گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۶

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

دلم که حلقهٔ گیسوی یار می‌گیرد

درون حلقه نشستست و مار می‌گیرد

بهر کجا که روم آب دیده می‌بینم

که دامن من شوریده کار می‌گیرد

نگار تا ز من خسته دل کنار گرفت

ز خون دیده کنارم نگار می‌گیرد

غلام آن بت چینم که سرحد ختنش

طلایهٔ سپه زنگبار می‌گیرد

دو چشم آهوی روباه باز صیادش

بغمزه شیر دلانرا شکار می‌گیرد

چو یاد نرگس مست تو می‌کنم بصبوح

مرا ز غایت مستی خمار می‌گیرد

ز مشک چین چه خطا در وجود می‌آید

که خط سبز تو از وی غبار می‌گیرد

سرشک دیده که بر چشم کرده‌ام جایش

چه اوفتاده که از من کنار می‌گیرد

چو دم ز نافهٔ زلف تو می‌زند خواجو

جهان شمامهٔ مشک تتار می‌گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام