانند درختی از آهن بارور شده است.
هوش مصنوعی: او سپاهی دارد که به تعداد دریاهای آب است و سپهبدشان شاه افراسیاب است.
هوش مصنوعی: در سرزمین توران، هیچ نیرویی نمانده است که پادشاه توران آن را به ایران نرانده باشد.
هوش مصنوعی: آتش سر مرز را میسوزاند و ریشه و پایههای آبادانی را نابود میکند.
هوش مصنوعی: یک کودک شیرخوار به نزد شاه آمد و از ترس جان شاه از تلوهای خود جلوگیری کرد.
هوش مصنوعی: چو خسرو وقتی از دانایان این خبر را شنید، به همه سپاهیان در ایران نگریست.
هوش مصنوعی: به ایرانیان گفته شد که تا کی منتظر خواهند بود، روز نبرد و جنگ نزدیک است.
هوش مصنوعی: من از شخصی آگاه و دانا شنیدم که دربارهی روزگاران قدیم صحبت میکرد.
هوش مصنوعی: زمانی که عمر کسی به پایان میرسد، به طور حتم باید آماده قبول مرگ باشد.
هوش مصنوعی: هرگز افراسیاب، شاه نهانی و قدرتمند، این کار را نکرد که به این شکل در آسمان درخشش و عظمت پیدا کند.
هوش مصنوعی: اکنون زمان آن رسیده که خون بریزیم و با دشمن مقابله کنیم.
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که تو نمیبینی که چگونه حیوانی بزرگ و نیرومند (مثل فیل) در حال مستی و هیجان است و به همین خاطر تواناییاش در نبرد با من بیشتر میشود و بر من پیشی میگیرد.
هوش مصنوعی: دبیر به نویسنده گفت که در نوشتههایش زیاد از کلمات تلخ و گزنده استفاده نکند.
هوش مصنوعی: به هر بزرگی نامهای فرستاد و از هر طرف صحبتهای زیادی به او رسید.
هوش مصنوعی: در هر کشوری، هر کسی که مقام بالایی دارد، در زمان فرمانرواییاش با چالشها و مسائل مختلفی روبهرو میشود.
هوش مصنوعی: به مدت یک هفته نیرویی فراهم کنید که هیچ کسی در دنیا مانند آن را ندیده باشد.
هوش مصنوعی: چنان که اگر کسی به رازهای محبوب پی ببرد، از خوراک و نوشیدنیهای خوشمزه هم که باشد، باید دوری کند و از آنها دست بردارد.
هوش مصنوعی: تعداد سربازان به قدری زیاد بود که اگر هر یک هفت میل از زمین را در نظر بگیریم، تمام آن مساحت را پر میکردند و در واقع مشابه پهنا و وسعت رود نیل بودند.
هوش مصنوعی: حاکم بر روی فیل سفید ایستاده و با امید به پیروزی، در حرکت لشگریانش نظاره میکند.
هوش مصنوعی: مثل طوس و گیو و شیدوش شیر، همچون گودرز و رهام و گرد دلیر.
هوش مصنوعی: از بین پسران شاه، سیصد و شصت نفر دلاور و شجاع گرد هم آمدند و با قدرت و شجاعت خود در کنار هم ایستادند.
هوش مصنوعی: در دل شب، بزرگان ایران در حال گشت و گذار به دنبال ستارهها هستند.
هوش مصنوعی: به شاخههای سپاه قهرمان تهمتن، که از قدرت او حیرتزده شدی و از آن شگفتزده گشتی.
هوش مصنوعی: سواران زابل، همچون شیران جنگی، در میدان نبرد با شجاعت و قدرت فراوانی به مبارزه میپردازند.
هوش مصنوعی: از شدت تابش پرچم کاویانی، رنگهای سرخ، زرد، آبی و بنفش در آن به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: هوا مانند چهره زمین در فصل بهار زیبا و پررنگ شده و جهانی را فرا گرفته که تمام آن از شکوه و زیبایی پر شده است.
هوش مصنوعی: پرچم هوا به زیبایی همچون برگهای درختان در فصل پاییز به رقص درآمده و در حرکت است، درست مانند وزش باد در این فصل.
هوش مصنوعی: زمین پراز نعل اسبان است و درخشش ماه و خورشید به خاطر تیره بودن رنگ اسبان مشهود است.
هوش مصنوعی: صدای طبل به قدری بلند و گوشخراش است که گوشها را کر میکند و صدای آن از دور به گوش میرسد، مانند صدای یک فیل نر که از دل کوهها میآید.
هوش مصنوعی: وقتی خسرو سپاه را آنگونه مشاهده کرد، دل و پشتش را به شکل بدخواهانه و متفاوت دید.
هوش مصنوعی: فریبرز از خوشحالی و بخت خوبش لبخند زد و شادمان شد و او را بر تخت خود فراخواند.
هوش مصنوعی: نوذر، پادشاه نامی طوس، کسانی را که در میان نامآوران و پهلوانان برتر بودند، فراخواند و برتری خود را بر آنها نمایان ساخت.
هوش مصنوعی: او به آنها گفت که فردا صبح، وقتی خورشید درخشان از افق برخیزد، چنین خواهد بود.
هوش مصنوعی: به مانند شیران که دو دندان تیز دارند، با قدرت و شجاعت عمل کنید و در جستجوی انتقام باشید، همانطور که پلنگها به دنبال شکار به کمین مینشینند.
هوش مصنوعی: تیغها را از غلاف خارج کنید و به دنبال نیزه و خنجر باشید.
هوش مصنوعی: طلایه به معنی پیشگام و پیشرو است. در اینجا اشاره شده که طوس (که ممکن است به شخصیت یا مکان خاصی اشاره داشته باشد) در جایی قرار دارد که دشمن نمیتواند به این سمت بیاید. بنابراین، این عبارت به نوعی به موقعیتی اشاره دارد که در آن نیروهای خودی در مقابل دشمن در یک موضع قوی و ایمن قرار دارند و در عین حال در خط مقدم دفاع از سرزمین خود هستند.
هوش مصنوعی: به زودی نیرویی قدرتمند و زیاد را به وجود میآورم، که مانند ابر سیاهی در آسمان سرشار و گسترده خواهد بود.
هوش مصنوعی: خسرو اینگونه صحبت کرد و هر دو طرف، جوان و پیر، بر زمین بوسه زدند.
هوش مصنوعی: این متن به گفتگو میان یک شخصیت و شاه طوس اشاره دارد. فردی با شجاعت و مهارت، به شاه طوس، که شخصیتی نیرومند و دلیر است، صحبت میکند و او را به عنوان یک فرمانروای با استعداد و دلیر میستاید.
هوش مصنوعی: برای پیروزی و خوشبختی شاه، روزهای بد و پلید را مانند شب تاریک دور میزنم.
هوش مصنوعی: من ناگه به آنها حملهور میشوم و خبر تو را میبرم، اما نمیدانم چگونه این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: هرگز نخواهیم ماند که یکی از ما در میانه آنان باقی بماند، تا آنکه از تیغ و نیزه رهایی یابد.
هوش مصنوعی: وقتی خسرو از طوس (رزمنده) سخنان او را شنید، به دلیل صحبتهای آن مرد با تجربه، لبخندی به چهرهاش نشست.
هوش مصنوعی: در آن شب، دوستان با نوشیدن شراب تازه روح غمگین خود را شاد کردند و به هم پیوستند.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از افق روز ظاهر شد، دنیا مانند یک دختر زیبا و دلربا نمایان گشت.
هوش مصنوعی: پس از آن که درب شاه به صدا درآمد، سوارانش از محل حضور شاه به نشانه هیجان و شور و شوق خروشی به راه انداختند.
هوش مصنوعی: سپس همانطور که شاه امر کرده بود، سپاه را بر افراشتند و به سوی مسیر خود حرکت کردند.
هوش مصنوعی: دلیران ایران، در کنار هم، تعداد زیادی جنگجو دارند که آماده نبرد هستند.
هوش مصنوعی: به این صورت، ارتشی به سرزمین توران حرکت کرد و با شتاب خود را به نزدیکی ترکها رساند.
هوش مصنوعی: جهان پهلوان طوس در میان دو لشکر به فاصله دو فرسنگ ایستاده است و آماده میشود برای نبرد.
هوش مصنوعی: فریبرز را گفت: اینجا بمان، من اکنون مثل باد سریع شدهام.
هوش مصنوعی: میخواهم ببینم سپاه چه تعداد است و چگونه میتوانیم با ترفندهایی بر آن فائق آییم.
هوش مصنوعی: به مانند باد از کنار آنان میگذریم و به دقت سپاهیان را یکی یکی میشماریم.
هوش مصنوعی: اکنون به من گوش کن و هر سخنی را بشنو. از لباس جنگی بیرون نیا.
هوش مصنوعی: فریبرز وقتی این حرف را شنید، همانند دریا از کینه و خشم برآشفت.
هوش مصنوعی: او به او گفت: من با تو میآیم تا به دقت به مقدار نیروها نگاه کنیم.
هوش مصنوعی: اگر تو به سرزمین توران بروی، به طور خاص فکر میکنم که به زودی دچار مشکلات و سختیهایی خواهی شد.
هوش مصنوعی: سربازان مانند دریای خروشان آماده نبرد هستند و با تمام قوا برای انتقام و مبارزه آمدهاند.
هوش مصنوعی: اگر دشمن به ایران حمله کند، روزی که برای ما خوشایند است، به یاد آوردن آن روز برای ما غمانگیز خواهد بود.
هوش مصنوعی: در این قضاوت، صدایی از دشت برخواست که باعث شد آسمان تیره و تار شود.
هوش مصنوعی: دو گروه به طور ناگهانی به هم برخورد کردند و صدای جنگ در آسمان به گوش رسید.
هوش مصنوعی: برزو، قهرمان و فرماندهٔ توران، به میدان نبرد آمد تا در آنجا جنگ و جشن را تجربه کند.
هوش مصنوعی: با قوت و شدت، گرزی سنگین به حرکت درآورد و مانند پتکی که آهنگر به میخ میکوبد، ضربهای محکم و مؤثر به کار زد.
هوش مصنوعی: هومان و بارمان، دو سواره نظام، به جنگ میروند و همچون شیرانی که به دنبال شکار هستند، در میدان نبرد حاضر میشوند.
هوش مصنوعی: از تیر آسمان مانند چنگال شیر، بر روی زمین، نشانهای از شکار شیر به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: در آن طرف، طوس و فریبرز تصمیم گرفتند که به دشمن حمله کنند.
هوش مصنوعی: خاک زمین از خون دلاوران تر شده و بسیاری در این سرزمین جان خود را از دست دادهاند، بیآنکه دست و سر داشته باشند.
هوش مصنوعی: تمام دشت پر از جسد شد و مانند تپهای پر از خون و خاک آغشته گشت.
هوش مصنوعی: به خاطر شدت آسیبها و ناتوانی، زمین مثل دریایی از خون و خوی انسانی غرق شده است.
هوش مصنوعی: بازوی ترکان به خاطر زخمهای زیاد ناشی از شمشیر زهرآلود از کار افتاده است.
هوش مصنوعی: ترکان با مهارت و قدرت به پایان کار رسیدند و سپاه آنان به ایران حمله کرد و پیروزی بدست آورد.
هوش مصنوعی: شکستی که هرگز جایی دیده نشده و هیچ گوشی در دنیا مانند آن را نشنیده است.
هوش مصنوعی: بهحدی اوضاع در دشتهای ایران تغییر کرد که حتی آسمان هم از دیدن آن شگفت زده شد.
هوش مصنوعی: زمانی که شب به روز تبدیل شد، هیچکسی از آنها باقی نماند که به شمشیر تورانی نپردازد.
هوش مصنوعی: از خستگی و ناراحتی، در هر دهکدهای هیچکس زندگی نمیکند و اگر کسی هم زندگی کند، باید برای جانش غمگین بود.
هوش مصنوعی: در سپیده دم، پردهای سیاه را کنار زدم و به بیرون نگریستم.
هوش مصنوعی: طوس و فریبرز به هم نگاه کردند و در آن لحظه، جهان بر چشم هر دوی آنها تیره و تار شد.
هوش مصنوعی: تمام دشت به طور کامل تحت کنترل بود و دلیران با شجاعت، این مکان را به دشمن واگذار کردند.
هوش مصنوعی: همه نامآوران و بزرگمنشان در جامعه به نوعی سست و شکسته شدهاند و در این نابسامانی، گرگها و متجاوزان از میان مردم ظاهر شدهاند.
هوش مصنوعی: لشکری که پراکنده شده، پرچم آنها به خون دلاوران چرکین و لکهدار شده است.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه ترکها و هومان (دو شخصیت) به شدت و با نیرومندی در حال حمله و جنگیدن هستند، مانند شیر خشمگین که در هر گوشهای به دنبال نشانهای برای نبرد میگردد.
هوش مصنوعی: مردی که سر او بریده شده، در میان سروران به شکوه و قدرت ایستاده و در دستش گرز سنگینی را به نمایش گذاشته است.
هوش مصنوعی: طوس به فریبرز گفت: ای پسر، چگونه میتوانی به این شکل از عهده این کار برآیی؟
هوش مصنوعی: هیچکس تا به حال چنین شگفتی را ندیده است، واقعاً روزهایم به خاطر این اتفاق تاریک و زشت شده است.
هوش مصنوعی: اگر در روزهای دشوار به تو کمک برسد، تو هم در نبرد پیروز خواهی شد.
هوش مصنوعی: از مردم ایران و گودرزیها با گفتار زشتشان بر ما خرده میگیرند.
هوش مصنوعی: وقتی که این تیر به زمین بیفتد، دل گودرز پیر همچون آسمان، غم و اندوهش فرو میریزد و تازه و شاداب میشود.
هوش مصنوعی: بیایید تلاش کنیم تا با یکدیگر به مبارزه بپردازیم، شاید بتوانیم عیب و شرمساری را از خود دور کنیم.
هوش مصنوعی: بدن خود را برای مرگ آماده کن و با دانش و علم، دل خود را نصیحت کن.
هوش مصنوعی: زمانی که پایان زندگی ما نزدیک شود، بهتر است که دشمن ما خوشحال نشود.
هوش مصنوعی: هیچ کس در آسمان زندگی نمیکند که برای جنگ به آنجا برود، اما زمانی خواهد رسید که شاید کسی بیاید.
هوش مصنوعی: اکنون من به سمت برزو میروم و تو هم باید به سمت هومان بروی تا انتقام بگیری، همانند پلنگ.
هوش مصنوعی: اگر تو نزدیک شاه زنده بمانی، به خسرو بگو که تو شایسته مقام و جایگاه هستی.
هوش مصنوعی: باشد که روح تو همیشه آرام و بیدرد باشد! و دل بدخواهانت پر از غم و اندوه گردد!
هوش مصنوعی: به دستور شاه، به سمت ترکها رفتیم تا با آنها به جنگ بپردازیم و جنگی شجاعانه و زورمندانه را آغاز کردیم.
هوش مصنوعی: ما در جنگ درون خود، هیچ گونه سستی نکردیم، و این نشانهای کافی و راهنمایی برای ما بود.
هوش مصنوعی: ما جنگی راه انداختیم که هیچگاه کسی چنین جنگی را تا روز رستاخیز نخواهد دید.
هوش مصنوعی: به پایان رسیدن روزگار نامساعد و بدشانسی ما را به تماشا میکشاند و بر ما تاثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: ما سر را به شمشیر دشمن سپردیم، چون این فرمان پیروزی بود.
هوش مصنوعی: در باغ بهشتی با هم خوش باشیم و دربارهی فراوانی و کمی گفتوگو کنیم.
هوش مصنوعی: اگر من هم زنده بمانم، بر اساس این نشان (و اثری که از خود به جا میگذارم) در مورد آن شاه زورگو سخن خواهم گفت.
هوش مصنوعی: رفتار و عمل چگونه است و نبرد به چه صورت است، جستجوی جنگجویان به کجا انجامید و به ناکامی انجامیده است.
هوش مصنوعی: فریبرز هنگامی که آن حرف را شنید، دستش را بلند کرد و گرزی سنگین را در دست گرفت.
هوش مصنوعی: او را در آغوش گرفت و از جان و تن خود دل کند.
هوش مصنوعی: او به او گفت که برای همیشه خداحافظ باشد و آرزو کرد که در سال و ماه، زندگی شاد و روشنی داشته باشد.
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و به سرعت به جایی رفت که هومان پیروز بود.
هوش مصنوعی: وقتی سپهبد بر او خیره نگاه میکند، چشمانش به علت خشمش به مانند شیر در حال غرش بر افروخته میشود.
هوش مصنوعی: او مانند فیل با قدرت و سرافروشی به جنگ میرود و دشمنان را به راحتی از سر راه خود کنار میزند.
هوش مصنوعی: او به همین ترتیب به سمت قلب لشکر میرفت، به جایی که درفش سیاه آنجا قرار داشت.
هوش مصنوعی: وقتی هومان به او نگاه کرد، دستش را دراز کرد و چماق را از وسط بیرون آورد.
هوش مصنوعی: سپهدار به میدان نبرد آمد، مانند پلنگی خروشان و پرشور.
هوش مصنوعی: دو جسم سنگین را به هم آویختند و یکی از آنها به طرز ناخوشایندی برافروخته شد.
هوش مصنوعی: برزو وقتی آن صحنه را دید، به سرعت به سمت فریبرز و طوس رفت.
هوش مصنوعی: او با دستش به شدت به گلو گرفت و با تمام نیرو تلاش کرد تا او را از پا درآورد، مانند شیر قوی و نیرومند.
هوش مصنوعی: بزرگمردی به طور ناگهانی از سرزمینش بیرون آورده شد و به هومان سپرده شد. این مرد قهرمان به راحتی این کار را انجام داد.
هوش مصنوعی: نیروها به هم ریختند و در هم شکستند، شکستی که سزاوار آن نبود.
هوش مصنوعی: فریبرز را به طوس بردند و صدای کوس رسیده بود.
هوش مصنوعی: خبر به خسرو رسید که آنها در بند و زنجیرهای سخت گرفتار شدند.
هوش مصنوعی: خسرو خبری به رستم فرستاد که کارگردانهای ایران به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر تو نیازی به چیزی نداری، پس چرا با دل و قدرت جنگ میکنی؟
هوش مصنوعی: به زودی باید این دشمنی را به پایان برسانی، زیرا نباید اجازه دهی که این مشکل بزرگتر و عمیقتر شود.
هوش مصنوعی: هنگامی که پیام شاه به رستم رسید، او همچون دریا، دلی پر از شجاعت و عظمت پیدا کرد.
هوش مصنوعی: جهان به میدان نبردی تبدیل شده که دو فرد روشنفکر و خردمند آن را با تفکرات خود تحت تأثیر قرار دادهاند. این دو نفر باعث شدهاند که انسانها دچار اندوه و ناامیدی شوند.
هوش مصنوعی: صدایی در دل او طنین انداخت و چهرهاش به خاطر درد و رنجی که از مسائل دینی داشت، تغییر کرد.
هوش مصنوعی: او با سرعت و تندویی مانند باد به سوی پادشاه آمد و زبان به سخن گشود.
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی به خسرو، که به عنوان فرمانروای بزرگ شناخته میشود، میگوید که چه اتفاقی افتاده و او را به یاد گذشتۀ برجستهاش میاندازد. در واقع، او به خسرو اشاره میکند که باید به وضعیت کنونیاش توجه کند و از مقام و عظمت خود به خوبی آگاه باشد.
هوش مصنوعی: این جنگ را چه کسی آغاز کرده است که باعث شده تا اوضاع به شکلی جدید تغییر کند؟
هوش مصنوعی: به کجا میتوان هومان را در چنین جنگی دید که طوس و فریبرز همگی یکجا به شکار بپردازند؟
هوش مصنوعی: هیچکدام از شاهان بزرگ و قهرمانان افسانهای مانند تور و پشنگ و افراسیاب هرگز چنین روزی را در خواب هم ندیدند.
هوش مصنوعی: دهقان عالم و دانشمند بیان میکند که گاهی اوقات، تلاش و کوشش همچون آتش در درون انسان شعلهور میشود و او را به حرکت وامیدارد.
هوش مصنوعی: زمانی که یکی از پهلوانان لشکر خبر را شنید، به آن شخص نامدار گفت: "ای بزرگنام، انتخاب کن."
هوش مصنوعی: ما نگران هومان و بارمان نیستیم، زیرا دل ما از این دو موضوع آسیب نمیبیند و پریشان نیست.
هوش مصنوعی: یک سوار از ترکان به جنگ آمد، به طوری که نهنگ از ترس گرز او میلرزد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شخصی وارد میدان نبرد شده است و قدرت و شجاعت او به حدی است که مثل گرشاسپ، قهرمان افسانهای، به نظر میرسد. او با سلاح خود میجنگد و آماده رویارویی با دشمنانش است.
هوش مصنوعی: این تصاویر نشاندهندهی جنگ و دشمنی در چشمان او است، همانطور که ظرفی برای نگهداری آب در مقابل سنگهای سخت و بیروح قرار دارد.
هوش مصنوعی: در ملاقات و رفتار او بیشتر از این چه میتوانیم بگوییم با بزرگترین فرد روی زمین؟
هوش مصنوعی: هر چه را که گویش شنید، آن دو نفر از رکاب اسب جدا شدند و به راحتی بر زمین افتادند.
هوش مصنوعی: به مانند باد که به سرعت در حال حرکت است، هر دو از زیر کش به سوی هومان میدوند.
هوش مصنوعی: در دنیا، هیچ کشور یا سرزمینی به اندازه ایران، شخصیت و مقام بلندمرتبهای ندارد که همانند او باشد.
هوش مصنوعی: وقتی رستم صدای پژمرد را شنید، به گستهم گفت: ای مرد نیکبخت، خیلی نگران شدم.
هوش مصنوعی: باید به خاطر برادر، رابطهها را قطع کرد تا مشکلی برای او پیش نیاید.
هوش مصنوعی: نباید که آن پادشاه نادان و بیفکر، دل تو را از جای خود بیرون کند.
هوش مصنوعی: آن دو نفر را با شمشیر تیز به حالت مستی به مبارزه و جنب و جوش وامیدارد.
هوش مصنوعی: من به دنبال فرزند کاوس، پادشاه فریبرز زیبا و با ارزش هستم.
هوش مصنوعی: در دل این شب تاریک، آنقدر قوی و با اراده خواهم بود که مانند شیر درنده، خشم خود را مهار کنم و به آرامی پیش بروم.
هوش مصنوعی: میخواهم با تو به این شیوه بیایم، در راهی که قلبی پر از دشمنی دارد و مملو از کینه است.
هوش مصنوعی: بیایید به لشکر پادشاه توران بپیوندیم و مانند شیران شجاع و نیرومند شویم.
هوش مصنوعی: ببینیم چه کسی قادر است در این کار موفق شود، تا زمانی که هر دو سوار آماده شوند.
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و سپس از سوارکاریش پایین آمد. او به قدرت و شجاعت یک شیر، میان او را محکم بست.
هوش مصنوعی: از رستم، به گستهم این را بشنوید که سرش از ناراحتی به زمین افتاد و اشک از چشمانش بر روی صورتش ریخت.
هوش مصنوعی: بدانید که رستم در حالی که در میان گروهی از مردان بزرگ و قدرتمند قرار داشت، کار مهمی را انجام داد که باعث شد شاه گندآوران تحت تأثیر قرار بگیرد.
هوش مصنوعی: در روش و سنت ترکان، پهلوانی به این مکان روشن و نورانی آمد.
هوش مصنوعی: یک کمان قوی به بازویش بسته شده و با کمربندش تیرهایی را آماده رها کردن کرده است.
هوش مصنوعی: در روزگاری که مردان واقعی یا کاردان به دنبال کسب و کار و تلاش هستند، در دنیای داخلی و درون خود باید مانند حیوانی قوی و مستقل عمل کرد و به فعالیتهای خود ادامه داد.
هوش مصنوعی: پهلوان به خسرو گفت: ای پادشاه، تو باید همیشه خوشبخت و جاودانه باشی!
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی و شانس تو، خود را به مقام و جایگاهی میرسانم که شایستهات باشد.
هوش مصنوعی: اگر افراسیاب نتوانسته است به دست نهنگ از بین برود، پس در واقع او در آب غرق نمیشود.
هوش مصنوعی: اگر مانند ستارهها به آسمان پرتاب شوند یا مانند نهنگها به دریا غوطهور گردند.
هوش مصنوعی: من مثل باد به سوی تو میآیم و از آنجا پیروزمند و شاداب میگذرم.
هوش مصنوعی: علم و قدرت نظامی را به برادر سپرد و به جز گستهم، هیچ کس را در میدان جنگ قرار نداد.
هوش مصنوعی: در شب تاریک و پر از هیاهو، تهمتن، پهلوان با智慧، به آرامی به پیش میآمد.
هوش مصنوعی: به آرامی و با احتیاط، راهی را که بدون راهنما پیش میرود، طی میکند و مانند یک شیر در انتظار میماند.
هوش مصنوعی: تهمتن به سرعت و با انرژی از جایی به جایی میرفت و در این میان، به دنبال مکان تازهای بود که در آن پردهنشین یا سکونتگاه باشد.
هوش مصنوعی: طلایهبان به یک سمت نگاه نکرد و به همین خاطر به نزدیک لشکر رسید.
هوش مصنوعی: در نیمه شب، دو دسته از سپاه توران به جلو رفته بودند و در حال استراحت بودند.
هوش مصنوعی: دیگر گروهی شاداب و شادمان، کنار میز نیکو و پرشور نشستهاند و حال و هوایشان مانند شعله آتش، گرم و زنده است.
هوش مصنوعی: بزرگان لشکر و رهبران گروه، همه دور هم جمع شدهاند و منتظر حضور پادشاه در خیمه هستند.
هوش مصنوعی: سلطانی بزرگ و با وقار بر تخت زری نشسته است و اطراف او بزرگان و افراد مهم در خانهاش حضور دارند.
هوش مصنوعی: برزو و هومان با یک دست به همدیگر میتازند و با دست دیگر شید و پیلسم را نیز در دست دارند.
هوش مصنوعی: فریبرز و طوس که هر دو شجاع و دلیر هستند، با باری از خوشبختی به خیمه برگشتهاند و در مقابل تخت نشستهاند.
هوش مصنوعی: افراسیاب، دلیر و شجاع، مست و سرمست شده است و مانند شیر، پرچمدار خروش و قدرت است.
هوش مصنوعی: به خاطر خوشحالی، دو چهرهاش مانند گل در بهار زیباست و همهی جمع را تحت تاثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: همهی تختهای زیبا و با شکوه به خاطر دیدن برزو، از هوش رفتهاند و تحت تاثیر جذبهی او قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: تو گفتی اگر گرشاسپ از میدان جنگ برگردد، شاه به همراه شراب به میهمانی خواهد نشست.
هوش مصنوعی: رستم از دور او را دید و به خود گفت: این فرد نمیتواند از نسل تور باشد.
هوش مصنوعی: در ایران و توران، تنها یک سوار معروف وجود دارد که چنین مشهور است.
هوش مصنوعی: فرمانده ترکان از شدت خشم و درد، چشمانش را مانند خون داغ کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که امروز بر شما فرود آمد، به طوس و فریبرز گفته شد.
هوش مصنوعی: ما به قدری قوی و شجاعیم که مانند سیاوخش و نوذر، دشمنان خود را شکست میدهیم و شما را هم به همین صورت به پیش میبرم.
هوش مصنوعی: حالا که خورشید از افق بالا میآید، مردی که در خواب است، از خواب بیدار میشود.
هوش مصنوعی: بر روی هامون، گفت و گوی دو لشکر زیاد میشود و آنها در مقابل هم به نبرد میپردازند.
هوش مصنوعی: بگویم که در مقابل لشکر، این دلیران با شجاعت و نیرومندی خنجری به دست دارند.
هوش مصنوعی: من هر دو را به خاطر کینهام زنده به دار میکشم و این کار من است.
هوش مصنوعی: در اینجا فردی با حالت خشم و کینه، سخن میگوید و نشان میدهد که با قدرت و تهدید، به خواستههایش میرسد. او در این حالت، به خود مختار و قوی به نظر میرسد و به راحتی میتواند موانع را از سر راه بردارد.
هوش مصنوعی: هومان هر دو را به بند کشید و از دلشان یکی را که باعث شادی بود، بیرون آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.