گفتم جانم گفت بمیر ار مردی
گفتم مردم گفت که نیکو کردی
گفتم چشمم گفت که بس بی آبی
گفتم نفسم گفت مکن دم سردی
|
|
غیرفعال و فعال کردن دوبارهٔ حالت چسبانی نوار ابزار به بالای صفحات |
|
|
راهنمای نوار ابزار |
|
|
پیشخان کاربر |
|
|
اشعار و ابیات نشانشدهٔ کاربر |
|
|
اعلانهای کاربر |
|
|
ادامهٔ مطالعه (تاریخچه) |
|
|
خروج از حساب کاربری گنجور |
|
|
لغزش به پایین صفحه |
|
|
لغزش به بالای صفحه |
|
|
لغزش به بخش اطلاعات شعر |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن لغزش خودکار به خط مرتبط با محل فعلی خوانش |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن شمارهگذاری خطوط |
|
|
کپی نشانی شعر جاری در گنجور |
|
|
کپی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
همرسانی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
نشان کردن شعر جاری |
|
|
ویرایش شعر جاری |
|
|
ویرایش خلاصه یا برگردان نثر سادهٔ ابیات شعر جاری |
|
|
شعر یا بخش قبلی |
|
|
شعر یا بخش بعدی |
گفتم جانم گفت بمیر ار مردی
گفتم مردم گفت که نیکو کردی
گفتم چشمم گفت که بس بی آبی
گفتم نفسم گفت مکن دم سردی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده با وجود مشکلات و دردهایی که دارد، به گفتگویی با جان، چشم و نفس خود میپردازد. جان از او میخواهد که اگر مرد است، بمیرد، و وقتی او میگوید که مرده، جان تأیید میکند که کار خوبی کرده است. چشم به کمآبی خود اشاره میکند و نفس نیز او را از سردی و عدم فعالیت میترساند. به طور کلی، این شعر نشاندهندهٔ درگیریهای داخلی و احساسات عمیق انسانی است.
هوش مصنوعی: در گفتوگوی میان جان و من، وقتی گفتم که جانم را میخواهم، جان پاسخ داد که اگر واقعاً مردی، باید بمیرم. من گفتم که از دنیا رفتهام و او گفت که کار خوبی کردی.
هوش مصنوعی: گفتم که چشمانم از بینعمتی و کمبود آب رنج میبرند، او پاسخ داد که دیگر نمیتوانم تحمل کنم. سپس گفتم که نفس من هم از سردی و ناامیدی، ناله میزند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من کیستم از قید دو عالم فردی
عنقا منشی بلند همت مردی
دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی
لبریز محبتی سرا پا دردی
ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی
چندین مخروش و باش تا چون کردی
آری شب عشق دیر بازست و سیاه
لیکن تو سپید کار زود آوردی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .ردی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ردی
هر دعوی خوبی که تو دی میکردی
انصاف که امروز پریش آوردی
دی وعده خلاف آمد از آن آزردی
امروز عتاب و جنگ پیش آوردی
داری سر آنکه عذر را نپذیری
یا خود ز پی بهانه ای می گردی
امروز چو جمله عمر ضایع کردی
فردا چکنی به خاک و خون میگردی
چون پرده براوفتد هویدا شودت
چیزی که به زیر پرده میپروردی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.