آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست
ازلامکان ز غیب هویت نمود رو
آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست
کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب
چون آفتاب روشن اگر مستنیر نیست
کی می وزید باد صبا صبح مشکبار
گر بوی زلف یار بمشک و عبیر نیست
دانسته ایم اسم صفاتش که عین ما است
لیکن ز کنه ذات کبیر و صغیر نیست
طفل ره است نزد جوانان پاکباز
پیری که ساده دل ز ازل همچو پیر نیست
تا نقش عقل و علم نشوئی ز لوح دل
کوهی تو را ز باده صافی گزیر نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف یک شخصیت بسیار خاص و دلربا میپردازد که در دو جهان نظیر ندارد و وجودش از جنس خاصی است. شاعر میگوید این شخصیت از عالم غیب به وضوح آمده و هیچکس نمیتواند مانند او باشد. او مانند آفتاب میدرخشد و حتی بادی که میوزد، بدون عطر و بوی دلانگیز نیست. شاعر به تأمل در صفات و ذات این شخص میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که شناخت ما از صفات او به ذاتش نزدیک نمیشود. همچنین بیان میکند که جوانان پاکباز او را به عنوان یک طفل میبینند و کسی که سادهدل است نمیتواند سالها را درک کند. در نهایت، اشاره میشود که برای درک عمیقتری از عقل و علم، باید از دنیای مادی بگذری.
هوش مصنوعی: دلربا و زیبایی که در هیچ کجای این دو جهان مانند او وجود ندارد، چه چیزی در ذاتش نهفته است که نمیتوان او را شناخت و به طور کامل فهمید؟
هوش مصنوعی: از مکانهای مختلف به وجود نازنین او اشاره کردهاند، زیرا او در دلها و افکار، حضوری غیرمادی و نامرئی دارد.
هوش مصنوعی: آیا تو میتوانی نوری را که در شرق و غرب همچون آفتاب میدرخشد، به تصویر بکشی؛ اگرچه دلی نورانی و بیدار نباشد؟
هوش مصنوعی: زمانی را میپرسد که نسیم صبحگاهی با عطر خوشی بیاید، اما اگر بوی زلف محبوب در هوای صبح وجود نداشته باشد، آن باد چه ارزشی دارد؟
هوش مصنوعی: ما اسم و صفات او را میدانیم و میفهمیم که این صفات عین وجود او هستند، اما به عمق و حقیقت ذات بزرگ و کوچک او پی نمیبریم.
هوش مصنوعی: کودکی به سوی جوانان با ایمان میرود، در حالی که پیری با دل ساده از همان ابتدا، مانند پیران دیگر نیست.
هوش مصنوعی: اگر بر لوح دل تو عقل و دانش نقش نبندد، فرار از کوهی به خاطر باده خالص ممکن نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه مر ترا بجهان در نظیر نیست
آنکو خطر نیافت ز فیضت خطیر نیست
ای یادگار آنکه نبودش نظیر کس
ای دلفروز آنکه کس او را نظیر نیست
تو ماه روزگاری و او میر روزگار
[...]
دردی است درد عشق که درمانپذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
حلقهیْ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال ما
[...]
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیست
جانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
خونم به یک کرشمهٔ ابرو بریختی
آنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشی
[...]
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست
صد سر فدای پای تو باد، ار چه در حرم
تو می روی و خون کست پایگیر نیست
بی رحم وار چند زنی غمزه بر دلم
[...]
ای سروریکه در ره مردی و مردمی
رستم ترا مقابل و حاتم نظیر نیست
گر زخم تیغ دست ترا خستگی رساند
بشنو که هیچ عذر جز این دلپذیر نیست
دست گهر فشان تو ابرست و تیغ برق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.