گنجور

 
افسر کرمانی

ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق

از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق

از می ساغر لبت، لعل بدخش غرق خون،

وز تف حسرت رخت خرمن ماه محترق

ای گهر عقیق لب جیب و برم یمن کنی،

خون دل از دو دیده ام ریز اگر بدین نسق

مردم چشم روشنم دید بیاض روی تو

شست سواد دیده‌ام ز اشک روان خود ورق

شادی وصل عاقبت شد به فراق منتهی

وه که به رنج شد بدل، لذت عیش ماسبق

روی چو‌‌ آفتاب تو، تافته بر جهانیان

بوالهوسان چو شب پره هیچ ندیده جز عشق

مفتی شهر را بگو، منکر عاشقان مشو

ورنه به شرع ما شوی، موجب ذم و طعن و دق

قاصد یار افسرا، مژده وصل می دهد

لایق او چو نیست زر، سر بنهیم بر طبق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

گاه به رنگ مایلی‌ گاه به بوی بی ‌نسق

دستهٔ باطلت که‌بست ای‌چمن حضور حق

تا تو ز حرص بگذری و ز غم جوع وارهی

چیده زمین و آسمان عالم ‌کاسه و طبق

عمر شد و همان بجاست غفلت خودنمایی‌ات

[...]

صفایی جندقی

ای که فتاده در غمت نظم شکیبم از نسق

وی که به سوکت آه من برده برآسمان سبق

گر نظری کنی به من برگذرم ز نه طبق

ور گذری کنی کند کشته صبر من ورق

جیحون یزدی

سر ز سیاه معجرم مهر نهفته در غسق

زرد رخم زگرد و خون ماه گرفته در شفق

سرخ لبم زتشنگی گشته کبود و خورده شق

گر نظری کنی کند کشته سبز من ورق

غروی اصفهانی

ایکه بعرصۀ وفا از همه برده ای سبق

جز تو که سر نهاده از بهر نثار بر طبق؟

خواهر داغدیده را یک نظر ای جمال حق

گر نظری کنی کند کِشتۀ صبر من ورق

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه