گنجور

 
کوهی

سلطان عشق خیمه چو در لامکان زده

یک جلوه در جهان مکین و مکان زده

یک لمعه از لوامع خورشید روی او

بر ماه و بر ستاره و بر آسمان زده

تا برده باد بوی گل روی او به باغ

بلبل هزار نعره بهر بوستان زده

چون شد یقین که غیر تو کس نیست در جهان

اهل یقین نیند در این ره کمان زده

در جام آفتاب می لعل هر زمان

جانم بیاد لعل لب دلستان زده

وصف لبش چو روز و شب اندر زبان ماست

زانیم چه غم که درد و جهانم زبان زده

از هر دو کون خاطر کوهی چه فارغست

سر با سگان کوی تو بر آستان زده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نسیمی

ای نوبت جمال تو در ملک جان زده

حسن رخ تو گوی «لمن » در جهان زده

خورشید خورده جرعه جام جمال تو

خود را چو مست بر در و دیوار از آن زده

ماه دو هفته تا سحر از مهر طلعتت

[...]

قاسم انوار

ای کوس کبریای تو در لامکان زده

وی آتش هوای تو در ملک جان زده

عشقت بغیرت آمده و قهرمان شده

آتش میان خرمن صاحبدلان زده

حیران شد از لوامع اشراق آن جمال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه