گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷۲

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

چون نیست ما را با او وصالی

کاجی بکویش بودی مجالی

زین به چه باید ما را که آید

از خاک کویش باد شمالی

همچون هلالی گشتم چو دیدم

بر طرف خورشید مشکین هلالی

جانم ز جانان سر بر نتابد

کز جان نباشد تن را ملالی

از شوق لعلش دل شد چو میمی

وز عشق زلفش قد شد چو دالی

در چنگ زلفش دل پای بندی

بر خاک کویش جان پایمالی

دانی که چونم دور از جمالش

از مویه موئی وز ناله نالی

هر شب خیالش آید به پیشم

شخص ضعیفم بیند خیالی

آنکس چه داند حال ضعیفان

کو را نبودست یکروز حالی

می‌رفت خواجو با خویش می‌گفت

کان شد که با او بودت وصالی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

تردید نوشته:

فریاد کردم از رنج این دل
از آه و افغان دل را چه حاصل
این رنج و فریاد از دیده آید
گفتا شفیقی دیده فرو هل
بر لب بیاور جامی ز باده
تا راست گردد افکار باطل
آن را که گوید غرق گناهم
گو در ره ما پیداست ساحل
جامی به من داد از روز اول
هرگز ننوشد زین باده جاهل
جان را گره زد در قالب تن
تا بازگردد در خاک و در گل
کار صداقت در مشکل افتاد
تردید دارم در حل مشکل

ali نوشته:

بیت اول
بگویش؟
بکوبش؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام