گنجور

 
کوهی

بوسه می خواهم و لعلت چو شکر میخندد

همچو خورشید که بر روی قمر میخندد

چشمم از گریه درو لعل بریزد همه شب

لب و دندان تو بر لعل و گهر میخندد

ذره سان میل بخورشید لبت کرد دلم

بخت بر حال من زیر و زبر میخندد

می کند گریه و افغان بچمن بلبل مست

غنچه بگشاده لب از شاخ شجر میخندد

عاقبت سیل سرشکم ببرد بنیادش

هرکه بر گریه ارباب نظر میخندد

ماه رخسار تو ازمشرق جان کوهی

آفتابی است که هر شام و سحر میخندد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

پسته تنگ تو بر تنگ شکر می‌خندد

حقه لعل تو بر عقد گوهر می‌خندد

عرفی

در محبت لب خشک و دل تر می خندد

مست مخمور در این تنگ شکر می خندد

اهل دل خنده زنانند و نمی بیند کس

لب این جمع به آیین دگر می خندد

ای کلیم، آتش ایمن، گل مقصود تو، چیست

[...]

اسیر شهرستانی

از تماشای رخت شام و سحر می خندد

در تمنای لبت پسته شکر می خندد

شد غبارم ز شکر خندهای اکسیر نفس

می شوم زنده اگر بار دگر می خندد

جور بینی اگر از وصل نشان می خواهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه