نگه کرد شهرو چو آن را بدید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بیامد دوان تا به آوردگاه
چنین گفت با رستم کینه خواه
که ای نامور پهلوان جهان
سر افرازتر کس میان مهان
تو را شرم ناید ز دیان پاک
که چونین جوانی برین تیره خاک
به زاری برآری روان از تنش
ز خون سرخ گردد همه جوشنش
ز نسل نریمان و فرزند تو
نبیره جهاندار و پیوند تو
تو را او نبیره ست و هستی نیا
برو دل چه داری پر از کیمیا
جهان جوی، فرزند سهراب گرد
بدین زور بازو و این دست برد
بخواهیش کشتن برین گونه خوار
نترسی ز دیان پروردگار
که گاهی نبیره کشی گاه پور
بهانه تو را کین ایران و تور
تو را خود به دیده درون شرم نیست
جهان را به نزدیکت آزرم نیست
همی گفت و میراند خون جگر
همه خاک آورد کرده به سر
بدو گفت رستم که ای شهره زن
مرا اندرین داستانی بزن
چه گویی مگر خواب گویی همی
بدین دشت چاره چه جویی همی
نباشد نژاد نریمان نهان
میان کهان و میان مهان
ز سهراب گرد است این را نژاد؟
بباید همی راز بر من گشاد
چو دارد ز زال و نریمان نشان
چرا رزم جوید چو گردن کشان
همه سر به سر پیش من بازگوی
به ژرفی نگه کن بهانه مجوی
مجوی اندرین ره به جز راستی
نباید که آری به تن کاستی
ورا گفت شهرو که ای پهلوان
زبانم نگردد همی در دهان
مگر خنجر از دست بیرون کنی
زمانی برین خسته افسون کنی
بترسم چو رستم بجنبد ز جای
بگرداند این تیغ زن را ز پای
جهان جوی برزوی را بسته دست
بیامد دمان پیش رستم نشست
بدو گفت کای پهلوان جهان
فروزنده چون خور میان مهان
بدان گه که سهراب شد پهلوان
سر افراز و نامی میان گوان
فسیله بر آن کوه ما داشتی
شب و روز آنجای بگذاشتی
بدان گه که سر کرد بر رزم و کین
همی کرد آهنگ ایران زمین
بیامد به نزد فسیاه دمان
ابا وی سپاهی چو شیر ژیان
بدان چشمه آمد زمانی فرود
همی داد نیکی دهش را درود
پدر بد مرا نامداری دلیر
همه ساله بودی به نخجیر شیر
به فرمان دادار پروردگار
پدر بود آن روز اندر شکار
به دز بر به جز من دگر کس نبود
کجا داد دیان ازین گونه بود
به ناگاه ایمن ز کردار بد
برون آمدم من چو آشفته دد
برهنه سر و پای و بر سر سبوی
به نزدیک چشمه شدم پوی پوی
جهان جوی از خیمه چون بنگرید
برهنه سر و پای و رویم بدید
دلش گشت مهر مرا خواستار
یکی را بفرمود کو را بیار
مرا برد نزدیک او زنده رزم
بدان تا بماند زمانی ز رزم
به افسونگری دیده بی شرم کرد
به شیرین زبانی مرا نرم کرد
بر آن سان که آیین مردان بود
همان نیز فرمان دیان بود
به چاره در آورد پایم به دام
برون کرد شمشیر کین از نیام
به مردانگی کام دل برگرفت
به چاره مرا تنگ در بر گرفت
چو از راه من گشت آگاه شیر
سرافراز و نامی و گرد دلیر
گرفتم از آن نامور شیر بر
ز اندیشه افکند در پیش سر
مرا نامور گرد آواز داد
مرا گفت گردون تو را ساز داد
که گشتی ز سهراب یل بارور
ز تخم جهان پهلوان زال زر
برون کرد از انگشت انگشتری
نگینی فروزنده چون مشتری
چنین گفت با من که این گوش دار
بدانچت بگویم همی هوش دار
نگه دار این چون پسر آیدت
همی رنج گیتی به سر آیدت
به هنگام آن کو شود کینه ور
ببندد به پیکار جستن کمر
بگویش که دارد مر این را نگاه
که باشد فروزنده چون مهر و ماه
وگر دختر آید به سان پری
در انگشت او باید انگشتری
بگفت این و آن گاه اندر زمان
به اسب اندر آمد چو باد بزان
بیامد به ایران به دیدار تو
دگرگونه بد رای و گفتار تو
جهان جوی برزو شد از من جدا
به مانند سهراب نر اژدها
به شنگان خود او بود دمساز من
نگفتم بدو هیچ ازین راز من
به برزیگری گشت همداستان
بخواندم برو نامه باستان
بدان تا نجوید همی ساز جنگ
سرش را همی داشتم زیر سنگ
نباید که همچون پدر روزگار
شود کشته در دشت پیکار زار
ز ناگه یکی روز افراسیاب
بدو باز خورد همچو دریای آب
نبیره ست روز و رستم نیا
به چاره بجستم همی کیمیا
بدو گفت بنمای انگشتری
چه داری نهانش به سان پری
بدو داد انگشتری شهره زن
برهنه رخان پیش آن انجمن
نگه کرد رستم بدان بنگرید
نگین جفت آن مهره خویش دید
بخندید چون گل رخ تاج بخش
ز هامون بر آمد بر افراز رخش
به برزوی شیراوزن آواز داد
که گردون گردان تو را ساز داد
ز هامون بر افراز باره نشین
به نزدیک گردان ایران زمین
چو بشنید برزو رستم سخن
بدو گفت کای سرور انجمن
از آن پیش تا نزد ایرانیان
شوی شاد کن جان تورانیان
به من بخش رویین و آن لشکرش
بدان تا شود شاد زی کشورش
بگوید به توران مر این کیمیا
که برزو نبیره ست و رستم نیا
دگر آنکه گر او نبودی مگر
شدی زهر گرگین به ما کارگر
چو بشنید رستم ز برزو چنین
بدو گفت کای نامور شیر کین
نیازارد او را کسی زین سپاه
بگو تا شود شاد و ایمن به راه
وز آنجای بر سان باد دمان
برفتند برزوی و رستم دوان
رسیدند نزدیک ایرانیان
دو پیل سر افراز و شیر ژیان
چو رستم به نزدیک گردان رسید
ز شادی به دل نعره ای بر کشید
بدیشان چنین گفت کاین نامور
که بد بسته با ما به کینه کمر
دل ما ازو پر غم و تاب گشت
به فرجام فرزند سهراب گشت
چو رستم چنین گفت ایرانیان
به شادی گشادند یکسر میان
زواره به مژده بتازید اسب
به نزدیک دستان چو آذرگشسب
همه سیستان یکسر آذین ببست
به هر جای مردم به شادی نشست
ز دروازه آمد برون پور سام
خود و پهلوانان فرخنده نام
(بیامد چو برزو مر او را بدید
پیاده شد و پیش دستان دوید)
(به بر درگرفتش ورا زال زر
همی شاد شد زو دل کینه ور)
بپرسید ایرانیان را همه
که او چون شبان بود و ایشان رمه)
نهادند سر سوی ایوان شتاب
خود و نامداران با جاه و آب)
به خوردن نهادند سر ها همه
چه مهتر چه کهتر شبان و رمه
چو برگشت رویین از آن رزمگاه
همی رفت خسته به بی راه و راه
بیامد به نزدیک پیران چو باد
همی کرد از آن لشکر گشن یاد
همه شهر دیدش پر از تاب و توش
ز مستان به گردون رسیده خروش
بپرسید رویین که این بزم چیست
به ایوان ما در فزونی ز کیست
یکی گفت کافراسیاب دلیر
بیامد بدین شهر پیران چو شیر
بزرگان توران دو بهره سوار
فزونند با او ز بهر شکار
سپاه سپهبد همه گشته شاد
چو بشنید رویین به کردار باد
بیامد شتابان بر شهریار
ز اندیشه خسته دل نامدار
به پیران خبر برد سالار بار
که آمد سپهبد ز دشت شکار
خروشی بر آمد ز شهر ختن
وزان نامداران لشکر شکن
چو رویین به نزدیک خسرو رسید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
زمین را ببوسید رویین گرد
به مژگان همی خاک خانه سترد
چو افراسیاب دلیرش بدید
بدو گفت کای نامور چه رسید
چه افتاد مر پهلوان زاده را
نباید به غم جان آزاده را
همانا که خستی ز دشت شکار
وگر گشتی از میهمان سوگوار
چو بشنید رویین زبان برگشاد
که جاوید بادا سرافراز شاد
وزان پس همه کار برزو بدوی
بگفتش که چون بود پیکار اوی
ز شهرو و بهرام گوهر فروش
سپاه و سپهبد بدو داده هوش
ز نیرنگ و افسون و مرغ و شرنگ
برآورد گشتن به سان پلنگ
به فرجام فرزند سهراب گشت
وزان پس مرا دیده پر آب گشت
وزو شادمان(شد) دل تاج بخش
سوی سیستان راند چون باد رخش
چو بشنید افراسیاب این سخن
بدو تازه شد باز درد کهن
بزد دست و جامه به تن بر درید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
همی کند موی و همی ریخت آب
ز دیده سپهدار افراسیاب
همی گفت و خود جای گفتار بود
که با او زمانه به پیکار بود
چه گویید و تدبیر این کار چیست
بدین رزم برزو مرا یار کیست
همانا که از ما بتابید بخت
ز توران بخواهد شدن تاج و تخت
نخواهد گسستن همی تخم سام
به گردون بر آمد ازین تخمه نام
چه گویم یکی رفت، آید دگر
ببندد درین کینه جستن کمر
ز دستان بد آمد به تورانیان
برین نامداران و گند آوران
تو گویی بر آن تخمه گردان سپهر
به خوبی نموده ست جاوید چهر
به کینه جهان پهلوان زین سپس
نماند به توران زمین هیچ کس
نیاسایدش تیغ اندر نیام
چو با او بپیوست برزو و سام
ازو بود پیوسته جانم به بیم
ز بیم نهیبش دل من دو نیم
کنون یاری امد مر او را به جنگ
چو آشفته شیران و شرزه پلنگ
به ایران و توران چو برزوی کیست
برین کشور ما بباید گریست
ندانم چه آرد به ما بر سپهر
که ببرید از ما به یکبار مهر
چو برزو نبیره چو رستم نیا
نماند ازین تخمه گردی به پا
ز رستم همی بود توران به جوش
دل نامداران نوان با خروش
چو تنها بدی در صف کارزار
چه یک مرد پیشش چه پنجه هزار
کنون چون دو گردند برزوی و اوی
ز خون بزرگان برانند جوی
از آن پس نبندند تورانیان
به کینه کمر پیش ایرانیان
کس این داستان در زمانه نخواند
به توران همی خاک باید فشاند
بزرگان توران پر از خون جگر
ز آب دو دیده همه روی تر
بدو گفت لشکر که ای شهریار
نباشد چو تو در جهان نامدار
نبیره فریدون و پور پشنگ
به دریا گریزان ز بیمت نهنگ
به کینه چو شیرو، به نیرو چو پیل
به دل ابر بهمن، به کف رود نیل
چو بر پشت شبرنگ گردی سوار
چه یک تن به پیشت چه سیصد هزار
کنون این همه بیم و زاری چراست
چنین پهلوی یال و بازو که راست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، گفتگوهای میان رستم و شهریار تورانی جریان دارد. شهریار به رستم میگوید که چگونه فرزندش سهراب به میدان جنگ آمده و از او میخواهد که از کشتن سهراب دست بردارد، زیرا او نسل نریمان و نبیره رستم است. رستم هم نمیتواند به سادگی این درخواست را بپذیرد و از شهریار میخواهد که حقیقت را بگوید.
در ادامه، شهریار روایت میکند که چگونه سهراب به او پیوسته و از رستم میخواهد که از کینه و انتقام دست بکشد. رستم که از عظمت سهراب آگاه نیست، در تلاش است تا فرزندش را بشناخت و از درد و رنج او دور شود.
در نهایت به صحنهای میرسیم که نیروهای ایرانی و تورانی به هم نزدیک میشوند و مشکلات و تنشهای میان آنها به وجود میآید. انتظار میرود یک جنگ بزرگ رخ دهد، که عواقبش بر سرنوشت هر دو قومت تأثیر خواهد گذاشت. این داستان از عشق، کینه، و سرنوشت حماسی جنگجویان در ادبیات فارسی حکایت میکند.
هوش مصنوعی: نگاهی به شهر انداخت و وقتی آن را دید، صدایی مانند شیر وحشی از خود بیرون آورد.
هوش مصنوعی: یک فرد سریع و عجلهدار به میدان نبرد آمد و با رستم، که در پی انتقام بود، چنین صحبت کرد.
هوش مصنوعی: ای پهلوان معروف و سرشناس جهان، تو از هر کس دیگر در میان بزرگان برجستهتر و درخشانتر هستی.
هوش مصنوعی: آیا از وجود نیکان و دینداران شرم نمیکشی که چنین جوانی در این دنیای خاکی به این شکل زندگی میکنی؟
هوش مصنوعی: با ناله و زاری، روحش از بدنش جدا میشود و لباسش به رنگ خون سرخ در میآید.
هوش مصنوعی: از نسل نریمان و فرزند تو، نوهای به دنیا میآید که فرمانروای جهان و وابسته به تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: تو از نسل او هستی و وجودت از او ریشه گرفته، بنابراین چرا دل را با افکار بیهوده پر کنی؟
هوش مصنوعی: این جهان، تنها به دلیل قدرت و نیروی بازو و تلاشهای سهراب به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: از او بخواه که به این شیوه خوار بماند، نترس از مجازات پروردگار دیانت.
هوش مصنوعی: گاهی ما فرزندانی را به خاک میسپاریم و گاه به خاطر تو، بهانهای برای درگیری با یکدیگر داریم، این در حالی است که تو و ایران هر دو از یک سرزمین هستید.
هوش مصنوعی: تو هیچ شرمی از نگاه درون خود نداری و در نزدیکی تو نیز، هیچ خجالتی از جهان احساس نمیکنی.
هوش مصنوعی: او مدام در حال صحبت بود و در دلش درد و رنج زیادی احساس میکرد، بهگونهای که تمام حس و حالش را به زمین سپرده بود.
هوش مصنوعی: رستم به زن شهرهاش گفت: "بیا، در این ماجرا داستانی برای من بگو."
هوش مصنوعی: خود را در گفتن چه محدود میکنی؟ آیا در این بیابان تنها با خوابها و خیالها میتوانی به دنبال راه حلی باشی؟
هوش مصنوعی: نژاد نریمان، که نشانی از بزرگی و قدرت است، به هیچ وجه در میان افراد قدیمی و بزرگ پنهان نیست.
هوش مصنوعی: آیا این موضوع مربوط به سهراب است؟ باید رازی را برای من فاش کنی.
هوش مصنوعی: وقتی نمایان است که او از زال و نریمان نسل دارد، چرا به جنگ میطلبد مانند گردنکشان؟
هوش مصنوعی: همه با صداقت و صراحت درباره من صحبت کنید و به عمق ماجرا توجه کنید، به دنبال عذر و بهانه نباشید.
هوش مصنوعی: در این مسیر جز راستی را نباید جستجو کرد، زیرا هرگونه کژی و نادرستی به جسم و روح آسیب میزند.
هوش مصنوعی: او به شهریار گفت: ای قهرمان، زبانم در دهانم نمیچرخد و نمیتوانم حرف بزنم.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی زمانی که خستهام، بهگونهای عمل کنی که مرا فریب دهی یا من را تسلی دهی؟
هوش مصنوعی: هرگاه رستم تکان بخورد و از جا بلند شود، باید بترسم که این تیغ، زن را از پایش برمیدارد و به حرکت درمیآورد.
هوش مصنوعی: جهان به برزوی، که یک موجود شگفتانگیز و قوی است، روی آورده و دستش را بسته است. به زودی، او به نزد رستم آمد و نشست.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای قهرمان، تو مانند خورشید در میان بزرگواران درخشان هستی.
هوش مصنوعی: زمانی که سهراب به پهلوانی سرشناس و مشهور تبدیل شد، او در میان جنگجویان به بزرگی و افتخار دست یافت.
هوش مصنوعی: شب و روز، وسیلهای را در آن کوه نگه داشتی و رها نکردی.
هوش مصنوعی: در آن زمان که به جنگ و خونریزی پرداخت، به تهاجم به سرزمین ایران نیز توجه میکرد.
هوش مصنوعی: آورده شد که در زمان تاریکی و سختی، سپاهی به پیش فسیاه (شخصی قوی و سختگیر) آمد، سپاهی که همچون شیران قوی و نیرومند بود.
هوش مصنوعی: روزی چشمهای وجود داشت که برکات و نیکیها را با خوشحالی به دیگران هدیه میداد.
هوش مصنوعی: پدر من، که مردی مشهور و دلیر بود، هر ساله به شکار شیر میرفت.
هوش مصنوعی: در آن روز، پدر به فرمان خداوند در حال شکار بود.
هوش مصنوعی: در این دکلمه، گوینده میگوید که در آن مکان، تنها او حضور دارد و هیچ کس دیگری نیست. همچنین اشاره میکند که این وضعیت مشابهی برای دیگران وجود ندارد که برای این موضوع یا درباره این وضعیت قضاوت کنند.
هوش مصنوعی: ناگهان از کارهای بد رهایی یافتم و مانند موجوداتی وحشی و آشفته به آزادی رسیدم.
هوش مصنوعی: با سر و پای برهنه و در حالی که در کنار یک سبو ایستادهام، به سمت چشمه حرکت کردم.
هوش مصنوعی: زمانی که دنیا به خیمه نگاه میکند، خود را عریان و بدون هیچ پوششی بر روی سر و پا و صورت دیده میشود.
هوش مصنوعی: دلش به محبت من نیازمند شد و خواست که یکی را بیاورد که مایلم در کنارش باشد.
هوش مصنوعی: من را به کناراو که در جنگ زنده است برد تا زود از جنگ فاصله بگیرم و مدتی آرامش پیدا کنم.
هوش مصنوعی: چشمان بیشرمش مانند جادو، مرا فریب داد و با زبان شیرینش، دل مرا نرم و آرام کرد.
هوش مصنوعی: آنگونه که سنت و روش بزرگمردان بوده، همانطور نیز دستور و حکم عالمان دین است.
هوش مصنوعی: با تدبیر و اندیشه، پایم را از تله نجات دادم و به سرعت، شمشیر انتقام را از غلاف بیرون کشیدم.
هوش مصنوعی: او با مردانگی و شجاعت به آرزوهایم رسید و به خاطر تدبیرش، مرا در آغوش گرفت و از مشکلاتی که داشتم، دور کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که شیر قوی و مشهور از راه من باخبر شد، دلیر و شجاع شد.
هوش مصنوعی: از آن شیر معروف، اندیشهام را به چالش کشیدم و در مقابل چشمان خودم قرار دادم.
هوش مصنوعی: به من گفتند که نام و آواز من را مشهور کردهاند و گفتند که آسمان تو را به سرنوشت خاصی میسازد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معنا است که تو به فرزند سهراب که از نژاد قهرمان بزرگ زال است، تبدیل شدهای. به عبارت دیگر، تو از نسل قهرمانان و بزرگان هستی که قدرت و شجاعت را از آنها به ارث بردهای.
هوش مصنوعی: او نگینی درخشان و تابناک را از انگشت خود برداشت که مانند سیاره مشتری میدرخشد.
هوش مصنوعی: به من گفت که به این گوش توجه کن، تا چیزی را که میگویم به خاطر بسپی.
هوش مصنوعی: از این نگهداری کن، زیرا زمانی که پسر به دنیا بیاید، مشکلات و سختیهای زندگی برایت پایان خواهد یافت.
هوش مصنوعی: زمانی که دشمن قصد انتقام و آغاز جنگ را داشته باشد، باید آماده و مصمم بود تا با او به مقابله بپردازیم.
هوش مصنوعی: به او بگو که این را در دل دارد، چون خورشید و ماه درخشان و تابناک است.
هوش مصنوعی: اگر دختری به زیبایی پری بیاید، باید برای او انگشتری در انگشتش باشد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و در آن زمان، همچون باد، بر اسب سوار شد.
هوش مصنوعی: او به ایران آمد تا تو را ببیند، اما با افکار و سخنان متفاوتی حضور پیدا کرد.
هوش مصنوعی: جهان از من جدا شده و به شکل یک اژدهای نر درآمده است، مثل سهراب که به دلیل جدایی و مشکلاتش، به مبارزه طلبی و جستجو گرایی میپردازد.
هوش مصنوعی: شخصی که با شادمانی و خوشحالی همراه است، به من نزدیک است و من هیچ اشارهای به راز خودم به او نکردم.
هوش مصنوعی: به عنوان یک کشاورز، همگی موافقت کردیم و نامهی قدیمی را به او فرستادم.
هوش مصنوعی: بدان که اگر جنگ شروع شود، من همواره آمادهام و زیر فشار سنگ به بررسی و تحلیل میپردازم.
هوش مصنوعی: نباید مانند پدر در میدان نبرد بیهدف و بیچاره کشته شویم.
هوش مصنوعی: روزی ناگهان، افراسیاب به او حمله کرد، همانطور که دریا به سمت ساحل میآید.
هوش مصنوعی: تاریخ در حال گذر است و من به دنبال راه حلی برای رستمی هستم که در نسلهای آینده جاودانه باقی بماند.
هوش مصنوعی: به او گفت که مشخص کن چه چیزی را در انگشتری پنهان کردهای، مانند یک پری که چیزی را در خود مخفی دارد.
هوش مصنوعی: او به زودی انگشتری را به زنی که زیباییاش در شهر زبانزد است، میدهد در حالی که در کنار آن جمع حضور دارد.
هوش مصنوعی: رستم به آنجا نگاهی انداخت و متوجه شد که نگینی در کنار جواهر خود دارد.
هوش مصنوعی: چهرهتان را باز کنید و چون گل بخندید، مانند گلی که از دشت هامون سر برآورده و زیباییاش را به نمایش گذاشته است.
هوش مصنوعی: برزوی که از خوبیها و مهارتهایش سخن میگویند، به آسمان فراخوانده شد تا بداند که سرنوشتش به دست خود او رقم خورده است.
هوش مصنوعی: از منطقه هامون به بلندترین نقطه برو و به سرزمین ایران نزدیکتر شو.
هوش مصنوعی: برزو وقتی صحبتهای رستم را شنید، به او گفت: ای سرور جمع ما.
هوش مصنوعی: قبل از آن که به ایرانیان نزدیکی کنی، دلها و جانهای تورانیان را شاد کن.
هوش مصنوعی: به من چیزی بده که محکم و استوار باشد و آن نیرویی که با آن همراه است را هم به من بده تا بتوانم کشورم را شاد و خوشحال کنم.
هوش مصنوعی: بگو به سرزمین توران که این کسی که آمده، کیمیا است و نوه برزو و نوه رستم.
هوش مصنوعی: اگر او نبود، ما هم به زهر گرگ آلوده میشدیم و به مشکل میافتادیم.
هوش مصنوعی: هنگامی که رستم از برزو این را شنید، به او گفت: ای شیر نامدار و قهرمان انتقام.
هوش مصنوعی: کسی در این گروه نمیتواند او را آزار دهد، بگو تا خوشحال و در راهی امن باشد.
هوش مصنوعی: از آنجا باد دمیدن آغاز کرد و برزوی و رستم به سرعت رفتند.
هوش مصنوعی: دو فیل بزرگ و قدرتمند که نشانهی عظمت و شجاعت هستند، به نزد ایرانیان نزدیک شدند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم به نزدیکی گردان رسید، از خوشحالی در دلش فریادی سر داد.
هوش مصنوعی: این شخص که به ما با کینه و دشمنی همراه شده، چه کسی است که این قدر مشهور و سرشناس است؟
هوش مصنوعی: دل ما از عشق و غم پر شده و در نهایت به فرزندی که نماد سهراب است، تبدیل گشته است.
هوش مصنوعی: وقتی رستم این حرف را زد، همه ایرانیان خوشحال شدند و یکصدا برای او ابراز شادی کردند.
هوش مصنوعی: به زودی، با خوشحالی و شور و شوق به پیش بروید، مانند اسب که به سمت دستان جنگجو میتازد، که همچون آذرگشسب، موجودی افسانهای و قوی است.
هوش مصنوعی: تمامی سیستان، به زیبایی آراسته شد و در هر گوشهای مردم به شادی و جشن نشستهاند.
هوش مصنوعی: پسر سام و پهلوانان معروف از دروازه خارج شدند.
هوش مصنوعی: وقتی برزو به او نزدیک شد، او را دید و از اسب پیاده شد و به سمت او دوید.
هوش مصنوعی: زال زر، که نماد قدرت و شوکت است، به خاطر نزدیک شدن و ارتقاء خود به معشوقش، بسیار خوشحال شده و دلش از کینه و دشمنی پاک شده است.
هوش مصنوعی: ایرانیان را بپرسید که او مانند یک شبان بود و آنها گلهای از مردم بودند.
هوش مصنوعی: آنها با شتاب به سوی ایوان رفتند و نامهای بزرگ با مقام و شوکت خود را نشان دادند.
هوش مصنوعی: همه افراد، خواه مهم باشند یا کمارزش، همچون گوسفند و چوپان، به خوردن و نوشیدن مشغول شدند.
هوش مصنوعی: پس از پایان نبرد، جنگجویی که زخمها و خستگی را بر تن دارد، بیهدف و بیراه بهسوی مقصدی نامشخص میرود.
هوش مصنوعی: او به نزد پیران آمد و مانند باد برخواست و از آن لشکر گرسنه یاد کرد.
هوش مصنوعی: تمام شهر پر از شور و هیجان است و صدای مستها به آسمان بلند شده است.
هوش مصنوعی: از شخصی که در فنون و آداب زندگی خبره است، بپرسید که این مهمانی چهGoal و هدفی دارد و در این مکان پر رونق، طیف و میزبانی از کجاست.
هوش مصنوعی: یک نفر گفت که کافراسیاب، دلیر و شجاع، به این شهر آمده است، مانند شیر در میان پیران.
هوش مصنوعی: بزرگان توران با دو اسب بیشتر از او برای شکار آمادهاند.
هوش مصنوعی: سپاه فرمانده همه خوشحال شدند وقتی که خبر دریافتند که یک نفر همچون باد عمل میکند.
هوش مصنوعی: کسی با سرعت و عجله به پیشواز پادشاه آمد، خسته و پریشان از فکر و اندیشه.
هوش مصنوعی: سالار بار به پیران خبر میدهد که سپهبد از دشت شکار بازگشته است.
هوش مصنوعی: صدای بلندی از شهر ختن برخاست و نامآوران لشکر را به هم ریخت.
هوش مصنوعی: هنگامی که رویین به نزد خسرو رسید، اشک از چشمانش بر صورتش جاری شد.
هوش مصنوعی: زمین را بوسه بزنید و با مژههایتان گرد و غبار خانه را پاک کنید.
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب دلیر او را دید، به او گفت: «ای معروف، چه اتفاقی افتاده است؟»
هوش مصنوعی: چرا باید به مشکلات و غمهای زندگی یک انسان آزاد و شجاع پرداخته شود، وقتی که سرنوشت یک پهلوان زاده دچار تغییر و افت شده است؟
هوش مصنوعی: اگر از دشت شکار خسته شدهای و یا از دیدن میهمان دلگیر شدهای، بدان که این حال تو طبیعی است.
هوش مصنوعی: وقتی که او این خبر را شنید، زبانش باز شد و گفت: امید که همیشه سربلند و شاداب باشد.
هوش مصنوعی: پس از آن، برزو به همه کارها اشاره کرد و از او پرسید که جنگ او چگونه بوده است.
هوش مصنوعی: از شهریار و بهرام، جواهر فروش، سپاهیان و فرماندهان به او هوش و درایت بخشیدهاند.
هوش مصنوعی: از فریب و ترفند و جادوگری و حیله، به سرعت مانند پلنگ حرکت کرد.
هوش مصنوعی: فرزند سهراب به سرانجام رسید و از آن پس، چشمانم پر از اشک شد.
هوش مصنوعی: دل تاج بخش با خوشحالی به سمت سیستان حرکت کرد، مانند بادی که رخش را میسازد.
هوش مصنوعی: افراسیاب وقتی این حرفها را شنید، دوباره احساس درد و غم کهنهای در خود پیدا کرد.
هوش مصنوعی: او دست و لباسش را به شدت پاره کرد و ناگهان فریادی چون شیر وحشتناک برآورد.
هوش مصنوعی: مرد جنگی افراسیاب، در حالی که موهایش را شانه میزند، اشک از چشمانش سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: او همواره سخن میگفت و خود به نوعی درگیر گفتگو و بحث بود، در حالی که زمانه و شرایط سخت با او در حال مبارزه و چالش بودند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از خود میپرسد که در مواجهه با این جنگ و نبرد چه باید بگوید و چه تدبیری باید اندیشید. او به دنبال یاری در این میدان نبرد است و به دنبال پاسخ به این سوال است که چه کسی میتواند در این شرایط به او کمک کند.
هوش مصنوعی: به راستی که اگر خوشبختی از ما ساطع شود، برای سرزمین توران، سلطنت و قدرت میسر خواهد شد.
هوش مصنوعی: تخم سام، نماد نسلی پرقدرت و با نام و نشان است که نمیتواند از هم بگسلد، چرا که نامی بزرگ و تاثیرگذار از آن بر روی آسمانها درخشیده است.
هوش مصنوعی: چه بگویم؟ یکی میرود و دیگری میآید، در این حال من برای انتقام گرفتن آماده میشوم.
هوش مصنوعی: از دستان بد، آری به تورانیان، این نامآوران و کسانی که مشکلسازند، آسیب رسید.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که ستارهها و آسمان به شکلی زیبا و ابدی در کنار هم قرار گرفتهاند، گویی که به نیکویی جایگاهی برای خود ساختهاند.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه جهانپهلوان به کینهاش پرداخت، در سرزمین توران دیگر هیچ کس باقی نماند.
هوش مصنوعی: تیغ در نیام نمیماند وقتی برزو و سام به او ملحق شوند.
هوش مصنوعی: من همیشه نگران سلامتیام بودم، زیرا که از ترس او، قلبم به دو نیم تقسیم میشد.
هوش مصنوعی: اکنون یاری به کمک او آمده است تا در نبرد شرکت کند، مانند شیران در حال آشفتگی و پلنگهای غرید.
هوش مصنوعی: در این کشور، اگر کسی مانند برزوی، که قهرمانی بزرگ است، وجود نداشته باشد، باید برای ایران و توران غمگین باشیم.
هوش مصنوعی: نمیدانم آسمان چه چیزی برای ما به ارمغان میآورد که ناگهان مهر و محبت از ما گرفته شده است.
هوش مصنوعی: وقتی برزو، نوه رستم، باقی نماند، دیگر نشانی از این نسل باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: از رستم و دلیران نامدار، سرزمین توران به هیجان آمده و با شور و غوغا به حرکت درآمده است.
هوش مصنوعی: وقتی تنها بدی در میدان جنگ باشد، برایش فرقی نمیکند که یک مرد مقابلش باشد یا هزاران نفر.
هوش مصنوعی: حال که دو نفر برزوی و اوی به هم بپیوندند، جوی خون بزرگان به راه خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: پس از آن، تورانیان به خاطر کینه و دشمنی، دیگر به خود جرأت نخواهند داد که با ایرانیان مقابله کنند.
هوش مصنوعی: هیچکس این داستان را در زمانه نشنیده است، بنابراین باید در سرزمین توران بر آن خاک بپاشیم.
هوش مصنوعی: بزرگان توران از غم و اندوه بسیار دلشکسته و پر از درد هستند، زیرا چشمانشان پر از اشک و نگران است.
هوش مصنوعی: به لشکر گفته شد که ای شاه بزرگ، در دنیا هیچکس به اندازه تو نامآور و مشهور نیست.
هوش مصنوعی: نبیره فریدون و پسر پشنگ در حال فرار به سمت دریا هستند تا از ترس نهنگ نجات پیدا کنند.
هوش مصنوعی: کینهتوزی را مانند شیر، قدرت را مانند فیل و دل را مانند ابرهای بهمن به تصویر میکشد؛ درحالیکه نیرویی مشابه جریان رود نیل در دست دارد.
هوش مصنوعی: وقتی بر شبرنگی سوار شوی، فرقی نمیکند که تنها باشی یا با سیصد هزار نفر؛ قدرت و تواناییات در آن لحظه تعیینکننده است.
هوش مصنوعی: حال که این همه ناراحتی و نگرانی وجود دارد، چرا پهلوی و بازو اینقدر راست و محکم است؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.