رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش
آشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش
نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا می
خوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش
قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنش
تا فرستم بر او جان و دل رفته ز پیش
اگر تکبر کند و تازه به من می رسدش
ارزانکه او محتشم است و من مسکین درویش
آن کمان گوشه ابرو چه بلائیست زهی
که برآورد مرا راست چو تیر از همه کیش
جای آنست کز اندیشه دوری تو باز
سر بر آرد به جنون عقل من دور اندیش
جمع بود از تو پراکنده دلیهای کمال
باز رفتی و پراکنده نمک بر سر ریش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او میگوید که بار عشق او را ترک کرده و دلش را شکسته است. او هنوز از می وصال معشوقش نوش نکرده، ولی به خاطر فراق او زخمهای عمیق روحی خورده است. شاعر از قاصدی میخواهد که خبری از معشوق برایش بیاورد تا دوباره بتواند جان و دل خود را به او بفرستد. او به ناتوانی خود در برابر کبر و بزرگی معشوق اشاره میکند و از تاثیرات زیبایی معشوق بر خود سخن میگوید. در نهایت، شاعر از این موضوع ناراحت است که به خاطر دوری معشوق، عقلش دچار جنون شده و دلهای پر از کمالی که جمع کرده بود، دوباره پراکنده شدهاند و این جدایی برایش سنگین است.
هوش مصنوعی: او بار خود را برداشت و مرا تنها گذاشت، در حالی که دلی شکسته داشتم و به خوبی با احساساتم آشنا نبودم. حالا از عاشق خودم دور شدهام و بیگانه شدهام.
هوش مصنوعی: من هنوز از می وصال او لذت نبردهام، اما با این حال، از درد فراقش بر دل شکستهام چنان میخورد که این همه زخم را تحمل میکنم.
هوش مصنوعی: کسی را بفرست تا از حضورش خبری بیاورد، تا من عشق و دلم که از پیش رفته را برایش بفرستم.
هوش مصنوعی: اگر او با تکبر به من توجه کند، چندان برایش مهم نیست، زیرا او فردی با احترام و جایگاه است و من فقط یک درویش و بیپول هستم.
هوش مصنوعی: این ابروی کج و کماندار چه تاثیر عجیبی دارد! گویی که من را مانند تیری به سمت خود میکشد و از همه چیز میگذرد.
هوش مصنوعی: جایی است که از خیال دوری تو، عقل من دیوانهوار دوباره سر برمیآورد.
هوش مصنوعی: دلهای کامل که به خاطر تو جمع شده بودند، با رفتن تو دوباره پراکنده شدند و همانند نمک بر سر ریش، به یاس و ناامیدی دچار شدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر، پسرا
بر دلم گشت فزون از عدد ریشهش ریش
ماهرویا، به سر خویش، تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش
در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش
ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
این منم یافته مقصود و مراد دل خویش
با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش
وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال
روشن و شاد به دیدار ولینعمت خویش
صدر اسلام عمادالدینْ بوبکر که هست
[...]
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
عمرها بودهام اندر طلبت چاره کنان
سالها گشتهام از دست تو دستان اندیش
پایم امروز فرورفت به گنجینه کام
[...]
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش
لذت آب ز سیراب نباید پرسید
این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش
ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.