گنجور

 
جویای تبریزی

خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشم

نگاه ناز به دوش برده از هوشم

اسیر عشق توام لب به ناله نگشایم

چو غنچه در بغلم آتش است و خاموشم

به روی کار خود از گریه می دهم آبی

بهار عنبرم از اشک خویش در جوشم

هرگز نشد به ساغر می آشنا لبم

چون جام گل ز خون دل خود لبالم

بی اختیار همچو لب زخم می شود

در وصف تیغ ابرویت از هم جدا لبم

در کام خواهش لب لعل تو جا گرفت

از ساعتی که شد به لبن آشنا لبم

 
 
 
جدول انگلیسی
شاکر بخارایی

چه جویی آن ادبی که آن ادب ندارد نام

چه گویی آن سخنی که آن سخن ندارد چم

عنصری

دژم شده‌ست مرا جان از آن دو چشم دژم

بخم شده‌ست مرا پشت از آن دو زلف بخم

لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد

دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم

مشعبد است غم عشق هر کجا باشد

[...]

فرخی سیستانی

همی روم سوی معشوق با بهار بهم

مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست

بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه

[...]

قطران تبریزی

خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم

کنون به بخت ملک متفق شدند به هم

چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران

از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم

ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف

[...]

مسعود سعد سلمان

نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم

کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم

چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ

مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم

بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۶ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه