گنجور

 
کوهی

مه و خورشید روی ما عیان است

که میگوید که آن مه رو نهان است

نفخت فیه من روحی شنیدی

جهان جسم است و او مانند جان است

ز انوار رخ فیاض آن ماه

جهان اندر جهان اندر جهان است

زرنگ و بوی او امروز در باغ

گل سرخ و سفید و ارغوان است

اگر جانرا ندیدی چشم بگشای

نظر کن قد آن سر روان است

بفکر آن دهان جان در عدم شد

دلم گم شد در آن مو کومیان است

از آن شد شعر کوهی همچو شکر

که او را وصف او ورد زبان است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

بگردان روی دل از فکرت بد

که بد کردن نه کار بخردان است

بدی اندیشه کردن در حق خلق

بدی کار تو در وی نهان است

کسی که نیکی اندیشد به هر کس

[...]

عطار

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنارِ زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۸ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

چه روی است آن که پیش کاروان است

مگر شمعی به دست ساروان است

سلیمان است گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روان است

جمال ماه پیکر بر بلندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه