گنجور

 
کوهی

دست عشق آمد گریبانم گرفت

دست دیگر رشته جانم گرفت

کش کشانم برد تا درگاه خویش

در دلم بنشست و ایمانم گرفت

آفتاب روی لاشرقی او

شرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت

اول و آخر ندیدم غیر او

ظاهر و باطن چو یکسانم گرفت

نیم شب از آفت ریب المنون

در خم زلف پریشانم گرفت

از طفیل من دو عالم آفرید

نوع دیگر خواند وانسانم گرفت

دانه خال رخ خود را نمود

وز بهشت عدن آسانم گرفت

گشتم از ایمن چو تو در کار چرخ

در پناه خود چو سلطانم گرفت

باز کوهی چشم مست آن غزال

همچو آهو در بیابانم گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

باز هجر یار دامانم گرفت

باز دست غم گریبانم گرفت

چنگ در دامان وصلش می‌زدم

هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت

جان ز تن از غصه بیرون خواست شد

[...]

حسین خوارزمی

درد عشقت دامن جانم گرفت

بار دیگر غم گریبانم گرفت

در هوایش بس که میگریم چو ابر

زاب چشمم خاک هجرانم گرفت

دیده ام زلف پریشانی از آن

[...]

شاطر عباس صبوحی

عشق آمد دامن جانم گرفت

شحنهٔ شوقم گریبانم گرفت

عشوه‌ای فرمود چشم کافرش

زاهد دین گشت و ایمانم گرفت

رشته ای در کف ز زلف سر کشش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه