دگر باره سوسن خروشی شنید
که گفتی زمین را همی بردرید
سر سروان گیو گودرز راد
همی تاخت هر سوی بر سان باد
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
همی تنگ بسته به ره بر میان
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
سراسیمه می رفت بر سان مست
چو آمد به نزدیک خیمه فراز
زمانی همی بود با دل به راز
سپهبد به خیمه همی بنگرید
ز هر گونه ای اندرو ساز دید
بدان طشت زرین و کرسی زر
همی گشت حیران سر کینه ور
چنین گفت کاین خیمه دیدم بسی
به توران خود و نامور هر کسی
چو روز سیاوش به پایان رسید
(به ایوان پیران به مهمان رسید)
(خود و نامداران بدان روزگار
به ایوان پیران بدین شاد خوار)
(ندانم که ایدر کنون چون رسید)
سپهدار ترکان برین سو کشید (؟)
چو سوسن مر او را بدید آن چنان
که با خود همی گفت چون بیهشان
بر آورد آواز و برداشت رود
همی داد بر پهلوانی سرود
چو گیو آن چنان دید شد خشمناک
فرود آمد از اسب بر روی خاک
عنان تکاور گرفته به دست
به خیمه درون رفت چون پیل مست
چو آمد بر افراز کرسی زر
به سوسن چنین گفت کای سیمبر
چه نامی به ایدر کجا آمدی؟
بدین دشت پویان چرا آمدی؟
خداوند این خیمه را نام چیست؟
شب تیره ایدر تو را کام چیست؟
بدو گفت سوسن که ای نیک خوی
کجا رفته ای امشب آن جا بگوی(؟)
تو را نام خود گفت باید نخست
پس آن گه ز من یافت پاسخ درست
بدو گفت کای مهتر بانوان
منم گیو گودرز روشن روان
ز توران بر آمد همه کام من
به ایوان ها نقش شد نام من
کنون از پی طوس و گودرز راد
جهان پهلوان رستم پاک زاد
به ایوان رستم بر آشوفتند
به یکدیگران بر همی کوفتند
چنان چون همی بود ز آغاز کار
به سوسن همی باز گفتش سوار
چوبشنید سوسن به کردار باد
به نیرنگ و افسون زبان بر گشاد
بر آن سان که با طوس و گودرز گفت
بگفتش همه رازها در نهفت
سر گیو گودرز آمد به دام
به گفتار و نیرنگ جادو تمام
سر پهلوان گشت ازو نیز گرم
به گفتار شیرین او گشت نرم
به کشی بدو گفت کای دلنواز
مر این خیمه و جام و برگ و ساز
به ایوان پیران بسی دیده ام
بدان مرز بی ارز گردیده ام
به دست تو چون اوفتاد این بگوی
همی از ره راست کژی مجوی
بدو گفت در روزگار دراز
به دست من افتاد ازین گونه ساز
که را بخت برگشت دانش چه سود
نبشته ز گردون بر آن گونه بود
بدو گفت پس گیو کای مهربان
اگر خوردنی هست پیش آر خوان
بیاورد خوان را بر او نهاد
جهان جوی لب را به خوردن گشاد
همی خورد تا گشت از خورد سیر
پس آنگه چنین گفت گرد دلیر
اگر هست جامی ز باده بیار
بدو گفت سوسن کای نامدار
فدای تو بادا تن و جان من
که افروخته شد ز تو خان من
بگفت این و آن گاه بر سان باد
مر آن خیک می را سرش بر گشاد
درافکند لختی بدان جام زر
وز آن داروی هوش بر چاره گر
خرامان همی رفت تا پیش اوی
به نیرنگ آراسته روی و موی
به دست جهان جوی گو بر نهاد
بدو گیو آن گاه آواز داد
که بردار بربط نوایی بزن
وز آن پس مرا داستانی بزن(؟)
چو بشنید برداشت بربط زجای
برآمد خروشش زپرده سرای
سپهبد بر آواز می بخورد
تو گفتی که از جانش بر خاست گرد
بیفتاد وز نامور رفت هوش
ز خیمه به گردون برآمد خروش
سوی پیلسم سوسن آواز داد
که گردون گردان تو را ساز داد
مر این نامور را ببند استوار
کزین گشت کار سپهدار خوار
بیامد سرافراز چوپیل مست
دو بازوی گیو دلاور ببست
مر او را ز روی زمین در ربود
تو گفتی که بر چنگ او هیچ بود
به خواری مر او را از آن روی خاک
همی برد بی بیم و بی ترس و باک
عنان سواران به هم درببست
بیامد دگر باره بر دز نشست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، سوسن صدای خروشی را میشنود و میبیند که گیو، دلاور تورانی، در حال پیشروی به سمت خیمه است. گیو به خیمه نزدیک میشود و سوسن در تلاش است تا با او صحبت کند. گیو که خود را معرفی میکند، به سوسن میگوید که به چه دلیلی به اینجا آمده است. سوسن نیز در پاسخ از او میخواهد تا اولین نامش را بگوید تا از او پاسخی درست بگیرد.
سپس، گیو به جمعآوری مهمانی میپردازد و از سوسن میخواهد تا غذا و نوشیدنی بیاورد. سوسن به گیو میگوید که جان و تنش فدای او است و بعد از آن، گیو با شور و شوق با ساز و آواز شروع به همکاری میکند.
چند لحظه بعد، گیو با قدرت و شجاعت به سوی دشمنانش میرود و با گرفتن سواران دیگر، از خیمه خارج میشود و سرانجام بر دز مینشیند. داستان روایت یک نبرد و دلیر بودن گیو را بین سوسن و دیگران به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: دوباره صدای سرود سوسن را شنیدم که گویی میگفت زمین را نیز چاک چاک میکند.
هوش مصنوعی: گیو، مرد شجاع و بزرگ، به سر و بدن خود که همچون سرو است، غرور و عزت خاصی میبخشد و در میدان جنگ به هر سو میتازد، مانند بادی که به سرعت در حال وزیدن است.
هوش مصنوعی: همانند شیری جسور و خروشان، در میان تنگناها و مسیرها با قدرت و انرژی میتازم.
هوش مصنوعی: یک بُز بزرگ و گاو مانند به طرز هیجانزدهای در حال حرکت بود، گویی که مست و شاداب است.
هوش مصنوعی: وقتی که به نزدیک خیمه رسید، به مدت زمانی با دل خود به راز و نیاز مشغول بود.
هوش مصنوعی: سپهبد به خیمه نگاه میکرد و از هر جهتی وسایل و تجهیزاتی را در آن مشاهده میکرد.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به یک ظرف و جایگاهی از طلاست که به خاطر حسد و کینه، در وضعیت سردرگمی و حیرت به سر میبرند. این تصویر نشان میدهد که وجود ثروت و زیبایی نتوانسته آرامش و اطمینان را برای صاحبانش به ارمغان بیاورد، بلکه برعکس، باعث ایجاد تنش و نگرانی شده است.
هوش مصنوعی: او گفت که من در سرزمین توران، خیمههای زیادی را دیدم و به نام هر کسی در آنجا آشنا هستم.
هوش مصنوعی: وقتی روز سیاوش به آخر رسید، او به مهمانی به ایوان پیران رفت.
هوش مصنوعی: در آن دوران، خود و افراد برجسته در جامعه به دور از غم و اندوه، در کنار پیران، به شادی و خوشی زندگی میکردند.
هوش مصنوعی: نمیدانم که اینجا اکنون چگونه رسید. فرمانده ترکها به این سو آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی سوسن او را دید، به قدری شگفتزده شد که به خود گفت چگونه ممکن است مانند بیمهران باشد.
هوش مصنوعی: صدا به آسمان بلند شد و رودخانه هم با آن همراهی کرد و سرودی را درباره یک پهلوان خواند.
هوش مصنوعی: گیو وقتی این وضعیت را دید، بسیار خشمگین شد و از روی اسبش پایین آمد و روی زمین قرار گرفت.
هوش مصنوعی: سوارکار تمام قدرت و توان خود را در دست گرفته و مانند یک فیل سرمست به درون خیمه میرود.
هوش مصنوعی: وقتی که بر روی تخت طلایی نشست، به گل سوسن نگاه کرد و اینگونه گفت: ای سیمینرو.
هوش مصنوعی: به این مکان چگونه آمدهای؟ و چرا در این دشت پرفت و آمد کردهای؟
هوش مصنوعی: خداوند این خیمه را چه نامی داده است؟ در این شب تاریک، تو به خوشبختی چه میرسی؟
هوش مصنوعی: سوسن به او گفت: ای خوش-hearted، کجا رفتهای؟ امشب به آنجا بگو.
هوش مصنوعی: ابتدا باید نام خود را بگویی، سپس از من پاسخ صحیح را خواهی یافت.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای بزرگ مرد، من گیو، پسر گودرز، با روحی روشن هستم.
هوش مصنوعی: از سرزمین توران، همه آرزوهایم به دست آمده و نامم بر دیوارها و مکانهای بلند ثبت شده است.
هوش مصنوعی: اکنون به دنبال طوس و گودرز، پهلوان بزرگ رستم، فرزند پاک و شایسته هستم.
هوش مصنوعی: به قصر رستم حملهور شدند و با یکدیگر درگیر شدند.
هوش مصنوعی: همانطور که در ابتدای کار بود، سوار به گل سوسن اشاره کرد و سخن گفت.
هوش مصنوعی: سوسن که به مانند باد شنیده میشود، با نیرنگ و جادو زبانش را باز کرد.
هوش مصنوعی: در گفتوگویی عمیق و رازآلود، هم مانند طوس و گودرز، تمام اسرار را با یکدیگر در میان گذاشتند.
هوش مصنوعی: سر گیو گودرز به دام افتاد و با حرفها و نیرنگهای جادوگر، همه چیز تحت کنترل او قرار گرفت.
هوش مصنوعی: سر پهلوان به خاطر سخنهای شیرین و دلنشین او، آرام و نرم شد.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای دلنواز، حالا که این خیمه و جام و برگ و ساز در اینجا هست، چه افکاری در سرت داری؟
هوش مصنوعی: در جایی که سالخوردگان زندگی میکنند، بارها دیدهام که به مرور زمان ارزشها و معانی اولیه خود را از دست دادهاند و به مکان و موقعیتی بیارزش تبدیل شدهاند.
هوش مصنوعی: اگر تو توانستی این موضوع را به دست بگیری، همین را بگو و دنبال کجراههها نرو.
هوش مصنوعی: او به من گفت که در طول زمان، این نوع ساز به دست من رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر کسی که شانسش تغییر کرده، دانشی داشته باشد، چه فایدهای دارد که سرنوشتش اینگونه رقم خورده است؟
هوش مصنوعی: سپس گیو به او گفت: ای مهربان، اگر چیزی برای خوردن داری، آن را بیاور.
هوش مصنوعی: میز غذایی را برایش فراهم کرد و جهان را به سمت او کشید، لبها را برای نوشیدن باز کرد.
هوش مصنوعی: او تا زمانی که از خوردن سیر شد، به این فکر افتاد که چیزی بگوید و این جمله را بر زبان آورد.
هوش مصنوعی: اگر جامی پر از شراب هست، بیاورید تا به آن بگویید که ای سوسن، تو چقدر مشهور و معروفی.
هوش مصنوعی: جان و بدن من فدای تو باد، زیرا خاطر و وجودم از عشق تو شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: او گفت این حرف را و سپس مانند باد، در گوشهای از خمرهی می را باز کرد.
هوش مصنوعی: لحظاتی کوتاه آن جام زر را رها کرد و به آن درمانگر هوش و فکر نگاهی انداخت تا شاید راه حلی بیابد.
هوش مصنوعی: او با ناز و زیبایی خاصی به سمت او میرود، چهره و موهایش را به گونهای فریبنده آرایش کرده است.
هوش مصنوعی: در تلاش باش تا در زندگی، خوب عمل کنی و نیکو رفتاری را در پیش بگیری، سپس به روشنی صدای خود را بلند کن و آنچه را که میخواهی بیان کن.
هوش مصنوعی: لطفاً ساز جدیدی را به صدا درآور و بعد برایم داستانی بگو.
هوش مصنوعی: پس از این که او صدای نوازش بربط را شنید، آن را برداشت و صدای دلنشینی از پس پردهی خانه بلند شد.
هوش مصنوعی: سپهبد در حال نوشیدن شراب است و تو انگار که از جانش بلند شدهای و صدای او را میشنوی.
هوش مصنوعی: از خیمه صدای بلندی به گوش رسید و عقل و هوش از همگان رخت بربست و همه از نام بزرگ او بیخبر ماندند.
هوش مصنوعی: به سمت عبای زیبای خود، گل سوسن ندا داد که روزگار، تو را به زیبایی ساخته است.
هوش مصنوعی: این شخص معروف را به محکمترین شکل ممکن ببند، زیرا به خاطر او، عملکرد فرمانده زیر سؤال رفته است.
هوش مصنوعی: چوپان بادشکوه و سرزنده به سوی دیوانهای آمد و دو بازوی دلیر گیو را در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: او را از روی زمین برداشت و تو گفتی که هیچ چیز در چنگ او نبود.
هوش مصنوعی: او را به ذلت و خواری از روی زمین میبردند، بدون هیچ ترس و نگرانی.
هوش مصنوعی: سواران، کنترل و هدایت خود را به هم گره زدند و دوباره بر دز (یا دزپیکر) فرود آمدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.