گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است

به شهر بر سر هر کوی داستان من است

ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب نبود

چو دل نمی دهدم آنکه دلستان من است

دعای عمر کنندم، ولی قبول مباد

مرا چو زنده نمی خواهد آنکه جان من است

ز زخم چابک هجران دمی رسم به عدم

اگر نه پنجه امید در عنان من است

چو شمع سوختم، ار نام گفتمش همه شب

مرا زبانه آتش همین زبان من است

میان جان و تنم دوری افتد و ترسم

ز دوریی که میان تو و میان من است

تو در میان من از جان خسته تنگ میا

که یک دو روز درین خانه میهمان من است

مبین گدایی من بر درت که در همت

توانگرم که غمت گنج شایگان من است

درون من همه شب چون چراغ می سوزد

مگر فتیله آن مغز استخوان من است

تو زان من نشوی، گر چه بخت آنم نیست

همین بس ست که گویی که خسرو آن من است

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
افضل‌الدین کرمانی

منم که مرکب حکمت به زیر ران من است

منم که طوطی معنی در آشیان من است

به نور فکرت من چشم عقل روشن شد

که آفتاب هدایت ز آسمان من است

خرد سزد که نویسد به آب زر سخنم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از افضل‌الدین کرمانی
اثیر اخسیکتی

گره‌گشایِ سخن، خامهٔ توانِ من است

خزانه‌دارِ روان، خاطرِ روانِ من است

کشید زینِ من، این دیزهٔ هلال‌رکاب

از آنک شهپرِ روح‌القدس، عِنانِ من است

کنار و آستیِ کان چو بحر، پُر دُر شد

[...]

حکیم نزاری

نتیجه‌ای که ز افکارِ نیم‌جانِ من است

وَبالِ چشم و دماغ و تن و توانِ من است

به روزنامهٔ سودایِ من، چنین مَنِگَر

مدادِ او، همه، از مغزِ استخوانِ من است

روانیِ سخن از سرعتِ تَفَکُّر نیست

[...]

جامی

ز دل زبانه آتش که در دهان من است

به شرح داغ دل آتشین زبان من است

به سان اره بنه تیغ خویش بر فرقم

به جرم آنکه به صد رخنه ز استخوان من است

کنی به داغ نشان سگان خود وین داغ

[...]

امیرعلیشیر نوایی

خیال مغبچگان تا درون جان من است

بکوی دیر مغان ناله و فغان من است

کمند زلف بتی این که ساختم زنار

درون دیر بهر بزم داستان من است

به بین بصافی ساغر درو به حمرت می

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه