جانرا ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
در دیده هم ز روی تو بینم چراغها است
چشمت بغمزه گشت مرا بارها ولی
دل زنده شد که خنده لعل تو جان فزا است
از عرش تا بفرش فروغ رخت گرفت
روشن شد اینکه پرتو خورشید از کجاست
در اصبعین او است دل منقلب بدان
شکرخدا که منزل دلدار جان ما است
بگذشته ایم از بد و از نیک فارغیم
چون هر چه غیر هستی او هست او فنا است
در شام زلف او همه سرگشته مانده ایم
ما را بوصل شمع رخت یار رهنما است
کوهی دو بوسه جستی و دلداردم نزد
میبوس پای یار که خاموشی از رضا است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و تاثیرگذاری چهره معشوق اشاره دارد. شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به معشوقش بیان میکند و میگوید که عشق او مانند داغی بر دلش نشسته است. زیبایی چشمان معشوق باعث زنده شدن دل او میشود و او را به وجد میآورد. شاعر از روشنایی خاصی که معشوقش به زندگیاش میآورد سخن میگوید و به این ترتیب عشق را به مثابه نوری آسمانی تشبیه میکند. وی همچنین به حالاتی مانند خلسه و سرگشتگی در عشق اشاره میکند و نهایتاً به سکوت و آرامش ناشی از راضی بودن به عشق میپردازد. به عبارت دیگر، این شعر به عمق عشق و وابستگی شاعر به معشوقش پرداخته و زیبایی و جذابیت او را ستایش میکند.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو در دل من مانند آثار داغی است که ناشی از تصویر زیبایت است. در چشمانم نیز به خاطر تو، روشنیها و زیباییهایی را میبینم.
هوش مصنوعی: چشم تو با زیباییهایش مرا بارها تحت تأثیر قرار داد، اما دل من زنده شد زیرا خندهی لبهای تو برای جان من بسیار مؤثر و زندگیبخش است.
هوش مصنوعی: از آسمان تا زمین، نور چهرهات همه جا را روشن کرده است. این نور به ما نشان میدهد که منبع تابش خورشید از کجاست.
هوش مصنوعی: دل من در دو انگشت او است، به شکر خدا که آنجا خانه معشوق ما است.
هوش مصنوعی: ما از خوبی و بدی گذشتهایم و دیگر به آنها اهمیت نمیدهیم، زیرا هر چیزی که غیر از وجود خود اوست، زائل و نابود میشود.
هوش مصنوعی: در شام تار زلف او، ما همه گیج و سردرگم ماندهایم. تنها نوری که ما را به سمت او راهنمایی میکند، خوشبویی شمع محبوب ماست.
هوش مصنوعی: کوهی به دو بوسه تکیه کرد و من در دل به یاد یارم که پاهایش را میبوسم، زیرا این سکوت نشان از رضایت است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست
دردی که از فراق بود درد بی دواست
گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی
کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
[...]
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»
[...]
ای با خدای و با همه خلق خدای راست
از داد و راستی همه پیروزئی تراست
ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون
رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست
طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک
[...]
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری
چون شمع و گل برآری بازار تنور راست
تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک
طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.