گنجور

 
کوهی

به قامت گلرخان سرو روانند

همه شکر لب و شیرین دهانند

بغمزه جان و دلها می ربایند

بعشوه دل ز عاشق می ستانند

به تیر غمزه جان ها صید کردند

سیه چشمان همه ابرو کمانند

ز اول درد بر عاشق گمارند

به آخر خود دوای بی دلانند

دل از رفتار خوبان بیقرار است

چو بنشینند خود آرام جانند

شب از هجر بتان کوهی چه نالی

بصبح وصلت آخر میرسانند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

خوشا آنانکه هر از بر ندانند

نه حرفی وانویسند و نه خوانند

چو مجنون سر نهند اندر بیابان

ازین گو گل روند آهو چرانند

نظامی

مفرح‌نامهٔ دلهاش خوانند

کلید بند مشکل‌هاش دانند

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از نظامی
سعدی

بیفکن خیمه تا محمل برانند

که همراهان این عالم روانند

زن و فرزند و خویش و یار و پیوند

برادر خواندگان کاروانند

نباید بستن اندر صحبتی دل

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه