گنجور

 
افسر کرمانی

غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی‌گنجد

دلی دارم به غم توأم که در آدم نمی‌گنجد

ز مرهم‌ها، جراحت‌ها، پذیرند التیام آخر

مرا جان‌سوز زخمی، کاندر او مرهم نمی‌گنجد

الهی ای غم دلبر، فزون گردی به دل گرچه،

مرا هرگز ز دلتنگی به دل جز غم نمی‌گنجد

دهانت قطره و در سینه‌ام دل، لجه‌ای پرخون

عجب دارم چرا کان قطره اندر یم نمی‌گنجد

به دریا کی توانم داد جا سیل سرشکم را

بوّد پیدا بر دانا، که یم در یم نمی‌گنجد

برون افتاد افسر، طفل فکر بکرت از پرده

که عیسی تا ابد در دامن مریم نمی‌گنجد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمی‌گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی‌گنجد

چو گرد آید جهانی غم به دل گنجد سریست این

که در جائی به این تنگی متاع کم نمی‌گنجد

طبیبا چون شکاف سینه پر گشت از خدنگ او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه