دست عشق آمد گریبانم گرفت
دست دیگر رشته جانم گرفت
کش کشانم برد تا درگاه خویش
در دلم بنشست و ایمانم گرفت
آفتاب روی لاشرقی او
شرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت
اول و آخر ندیدم غیر او
ظاهر و باطن چو یکسانم گرفت
نیم شب از آفت ریب المنون
در خم زلف پریشانم گرفت
از طفیل من دو عالم آفرید
نوع دیگر خواند وانسانم گرفت
دانه خال رخ خود را نمود
وز بهشت عدن آسانم گرفت
گشتم از ایمن چو تو در کار چرخ
در پناه خود چو سلطانم گرفت
باز کوهی چشم مست آن غزال
همچو آهو در بیابانم گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف عشقی عمیق و همهجانبه پرداخته است. شاعر از دست عشق میگوید که او را به درگاه خود میکشد و در دلش نشسته و ایمانش را گرفته است. عشق، برای شاعر همچون خورشید روشن است و او در تمام ابعاد زندگیاش تأثیرگذار است. شاعر همچنین اشاره میکند که از عشق، دو عالم و نوعی جدید از انسانیت خلق شده است. زیبایی عشق در چشمان معشوق و تاثیر آن بر زندگی شاعر به تصویر کشیده شده است. وی در نهایت، عشق را به سان حفاظت و پناه احساس میکند که او را در برابر سختیهای زندگی نگه میدارد.
هوش مصنوعی: عشق به شدت به من حملهور شد و من را در اختیار گرفت، به طوری که زندگیام نیز در دست او افتاد.
هوش مصنوعی: مرا به سوی درگاه خود کشاند و در دلم جای گرفت و ایمانم را پر کرد.
هوش مصنوعی: درخشش چهرهی او، نور و روشنی را در تمام نقاط زندگیام پخش کرده است و همه چیز، از سمت شرق و غرب تا هر گوشه و سرایم را تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: من هیچکس را نه در آغاز و نه در پایان جز او ندیدم؛ ظاهر و باطن من همگی یکسان شد و او مرا در این حالت گرفت.
هوش مصنوعی: نیمه شب، به خاطر شرارت سرنوشت، در حالت پریشان و بینظم زلفهایم، احساس عجیبی به من دست داد.
هوش مصنوعی: به دلیل وجود من، دو جهان خلق شد و نوعی دیگر به وجود آمد و سپس انسانی به من داده شد.
هوش مصنوعی: دانه سیاه خال رخسار خودش را نشان داد و من از بهشت عدن به راحتی دل کندم.
هوش مصنوعی: وقتی از جانب تو احساس امنیت کردم و زیر سایهات قرار گرفتم، مثل یک سلطان خود را محفوظ و مطمئن یافتم.
هوش مصنوعی: یک کوه پر از زیبایی و جذابیت، مانند غزالی که در دشت زیر نظر است، تماشای مرا به خود جلب کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
[...]
درد عشقت دامن جانم گرفت
بار دیگر غم گریبانم گرفت
در هوایش بس که میگریم چو ابر
زاب چشمم خاک هجرانم گرفت
دیده ام زلف پریشانی از آن
[...]
چونکه درد عشق دامانم گرفت
شحنۀ عقلش گریبانم گرفت
عشق آمد دامن جانم گرفت
شحنهٔ شوقم گریبانم گرفت
عشوهای فرمود چشم کافرش
زاهد دین گشت و ایمانم گرفت
رشته ای در کف ز زلف سر کشش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.